تبليغاتX
شور و شر - <

شور و شر

فاطمه

این‌جا دیگر کسی نمانده است، همه‌ی هوش و امید و جوانی این سرزمین را برده‌اند در عمق تاریکی و ظلمت حبس کرده‌اند. شهر خالی شده است، خالی از هرچه شور و عشق و زیبایی است، تهران شده است همان تهران سنگی، همان تهران عصبانی، خشم و سنگ، همه‌ی آن چیزی که برای‌مان باقی مانده است.

من راه می‌روم فاطمه، روی تمام سنگ‌فرش‌های این شهر، به‌جای تمام بچه‌ها راه می‌روم، به‌جای تمام بچه‌ها نگاه می‌کنم پرشور و امیدوار، من به‌جای تمام بچه‌ها لبخند می‌زنم به روی این چهره‌های خسته و عصبانی، من، تنها و تک‌افتاده...این شهر چرا چاه ندارد فاطمه.

من راه می‌روم فاطمه، دست‌تنها، دست‌خالی، دست‌هایم را می‌کشم روی دیوارهای این شهر، روی این چهره‌ی سنگی، می‌خواهم پاک کنم این‌همه سیاهی و نفرت و نامهربانی را، می‌خواهم شهر بشود همان شهر بهار، شهر خرداد سه هفته‌ای، نمی‌شود، پاک نمی‌شود، خون که به این راحتی پاک نمی‌شود فاطمه.

من، خار بی‌مصرف و بادوام این بیابان، این جهنم سوزان، می‌خواهم شهر را نگه دارم سبز و باطراوت، می‌خواهم وجب به وجب این خاک را نگه دارم امیدوار و منتظر، منتظر آن حضور حجم سبز، منتظر آن‌همه نور و پاکی و صداقتی که در حصار تنگ آن دیوارهای بلند جا نخواهد شد. من...

فاطمه، فاطمه، تکرار نام تو به آدم صبر می‌دهد و آرامش و...امید.

+  یکشنبه هفتم تیر 1388  توسط بهاره  با موضوع:  گزنه |