تبليغاتX
شور و شر - من؟ <

شور و شر

دوستان می‌فرمایند شما وقت کردی یک سری به خودت بزن ببین احیانا عقده‌ی خودکم‌بینی‌ای، کمبود تایید و تحسین‌شوندگی‌ای چیزی نداری که هی چپ‌وراست به پست‌های خودت ارجاع می‌دهی و برای خودت کف می‌زنی و الخ؟ من هم خوب که نگاه می‌کنم می‌بینم پربیراه هم نمی‌گویند، بالاخره حرص آدمیزاد همین‌طور الکی که در نمی‌آید بخواهد از این فرمایشات تندوتیز کند:) این است که نشستم خودم را گذاشتم وسط ببینم مشکل دقیقا کجاست، چرا من هی یک چیزهایی می‌خواهم بگویم و هی دیگران یک چیزهای دیگری برداشت می‌کنند؟ چرا هی همه‌چیز نتیجه‌ی عکس می‌دهد؟ حرف زدن بلد نیستم؟ زبانم الکن است یا به قول دوستان دچار یک گره‌های  روانی – شخصیتی کور هستم؟

طبق معمول رفتم سراغ گذشته، سراغ تاریخ، سراغ «اولین درنگ: خوش‌بین نباشیم»، بعد البته «چه باید کرد» بود و «صداهایی که شنیده می‌شوند» و «خرید تضمینی محصولات کشاورزی» و...تا برسیم به انتها: شنبه، بیست‌وسوم خرداد 88، یک‌بار دیگر خوب نگاه‌شان کنید، ابتدا و انتها را می‌گویم، بیش از حد به‌هم شبیه‌اند، نیست؟ این «ما کمتریم» هم کاریکاتور همان دوتاست به نظرم، می‌گویم کاریکاتور چون هم اغراق‌شده است و هم طنزآمیز. باری، اولین درنگ را دوازدهم اردیبهشت نوشته‌ایم، چهل روز مانده به انتخابات، آخرین درنگ را نوزدهم خرداد، سه روز مانده به انتخابات، بااین‌حال تم اصلی هر دو، ‌فرض‌های بنیادین هر دو یکی است، اولین درنگ را به این امید نوشتیم که بتوانیم در روند انتخابات تاثیر بگذاریم، به هزار و یک‌دلیل، اولین‌اش همین ضعف در بیان و شیوه‌ی استدلال ما، به‌هرحال نشد، آخرین یا به‌عبارتی سیزدهمی را به این امید نوشتیم که بر جریانات پس از انتخابات تاثیر بگذاریم، باز هم نشد، نمی‌شود انگار؛ نمی‌دانم چرا، چرا نمی‌شود، چرا نمی‌توانیم حرف بزنیم.

با این‌حال به‌گمانم یک چیز را می‌دانم، این‌که ماجرا فقط بر سر یک تخمین و پیش‌بینی اشتباه نیست، به نظرم پای یک منظومه‌ی فکری در میان است، پای فرض‌های مقدماتی بنیادین و ریشه‌دار، پای...می‌خواهم بگویم من اگر مدام بر صحت و اعتبار این منظومه‌ی فکری تاکید می‌کنم، نه‌ به این دلیل است که منظومه‌ی فکری "من" است، به‌هیچ‌وجه، من مدام به آن تایید پیش‌بینی کذا ارجاع می‌دهم چون فکر می‌کنم سازگای واقعیت با پیش‌بینی حاصل از مجموعه‌ای از فرض‌های تحلیلی، یکی از موثرترین دلایل برای پذیرش آن است. نمی‌دانم، واقعا راه دیگری به ذهنم نمی‌رسد، شاید من خنگ شده‌ام، شاید راه دیگری هم باشد، شاید...یک مدت فکر کردم شاید بشود از روی آن فرض‌های مقدماتی گذشت و سریع رسید به سوال اصلی و مورد توافق همه: «چه باید کرد» بعد اما دیدم میزان همدلی با پاسخ‌های متفاوت به این سوال، مستقیما بازمی‌گردد به همان فرض‌های مقدماتی تحلیلی، به همان منظومه‌ی فکری. این شد که دوباره دور زدم و برگشتم سر جای اول و دوباره همه عصبانی شدند و شروع کردند همه‌چیز را شخصی کردن و...این شد انگار که باز هم نشد:((

پی‌نوشت۱: من البته از دوستان گلایه کردم که چرا این‌همه کم‌محلی می‌کنند، برخی لطف کردند و انبوه خوانندگان‌شان را به این گوشه‌ی دورافتاده مهمان کردند، قصد بنده البته گدایی لینک نبود، نه این‌که عارم بیایدها، نه، به‌هرحال نه این‌که چند وقتی است مرا وهم برداشته که کاره‌ای هستم و نقش منجی و استراتژیست و امثالهم بهم محول شده است، این است که به تعبیر جناب میرحسین «حاضر به پرداخت هر هزینه‌ای هستم» حتی گدایی لینک:) اما راستش این است که این روزها بیش از آن‌که به منجی و استراتژیست ملت شبیه باشم، به خانم هاویشام شبیه‌ام که همه‌اش با خودش حرف می‌زد، انگار که در خلاء می‌نویسم، هربار که آن می‌شوم، انبوهی از دوستان را می‌بینم که برخلاف گذشته، چراغ‌ سبز‌نشان available هستند بی‌وقفه، با این‌حال صدا از دیوار دربیاید، از این قمبلی‌های سبز هم در می‌آید، اصلا کامنت سر بنده را بخورد، نمی‌کنند دو خط ای‌میل بزنند فحش بدهند لااقل بلکه آدم بداند این چیزی که نوشته است مزخرف بود؟ پرت بود؟ بی‌ربط بود؟ باور کنید گاهی اوقات دوستان آن‌چنان ساکت و بیگانه نگاه می‌کنند که اصلا  شک می‌کنم مطلب را نوشته‌ام یا نه، هی می‌روم وبلاگ را چک می‌کنم ببینم واقعا پست جدیدی گذاشته‌ام؟ واقعا مطلبی نوشته‌ام؟ واقعا حرفی زده‌ام؟ خلاصه این‌که من بیش از آن‌که به لینک و انبوه خوانندگان گذری نیازمند باشم، به نقد و نظر و هم‌فکری و رد و اصلاح دوستان نیازمندم شدید:)

پی‌نوشت۲: جسارتا اجازه هست من باز هم کامنت‌ها را ببندم؟ باور کنید من در برابر این‌همه خواننده‌ی گذری دست‌وپایم را گم می‌کنم، آخر من که لیوان چای داغ نیستم به چندهزار خواننده در روز عادت داشته باشم، من همین که شمارنده‌ی وبلاگم از سیصد چهارصدتا بالاتر می‌رود، هول می‌شوم و دست‌وپایم را گم می‌کنم و...ترجیح می‌دهم به روی خودم نیاورم کلا:)، این است که با اجازه کامنت‌ها را می‌بندم مجددا.

پی‌نوشت۳: حالا هی من می‌خواهم پست‌های اصلی و پرمحتوا بگذارم، هی شما مرا هل می‌دهید در این وادی تنگ و کم‌مایه‌ی حاشیه‌های شخصی:)؛ به‌هرحال می‌بخشید، قول می‌دهم از پست بعد بروم سر بحث‌های اصلی، قول می‌دهم.     

+  شنبه ششم تیر 1388  توسط بهاره آروین  با موضوع:  پشت صحنه