<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>شور و شر</title>
<link>http://baharvin.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 08 Feb 2010 06:41:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>شکوفه آزاد شد</title>
<link>http://baharvin.blogfa.com/post-450.aspx</link>
<description>همین... </description>
<pubDate>Mon, 08 Feb 2010 06:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharvin&amp;postid=450</comments>
<dc:creator>bahare</dc:creator>
<guid>http://baharvin.blogfa.com/post-450.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نیازمندی‌ها: پرسش‌گر</title>
<link>http://baharvin.blogfa.com/post-449.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;محض &lt;A href=&quot;http://baharvin.blogfa.com/post-446.aspx&quot;&gt;یکی دیگر از همان تخته‌پاره‌های روزمرگی&lt;/A&gt; عرض می‌شود که بنده برای انجام یک پروژه‌ی کوچک نظرسنجی به چند پرسش‌گر ماهر نیازمندم. حالا البته تعهد اجرای این پروژه‌ هم خود داستانی دارد و اصلا یکی از آن مصادیق ناب قانون مورفی محسوب می‌شود، قانونی که باعث می‌شود بعد از حدود سه ماه تردید و تاخیر و بروبیا، عدل در همان صبح چهارشنبه‌ای که قرار است شبش &lt;A href=&quot;http://baharvin.blogfa.com/post-444.aspx&quot;&gt;چنین مصیبت‌هایی &lt;/A&gt;رخ دهد، شما قرارداد اجرای پروژه‌ کوچکی را امضا کنید که دقیقا به دلیل همان کوچکی و سادگی، مهمترین رکن‌اش برای کارفرمای مربوطه، تحویل به موقع آن بعد از دقیقا چهل‌وپنج روز کاری است. حالا ما مانده‌ایم و ذهنی که بیش از 90 درصدش مشغول &lt;A href=&quot;http://baharvin.blogfa.com/post-446.aspx&quot;&gt;فکروخیال‌های چاره‌ناپذیر&lt;/A&gt; است و از طرفی تعهد انجام این پروژه هم مانده است گردن‌مان و...بگذارید بروم سر اصل مطلب.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;موضوع این پروژه پرسش از میزان رضایت کارکنان یک سازمان از خدمات رفاهی است، لذا بخش عمده‌ای از پرسش‌نامه‌ها در یک تا دو ساختمان تکمیل می‌شود. غرض این‌که کار نسبتا آسانی است چون از دردسر رفتن به در خانه‌ها و سرگردانی در کوچه‌های فرعی و سرما و غیره خبری نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تخمین زمانی من برای تکمیل هر پرسش‌نامه چیزی بین سه تا هفت دقیقه است، لذا در یک روز کامل کاری (از 8 صبح تا 4 بعد از ظهر) شامل شش ساعت پرسش‌گری و یک ساعت ناهار و یک ساعت هم رفت‌وآمد، چیزی حدود پنجاه الی شصت پرسش‌نامه تکمیل خواهد شد که با توجه به دست‌مزد تکمیل هر برگ پرسش‌نامه و پرداخت هزینه‌ی ناهار و رفت‌وآمد، به گمانم درآمد معقول و رضایت‌بخشی را برای یک روز کاری نه‌چندان سخت به همراه خواهد داشت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من، شخصا، برای تکمیل هر پرسش‌نامه هزینه‌ای بالاتر از نرخ موجود در بازار پرسش‌گری را پرداخت می‌کنم چون خودم یک زمانی پرسش‌گر بوده‌ام و می‌دانم که کم‌گذاشتن از کار و سرهم‌بندی کردن و پر کردن فله‌ای و بی‌دقتِ پرسش‌نامه‌ها از آب خوردن هم آسان‌تر است و این در حالی است که این بخش از پروژه‌های نظرسنجی مهم‌ترین و اصلی‌ترین قسمت آن‌هاست لذا برای من به عنوان مجری طرح کیفیت تکمیل پرسش‌نامه‌‌ها بسیار مهم‌تر از کمیت آن‌هاست و به همین دلیل سعی می‌کنم با پرداخت هزینه‌ای بالاتر از نرخ موجود، دغدغه‌ی پرسش‌گر را از بابت تعداد پرسش‌نامه‌ی تکمیل شده و درآمد نهایی رفع کرده و در عوض دغدغه‌ی تکمیل دقیق و باکیفیت را جایگزین آن کنم. بر مبنای همین دغدغه‌ی کیفیت، دانشجویان کارشناسی ارشد یا دانشجویان سال‌های آخر کارشناسی رشته‌های علوم اجتماعی برایم در الویت قرار دارند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حالا هرکس که مایل است، نام کامل و مشخصات تحصیلی‌اش را به من ای‌میل بزند: &lt;A href=&quot;mailto:bahare.arvin@gmail.com&quot;&gt;bahare.arvin@gmail.com&lt;/A&gt; تا در صورت رضایت متقابل از شرایط، باب همکاری را باز کنیم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 02 Feb 2010 10:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharvin&amp;postid=449</comments>
<dc:creator>arvin</dc:creator>
<guid>http://baharvin.blogfa.com/post-449.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کارگاه ترجمه متون تخصصی</title>
<link>http://baharvin.blogfa.com/post-448.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بنا شده است با همکاری یکی از استادان و مترجمان خوب علوم اجتماعی یک کارگاه ترجمه راه اندازی شود. یک متن (احتمالا یک کتاب) &lt;U&gt;در حوزه جامعه شناسی دین&lt;/U&gt; محور کارگاه خواهد بود و بر روی آن کار مرتب انجام خواهد شد. هر ده روز یکبار یک جلسه همفکری و اصلاح ترجمه برگزار شده  و بر روی متن ترجمه شده کار خواهد شد. ظرفیت کارگاه محدود و حداکثر 7 نفر است. شرکت در کارگاه رایگان است اما &lt;U&gt;اعضا موظف به انجام مرتب و روزانه ترجمه هستند&lt;/U&gt;.  زحمت برگزاری کارگاه بر عهده &lt;U&gt;دکتر حسن محدثی&lt;/U&gt; خواهد بود. &lt;/P&gt;
&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;حداقلی از دانش زبان انگلیسی و تسلط بر ترجمه متون برای کار لازم است، بنابراین شرکت در کارگاه منوط به گذراندن یک مرحله آزمون ترجمه خواهد بود: ترجمه یک صفحه متن که در اولین جلسه ارائه خواهد شد. 7 نفر از دوستانی که بهترین ترجمه را ارائه کنند در کارگاه پذیرفته خواهند شد. &lt;/DIV&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;جلسات ابتدایی در بهمن ماه روزهای سه شنبه عصر ساعت 5-7 (در محلی نزدیک به میدان ولیعصر) برگزار خواهد شد، برای جلسات آتی با همفکری اعضاي كارگاه تصميم‏گيري مي‏شود. &lt;/DIV&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;لطفا در صورتیکه مایل به شرکت هستید با ایمیل زیر تماس گرفته و اطلاعات زیر را به همراه درخواست شرکت در کارگاه بفرستید:&lt;/DIV&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;نام و نام خانوادگی، سن، تحصیلات، میزان آشنایی با زبان و ترجمه های انجام شده (در صورت وجود) &lt;/DIV&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;آدرس ایمیل: &lt;A href=&quot;mailto:englishtranaslation@gmail.com&quot; target=_blank&gt;englishtranaslation@gmail.com&lt;/A&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;</description>
<pubDate>Mon, 01 Feb 2010 16:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharvin&amp;postid=448</comments>
<dc:creator>arvin</dc:creator>
<guid>http://baharvin.blogfa.com/post-448.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>موج</title>
<link>http://baharvin.blogfa.com/post-447.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;رفته بودم کتابخانه مرکزی کتاب بگیرم بلکه سرم گرم شود و دست بردارم از &lt;A href=&quot;http://baharvin.blogfa.com/post-446.aspx&quot;&gt;فکر و خیال &lt;/A&gt;بیخود، بعد همین‌طور که بین قفسه‌ی رمان‌ها و نمایش‌نامه‌ها می‌گشتم، چشم‌ام افتاد به یکی دو کتاب جدید در باب نمایش‌نامه‌های مدرن و ناخودآگاه دستم رفت روی گوشی که زنگ بزنم شکوفه بگویم این‌ها درآمده، نمی‌خواهی برای پایا‌ن‌نامه‌ات بگیرم؟ پایان‌نامه‌ی شکوفه روی بررسی تطبیقی داستان و نمایشنامه‌ی مدرن است با تاکید بر کارهای یاسمینا رضا، راستش اگر این جریانات بی‌معنی نبود، همین‌ روزها دفاع می‌کرد. خلاصه این‌که به خیال خودم چنگ زده بودم به یکی از همان تخته‌پاره‌های نجات‌بخش روزمرگی که باز ناغافل موج آمد و پرتم کرد وسط همان &lt;A href=&quot;http://baharvin.blogfa.com/post-446.aspx&quot;&gt;گرداب پریشانی و اضطراب و استیصال و...&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 01 Feb 2010 15:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharvin&amp;postid=447</comments>
<dc:creator>bahare</dc:creator>
<guid>http://baharvin.blogfa.com/post-447.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فکروخیال</title>
<link>http://baharvin.blogfa.com/post-446.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همه‌چیز از بی‌خبری است که آغاز می‌شود، از این‌که آدم نمی‌داند عزیزش در آن لحظه کجا و چگونه و در چه حال و روزی است، حتی یک تلفن خشک‌ و خالی هم در کار نبوده است، از چهارشنبه‌شب تابحال انگار شکوفه رفته است قعر یک تاریکی بی‌صدا و دست هیچ‌کس هم بهش نمی‌رسد، ما هم این‌جا مانده‌ایم  مضطرب و مستاصل.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اضطراب و استیصال، دو حسی که خود معلول بی‌خبری‌اند و ناشناخته بودن وضعیتی که آدمی با آن مواجه است. بعد همین بی‌خبری و اضطرابِ همراهش می‌شود پایه‌ای برای یک مشکل بزرگ‌تر و جدی‌تر به نام «فکر و خیال» یعنی آدم بی‌خبر که باشد، مضطرب و مستاصل هم که باشد، ناخودآگاه می‌افتد به فکر و خیال، هی سناریوهای عجیب و غریب می‌سازد و هی اضطراب و استیصالش هم بیشتر می‌شود و این دور باطل پریشانی هی تند و تندتر می‌شود و... دو راه بیشتر نیست: یا می‌افتی روی دور باطل و هی پریشان‌تر و داغان‌تر می‌شوی، یا می‌چسبی به تخته‌پاره‌های روزمرگی و  خودت را از آن گرداب پریشانی می‌کشی بیرون، گیرم شده فقط برای چند ساعت یا حتی چند لحظه یا...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 01 Feb 2010 15:32:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharvin&amp;postid=446</comments>
<dc:creator>bahare</dc:creator>
<guid>http://baharvin.blogfa.com/post-446.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جنبشه داريم؟</title>
<link>http://baharvin.blogfa.com/post-445.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;طرف برداشته صحنه­‌ی شاشيدن يارو كنار جاده رو از صداوسيما سوتي گرفته در حد تيم ملي! بعد تا هم فيها خالدون ريدر و جي­ميل هم شر شده و فوروارد شده، اونوقت &lt;a href=&quot;http://baharvin.blogfa.com/post-444.aspx&quot;&gt;من نوشتم سه نفر از اعضاي خانواده‌­ام رو گرفتن، &lt;/a&gt;ملت همين­طور سوت مي­زنن و رد مي­شن، جنبشه داريم؟&lt;/p&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot;&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;/input&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sun, 31 Jan 2010 08:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharvin&amp;postid=445</comments>
<dc:creator>bahare</dc:creator>
<guid>http://baharvin.blogfa.com/post-445.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رضا، و شکوفه، و صادق،...</title>
<link>http://baharvin.blogfa.com/post-444.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://baharvin.blogfa.com/post-443.aspx&quot;&gt;این را (+)&lt;/A&gt; یک‌شنبه نوشتم، بعد از این‌که نمایش‌نامه‌ی شکوفه در این جشنواره‌ی بی‌رونق‌ خوانده شد و جای خالی رضا آن‌همه توی ذوق ‌زد، نشان شکوفه که دادم گفت نگذار، کسی چه می‌داند چه می‌شود، شاید همین روزها آزاد شود، گفت بعدش بگذار، گفت...این‌جور وقت‌ها که آدم بحث منطقی نمی‌کند که آخر نوشتن مبهم این دلتنگی‌های کوچک چه دخلی می‌تواند به آزادی یا اسارت یک آدم داشته باشد، آدم این‌جور وقت‌ها بحث نمی‌کند، همین‌طور دلی همراه می‌شود که راست می‌گویی، همین روزها آزاد می‌شود...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همین روزها آزاد می‌شود، پربیراه هم نمی‌گفت البته، مگر آدمی که مثل میلیون‌ها نفر از ساکنین این مملکت، اوج سیاسی بودن‌اش همان هفته‌های انتخابات است، نگه داشتن دارد؟ مگر این‌همه آدم نبودند که نه سر پیاز بودند و نه ته پیاز و هی توی خیابان‌ها گرفتار شدند و بعد از چند هفته هم آزاد شدند؟ خب رضا هم یکی از همین‌ها دیگر، تازه دامادی که بدشانسی آورده و عدل سه ماه بعد از ازدواجش، به‌جای این‌که درگیر زمزمه‌های عاشقانه باشد، از خانه‌شان در جمال‌زاده آمده بیرون و بعد هم خیابان انقلاب و از همان‌جا هم یک‌راست رفته گوشه‌ی زندان، تازه‌عروسش هم این طرف هی بال‌بال زده و هی دستش به هیچ‌جا بند نبوده و... آن‌ها هم به قول مادر من گبر که نیستند، انصاف دارند، آزادش می‌کنند، همین روزها...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همین روزها، چهارشنبه مثلا، من این‌جا توی خانه نشسته‌ام و تلفنی از دانشگاه را جواب می‌دهم با پیش‌شماره‌‌ای نامربط البته، می‌پرسم کدام دانشگاه؟ آقای پشت تلفن هول می‌شود، کمی من‌ومن می‌کند و دست‌آخر می‌گوید دانشگاه تهران، می‌گوید پرونده‌تان نقص دارد، آدرس‌تان نیست، آدرس‌تان را می‌گویید؟ فرصت نمی‌شود از آقای پشت تلفن بپرسم پیش‌شماره‌تان به‌کنار، دانشگاه تهران بعد از ده سال که دانشجویش بوده‌ام و این‌همه بار ثبت‌نام کرده‌ام، تازه نقص پرونده مرا کشف کرده و... همین است که یک‌هو ذهنم می‌رود جای دیگر و فکر می‌کنم یکی از همین شب‌ها...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یکی از همین شب‌ها، چهارشنبه شب مثلا، شکوفه بلیط‌های مجانی تئاتر را خیرات کرده است میان ما، خودش که حس‌وحال این چیزها را ندارد؛ شکوفه اصلا تاب این چیزها را ندارد، تاب دوری، تاب بی‌خبری، شکوفه شکوفه است، کوچک و شکننده، تاب زمستان ندارد که، زود می‌پژمرد و فرو می‌ریزد. همین است لابد که همان شب می‌آیند سراغش، به مادر رضا که هاج‌وواج بهم ریختن خانه و بردن عروس و پسر دیگرش را نظاره می‌کند، می‌گویند: «نه این‌که شنیده‌ایم همسرش زیاد بی‌تابی می‌کند، آمده‌ایم ببریم یک ملاقاتی داشته باشند با هم» برادرش را هم می‌بریم محض ذوق اضافی لابد، جای مادر من هم خالی که بگوید: «نگفتم؟ گبر که نیستند، انصاف دارند بالاخره...» &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همان شب، چهارشنبه شب، هم‌زمان سه نفر غریبه می‌آیند خانه‌ی ما، مادرم برای‌شان میوه می‌آورد، می‌گویند کار ما یک‌طوری است که وقت این چیزها را نداریم، مادرم می‌گوید ما به کار شما کار نداریم، مهمان مایید بالاخره، حرف می‌زنند، از رضا می‌گویند که چرا عاشورا توی خیابان بوده، مادرم درمی‌آید که عاشورا ندیده‌اید تابحال؟ همه‌ی خلق خدا در خیابان‌اند، من هم بودم، چه کسی نبوده است اصلا؟ گذشته از آن، داشته‌اند می‌رفته‌اند خانه‌ی مادرش، خب باید از خیابان رد می‌شده‌اند دیگر، پرواز که نمی‌توانسته‌اند بکنند» باز هم می‌گویند و می شنوند و دست‌آخر قانع می‌شوند انگار که وعده می‌دهند: «دامادت آزاد می‌شود خانم، ظرف همین یکی دو روز، سند که دارید؟» موقع خداحافظی که می‌رسد، تازه راپرت دوستان‌شان را می‌دهند که همان‌وقت رفته‌اند خانه‌ی مادر رضا دنبال شکوفه و صادق، کوچکترین برادر رضا، دو تیم همزمان در دو گوشه‌ی تهران، دنبال چه؟ دنبال که؟ مطمئن‌اید اشتباه نگرفته‌اید؟ مادرم می پرسد و در جواب باز وعده‌ی آزادی است که تحویل می گیرد، تا همین فردا،‌ فردا عصر...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیروز عصر، هیچ حبری نیست، هیچ‌چیز، نه حتی یک تلفن چند ثانیه‌ای، سیستم بیش از حد کافکایی است، همین‌طور می‌آیند آدم‌ها را می‌برند، دوتا دوتا حتی، بی هیچ توضیح و استدلالی، ما هم گنگ و بهت‌زده ایستاده‌ایم و نگاه می کنیم، بی‌هیچ درک و تخمینی و من انگار هنوز می‌شنوم که مادرم زیر لب می‌گوید گبر که نیستند، انصاف دارند بالاخره... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 29 Jan 2010 04:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharvin&amp;postid=444</comments>
<dc:creator>baharvin</dc:creator>
<guid>http://baharvin.blogfa.com/post-444.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رضا</title>
<link>http://baharvin.blogfa.com/post-443.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;شکوفه آدم سختی است، سختی‌اش البته خانوادگی است، اصلا ارثی است به گمانم، مثل من، مثل پدرم. این آدم‌های سخت حریم دارند برای خودشان، دیگران را هم راه نمی‌دهند به این راحتی‌ها. شکوفه هم حریم خودش را داشت، دارد، ما را هم راه نمی‌داد اصلا، یعنی یک‌‌دفعه می‌دیدی اسمش خورده است بالای یک مطلب در مجله‌ای یا بالای داستانی در یک کتاب، بعد که بهت‌زده می‌آمدی نشانش می‌دادی که این‌ها را تو نوشته‌ای و ما را بی‌خبر گذاشته‌ای؟ دادش درمی آمد که به چه اجازه‌ای رفته‌ای حوزه‌ی خصوصی مرا خوانده‌ای؟ خنده‌دار بود البته، اما خب منظورش یک چیزی بود در این مایه‌ها که چرا سرت را زیر انداخته‌ای و آمده‌ای وسط حریم من. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این‌ها را گفتم که بدانید امروز جای رضا، پای ثابت این حریم شخصیِ خلوت چقدر خالی بود. شکوفه نوشته‌هایش را، نمایش‌نامه‌هایش را نشان من، نشان ما نمی‌داد، اما با رضا می‌نشستند و هی بالا و پایینش می‌کردند و کلماتش را جابجا می‌کردند و لحنش را عوض می‌کردند. دو سال پیش همین وقت‌ها نوبت «زمان که بگذرد» بود، خوب نخواندند، آن‌وقت‌ها رضا هنوز دوستش بود و بعد از برنامه آمده بود در گوش من پچ‌پچ می‌کرد که دیدی چقدر بد خواندند؟ لحنش را درنیاوردند اصلا، انگار خود شکوفه را ندیده‌اند که «مسخره» را چطور ادا می‌کند یا «برو بابا» یا...همان‌جا بود که من دیدم چقدر به شکوفه نزدیک است، چقدر صمیمی است که این ریزه‌کاری‌های لحن تشرهای شکوفه هم دستش آمده است، گذشت، دم عید بود که عقد کردند و همین سه ماه پیش بود، 8/8/88 به اصطلاح که رفتند سر خانه و زندگی‌شان، دوست‌تر و صمیمی‌تر از همیشه، حالا از عاشورا تابحال شکوفه نصف شده است، نصفش مانده است پشت میله‌ها و هی امروز و فردا که بیاید بچسبد به این یکی نیمه‌ی آب‌رفته‌اش و باز سرپا شود و...دیروز، «دبیرستان دوشیزگان» را خواندند، خوب هم خواندند، خیلی بهتر از دو سال پیش، با این‌حال جای رضا و نگاهش خالی بود خیلی، خیلی بیشتر از دو سال پیش. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 24 Jan 2010 18:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharvin&amp;postid=443</comments>
<dc:creator>bahare</dc:creator>
<guid>http://baharvin.blogfa.com/post-443.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ُEnglish Reading Class</title>
<link>http://baharvin.blogfa.com/post-442.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پیرو اطلاعیه‌های قبلی (+)، محض اطلاع علاقمندان عرض می‌شود که دوره‌ی دوم خواندن متون جامعه‌شناسی به زبان انگلیسی از اواسط بهمن‌ماه آغاز خواهد شد. در دوره‌ی اول این کلاس‌ها، به پیشنهاد استادِ کلاس &lt;A href=&quot;http://www.4shared.com/file/206877375/670a0779/_2__Edmunds__Turner_2005_Globa.html&quot;&gt;این مقاله (+) &lt;/A&gt;را خواندیم از برایان ترنر که مقاله‌ی فوق‌العاده‌ای بود از نظر من، شخصا، به همراه نیمی از یکی از مقاله‌های آبراهامیان با عنوان «بنیادگرایی یا پوپولیسم»؛ در دوره‌ی دوم، این مقاله‌ی نیمه‌کاره به اتمام می‌رسد و پس از آن مقاله‌ی دیگری به پیشنهاد و تایید اعضای کلاس انتخاب خواهد شد. دوره‌ی دوم کلاس‌ها ده جلسه‌ی دو ساعته خواهد بود و جزئیات زمان و مکان و ظرفیت و هزینه‌اش هم به شرح زیر: &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;زمان: پنج‌شنبه‌ها ساعت 10 تا 12&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مکان: یکی از کلاس‌های ساختمان دانشکده علمی – کاربردی واقع در بلوار کشاورز، خ. کواکبیان.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هزینه: 40 هزار تومان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ظرفیت: 20 نفر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;برای آن‌که آن بلبشوی دفعه‌ی قبل پیش نیاید، الویت با بیست نفری است که به این آدرس (&lt;A href=&quot;mailto:bahare.arvin@gmail.com&quot;&gt;bahare.arvin@gmail.com&lt;/A&gt;) ای‌میل می‌زنند و شماره حساب می‌گیرند (کامنت خصوصی و عمومی و قربون دستت برای من بفرست و غیره نداریم، شما ای‌میل می‌زنید، بنده هم در جواب ای‌میل شما شماره حساب می‌فرستم) و پس از واریز هزینه به حساب مورد نظر، شماره فیش را باز هم با ای‌میل برای من می‌فرستند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 24 Jan 2010 13:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharvin&amp;postid=442</comments>
<dc:creator>arvin</dc:creator>
<guid>http://baharvin.blogfa.com/post-442.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ازدواج و ناخوشایندی‌های آن</title>
<link>http://baharvin.blogfa.com/post-441.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همین است دیگر، برمی‌دارید برای آدم سریال s e k s and the city هدیه می‌آورید و انتظار دارید آدم نوشتن کری در باب ازدواج و تجرد در منهتن نیویورک را ببیند و در برابر وسوسه‌ی نوشتن در باب این موضوعات سهل و ممتنع مقاومت کند؟ آن‌هم در مملکتی که چنین موضوعاتی زیر پوست اغلب تجربیات ریز و درشت روزمره‌اش جا خوش کرده است و صدها برابر آن نیویورکی‌های عریان و بی‌پروا، زندگی آدم‌هایش را تحت‌تاثیر قرار می‌دهد. این لینک موضوعی را باز کردم برای همین حرف‌ها، حرف‌هایی برگرفته از تجربیات شخصی خودم و نزدیک‌ترین دوستانم بدون ارجاع مستقیم به اسم و رسم و زندگی شخصی آدم‌ها، عنوانش را هم که تابلوست از کجا گرفته‌ام، از «تمدن و ناخوشایندی‌های آن»، البته طبیعی است که ازدواج در خوشایندی و مطلوبیت آن بداهت تمدن را ندارد، این است که ذیل این لینک از خوشایندی‌هایش نیز  کم نخواهید شنید. حالا اصلا چه کاری است که من هی حاشیه می‌روم و توضیح واضحات می‌دهم، خب یک‌راست بروم سر اصل مطلب دیگر.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 24 Jan 2010 07:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharvin&amp;postid=441</comments>
<dc:creator>bahare</dc:creator>
<guid>http://baharvin.blogfa.com/post-441.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
