چندی پیش، این دوست خوب، بنده را دعوت کرد تا یکبار دیگر بروم سروقت خودم و اینبار پتهی ترس و لرزهای مضحک و شرمآور زندگیام را بریزم روی آب؛ از شما چه پنهان، چند وقتی بود که از دنده چپ بلند میشدم فلهذا هیچ حسوحال خودافشاگری نداشتم، اینبار هم دیدم انگار هیچکس حوصله مسائل فرهنگی - اجتماعی ندارد، گفتم چندتایی از نقاط کور روانیام را برایتان رو کنم، نه برای آنکه دوستانی که هرکدام برای خودشان یکپا روانکاو و رواندرمان هستند، بنده را سالم و سربهراه تحویل خانوادهام دهند، چراکه خودم بهتر میدانم این گرههای کور جزء بدبختیهای چارهناپذیر انسانی هستند، نه، اینها را میگویم تا شما بدانید که با چنین ترسهای مضحک و بیموردی هم میتوان به زندگی ادامه داد حتی اگر شقایق و مخلفات دیگرش هم درکار نباشد. و اما ترسهای بیدلیل من:
١- اولین و آخرین ترس واقعی، عینی، عمیق، روانی، ریشهدار و درمانناپذیر من دقیقا همان متقنترین دلیل بر زنانگیام به کلیشهایترین معنای کلمه است. من یک زنم چون خیلی ساده: از سوسک میترسم. البته لازم به تذکر است که بنده از جکوجانوران دیگری مانند مارمولک، وزغ، قورباغه، حتی موش و کلا هرنوع پرنده و چرنده بیکاری که دوروبر انسانها میپلکد (به جز سگهای هار البته) کوچکترین ترسی به دل راه نمیدهم اما این سوسریهای بدترکیب (همان سوسکهای درشت سیاه و قهوهای بعضا بالدار) واقعا مرا تا سرحد مرگ میترسانند. اینرا جدی میگویم، کوچک و بزرگ خانواده خیلی خوب میدانند که سر این یک فقره اصلا نمیتوانند شوخی و قمار کنند چون ممکن است مثل آب خوردن به قیمت جانم تمام شود.
٢- از شکست میترسم. بخش عمدهای از محافظهکاری چارهناپذیرم هم به همین دلیل است. به بسیاری از حوزهها اصلا وارد نمیشوم و از خیر تجربه بسیاری از امور میگذرم تنها به ایندلیل که آنقدر در آن حوزهها و موارد، مهارت ایفای نقشهای لازم را ندارم که امکان اشتباه و شکستم را به حداقل کاهش دهم. این است که میان آرامش حاصل از موارد آشنا و هیجان ناشی از ناشناختگی، بدون ذرهای تردید و دودلی، اولی را انتخاب میکنم.
٣- از وابستگی میترسم. شاید بهتر بود میگفتم از وابستگی «خوشم نمیآید» اما...صادقانه و بیریا که نگاه کنم میبینم ریشه اصلی و قدرتمندش «ترس» است، نه چیز دیگر.
٤- بیمصرفماندن هم یکی دیگر از فوبیاهای روانی من است که خودش زنجیرهای از ترسهای دیگر را سبب شده است. از فلج شدن، ابتلا به بیماریهای لاعلاج، زمینگیری و ناتوانی و خلاصه سربار شدن آنقدر میترسم که با کمال میل حاضرم مرگِ در لحظه و برحسب تصادف را بر هریک از موقعیتهای بالا ترجیح دهم.
٥- از نابینایی هم وحشت زایدالوصفی دارم؛ بین هرنوع معلولیت حتی نداشتن یک دست و پا یا هرنوع ناقص شدن دیگری، نابینایی برایم هولناکترینشان است. کموبیش میشود گفت چشمهایم را اگرنه بیشتر از جانم، یقینا به اندازه زنده بودنم دوست دارم.
حَسَبِ سنت معهود، با زبان خوش از ساحل سلامت، سیاوشون، پرسهخوانی، ناتور و سودارو میخواهم تا اگر حسوحال و بعضا جسارتش را دارند، به این اعترافات نهچندان تکاندهنده دست زنند.