تبليغاتX
شور و شر - بوی مرگ <

شور و شر

بویش مثل بوی زندگی است، گیرم کمی سنگین‌تر و غلیظ‌تر، کم‌وزیاد می‌شود گهگاه، اما هست؛ مادرم که پشت تلفن جیغ می‌کشد فکر می‌کنم حالا لابد خفه می‌شوم از بویش اما...کمتر می‌شود، سبک‌تر می‌شود همه‌چیز، انگار که چیزی کند و سنگین، عاقبت پر کشیده باشد.

ذهنم می‌گردد و می‌گردد تا دقیقا زمانی را پیدا کند که بویش آمد، بویی اندکی سنگین‌تر و غلیظ‌تر از زندگی.

از شب قبل شروع می‌کنم که پیشش بودیم و مثل همیشه خنده‌های کودکانه‌اش غمگینم ‌کرد. می‌روم عقب‌تر، دو هفته پیش بود که «می‌خوام برم سوریه» ورد همان زبان چندکلمه‌ای‌اش بود. قبل‌تر که بروم می‌رسم به...شاید شب چله‌ی پارسال که جنازه خودم را با یک جمله ناتمام «شاید تا سال دیگر...» تکان دادم و عکس‌ها و فیلم‌هایی را گرفتم که نمی‌دانم چرا از همان لحظه خاطره شدند. شاید هم از زمانی شروع شد که کلمات را فراموش کرد یا...شاید هم کلمات فراموشش کردند. شاید هم بویش از همان زمانی پیچید که دوست چهل ساله و هم‌پای همیشگیِ جلساتِ تمام نشدنیِ قرآن و دعایش را از دست داد.

چه کسی می‌داند اصلا، شاید همه‌چیز مال وقتی باشد که دم به ساعت بال‌بال می‌زد تا زندگی آشفته و ویران‌شده‌ی تک‌پسرِ ته‌تاقاری‌اش را جمع‌وجور کند. شاید هم از همان بیست‌هفت سالگی که بیوه شد با پنج بچه قدونیم‌قدی که بزرگرترین‌شان نه ساله بود و کوچکترین‌شان ده ماهه، همه‌چیز رنگی دیگر گرفت. خیلی که عقب بروم  می‌رسم به پنج‌سالگی‌ای که مادر هجده‌ساله‌اش را از دست داد یا....گفتم‌که، بویش مثل بوی زندگی است، حواست که پرت ریزودرشت زندگی شود، حسش نمی‌کنی، اما هست، از همان ابتدا، در تمام لحظه‌هایی که در یک چشم‌بهم‌زدن گذشته‌اند.

 

پی‌نوشت: تا چندوقتی اینجا همین بو را می‌دهد، نیایید و نخوانید اگر نفستان تنگ می‌شود.

+  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه |