بله، البته همهچیز و همهکس تاثیر داشته است، اینکه بدیهی است، همه میدانند که ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کار بودهاند تا من عدل همین تحفهای بشوم که هستم. اما خب میدانید...«ترین» همیشه یک چیز دیگری است. به نظرم علیرغم همه آن موثرها، همه ما نقاط مثلا عطفی را در زندگیمان سراغ داریم که فکر میکنیم، بهتر بگویم، تقریبا مطمئنیم که اگر آنجا، در آنزمان، فلانی نبود و جایش کسی دیگر بود، ما حالا همین آدمی نبودیم که هستیم، بدتر و خوبترش به کنار، بههرحال مطمئنا اینی نبودیم که هستیم. من را هم که بهتر میشناسید، هیچوقت استثنا بر قاعده نبودهام و...احتمالا هرگز هم نخواهم بود. پس...خب بگذارید ببینم....
پدرم، بله پدرم، هیچ راه دررویی هم ندارد، پدرم اولین و ریشهدارترین تاثیرها را در زندگی من داشته است. بسیاری از خصوصیات شخصیتی من یا تقلیدی از اوست یا واکنشی نسبت به او و شخصیت قدرتمند، باصلابت، در ابعاد خودش روشنفکر، مقتدر، مسئول و....بعضا دیکتاتورش. اصلا بگذارید یکجور دیگر بگویم، به نظرم، نسبت تاثیر پدرم به من مثل نسبت تاثیر مدرنیته است بر کشورهای غیرغربی و درحال توسعه!!!. هیچ راه گریزی باقی نمیگذارد، تنها میتوان با پدیدهای مثل او «مواجه» شد و بس؛ و البته این مواجهه تاثیرات ریشهدار و عمیقی داشته است و...دارد.
دبیرستان، شاهراه اصلی بعدی است. دبیرستانی که اسم و رسم خودش را داشت و من هم اوایلی که واردش شدم فکر میکردم شاخ غول را شکستهام اما....خب همان سال اول، تمام آنچه که احتمالا اعتماد به نفس مینامند، خرد و خاکشیر شد و ازبینرفت و از ریشههای بریده و دردناکش، شخصیتی محافظهکار و ترسو رویید که رمندهای ماهر از هر نوع ریسک و احتمال شکست است. مفهوم دوستی نیز در دبیرستان بود که خودش را برای همیشه از زندگیام جاانداخت. من به دبیرستانی وارد شدم که گروههای دوستیاش از راهنمایی شکل گرفته بود و من هم ناخواسته و باحسرت، سه سال تمام در نقش یک غریبه تازهوارد انجام وظیفه کردم و...باورتان میشود؟ در کل دوره سه ساله دبیرستان، تعداد تلفنهای من به هر آنچه بتوان اسمش را دوست یا همکلاسی گذاشت، به تعداد انگشتان یک دست هم نرسید، آنهم تنها گهگاهی که غایب بودم و شرح درسی ماوقع و تکالیف روز بعد را میپرسیدم. این شد ابتدای روند مضحک و تراژیکی که در دانشگاه هم ادامه یافت و آنجا هم علیرغم همهچیز، هیچوقت دوستیهای عمیق و ماندگاری نداشتم و...حالا هم که میبینید، حتی میان این تاثیرگذارترینها هم جای دوست خالی است.
شریعتی اگر نبود من احتمالا حالا دندانپزشکی میخواندم یا چیزی در همین مایهها. بعد از تجربه روانشناسی و ادبیات و سر سوزنی عرفان، دستآخر، اواخر سال سوم دبیرستان بود که خوردم به پست شریعتی و شور و شیعه و....از میان اینهمه، عاقبت دستم تنها به جامعهشناسی بند شد و بعد...خب دیگر آن شریعتیای نبود که میشناختم.
تابستان 79، تابستان سالی که سایه همهگیر کنکور رفته رفته از زندگیام کنار رفت و «داروگ» یا همان حلقه رمانخوانیای که نسرین باستانجو، دبیر ادبیات یکی از دوستان و هممحلیهای قدیم برایمان به راه انداخت...همانجا بود که خوره رمان افتاد به جانم. نسرین بود که «مه» اونامونو را داد دست ما، بعد نوبت «دفترچه ممنوع» دسسپدس بود، بعد «دنیای سوفی» و بعد...کموبیش همینی شدم که حالا هستم.
هوشنگ مرادی کرمانی، ویتگنشتاین، نیچه و ملکیان؛ خداوکیلی، از این نامانوستر و بیربطتر میشد؟ اما همگی تاثیرات انکارناپذیری داشتهاند در تلاش برای سبک فکری و نوشتاریای که صداقت (ویتگنشتاین)، دقت و صراحت (ملکیان)، صمیمیت و سادگی (مرادی کرمانی) و کنایه و مایههایی از طنز (نیچه)، شاخصهای اصلیاش باشند.
غار کذاییِ تنهایی و انزوای من سردر هولناکی دارد که در نظر اول هر بنیبشر ذیشعوری را میرماند؛ حتی دوستانی که با لطفی تعارفگونه، واژه فاخر کاخ (فاخر نسبت به غار البته) را بکار میبرند، متفقالقولند که این غار، کاخ یا هر کوفت دیگرِ من، به هرحال هیبت بدترکیبی دارد. در این میان، یک نفر بود که...گرچه دیگر نیست، خواستم که نباشد، اما...هم او میداند هم من که چه تاثیری بر زندگیام داشته است و چگونه تصویر من از خودم، زندگی، عشق، دوست داشتن، اراده، تصمیم، تردید، تزلزل، شکست، و از همه اینها مهمتر، رنج را رنگ و رویی دیگر زده است. او شاید البته آخرین کسی باشد تا به اینجای راه که اگر نبود، من شاید...نه، مطمئنا آدم دیگری میشدم.
اینکه بالاخره ایشان بنده را آدم حساب کردند و به این دورهمی جدیدِ حرافی درباب خودمان فراخواندند (از شما چه پنهان، کمکم داشتم مطمئن میشدم که این بازی جدید مخصوص کلهگندههای اینجاست) دلیل بر هیچچیز نمیشود؛ چون اصولا انگار من را ساختهاند برای همینجور کارها و حرفها؛ خب البته تصدیق میفرمایید که همه مثل بنده بیکار و بیعار نیستند که همینطور حاضر به یراق، منتظر سازودهل وبلاگستان باشند و با هر سازی، اعم از ساز و ناساز، به رقص درآیند. این است که بنده واقعا رویش را ندارم هنوز دو پست از آن دعوت قبلی نگذشته، دوباره...با تمام اینها، از آن پنج دوست قبلی، به غیر از ناتور که صریح و محکم گفته است دست از سر من یکی بردارید و ساحل سلامت که از سوی دیگران دعوت شده است، در کمال پررویی و چشمسفیدی، سه دوست دیگر اینبار هم دعوتند به علاوه...آفتاب پاییز (به هرحال گَهی زین به پشت و گَهی پشت به زین دیگر فرزانه جان
) و خودش و سنجاقک و تجربههای آزاد و...بس است دیگر، حالا در دیزی باز است، حیای گربه کجاست پس؟
