تبليغاتX
شور و شر - ما کمتریم <

شور و شر

اگر ملاک برد و باخت میزان آراء باشد – که می تواند نباشد و نیست  – ما شکست خورده ایم ، نه یک کلمه زیاد ، نه یک کلمه کم ، آقای دکتر احمدی نژاد با رأی قاطع و مبهوت کننده ی بیست و چهار میلیونی رییس جمهور شد و باقی قضایای تلخی که خودتان شاهد آنها بوده ، هستید و این طور که احساس می شود خواهید بود ! متأسفانه ...

[...اما کاش]چشم باز کنید و طرفداران آقای احمدی نژاد را بی پرده ببینید!

طرفداران آقای احمدی نژاد را بروید در حوالی میدان تجریش تهران در آستانه ی منزل آقای قنبری ( حاج آقا نباتی ! ) ببینید که از شب تا به صبح برای یک تکه نبات در سرما و گرما از دور و نزدیک منتظر می مانند و انتظار معجزه دارند و البته باور به معجزه ی نبات حاج آقا  و خود بشمایرید هزاران نباتی و امثال دگیر را در گوشه گوشه ی این کشور !  بماند که این جماعت را در سبز پوشان موسوی و حتی در آینه ها هم باید مشاهده کرد و بیشتر احساس خطر کرد ...

طرفداران دکتر احمدی نژاد را در روضه های زنانه ببینید ! در خانه های خودتان ! در سایه ی مادرانتان ! عمه هایتان ! خاله هایتان ! مادربزرگ هایتان ...  جلسه ی آل یس ، جلسه ی ختم انعام ! سفره ی ابالفضل ! سفره ی ... بی آنکه بدانیم در این جلسات چه می گذرد وبی آنکه باور داشته باشیم که چه بخش عظیم و تاثیرگذار جامعه را همین زنانی تشکیل می دهند که ما به آن ها به دیده ی حقارت نگریستیم و فقط و فقط مسخره شان کردیم ... میتینگ ها و جلسات تیمی یک دو ماه مانده به انتخابات باورمان شد اما جلسات مستمر چندین ساله ی جریانات خاموش اجتماعی را به هیچ نگرفتیم ...

طرفداران دکتر احمدی نژاد را در همان هیئت هایی ببینید که غیر ممکن است در کوچه کوچه و محله محله ی این کشور به نوعی حضور نداشته باشند ! همان هیئت هایی که ما ها وقتی از کنار آن ها رد می شدیم فقط سری به تاسف تکان می دادیم و دیگر هیچ ! بی آنکه متوجه باشیم جوانان و نوجوانانی که ما برایشان ارزشی قائل نیستیم گروه گروه جذب همین هیئت هایی که ما به حق ! معیوب و ناسالمشان می دانستیم در حال جذب شدنند ! مایی که آنروز هیچ کاری نکردیم جز اخم و پوزخند ، امروز خیلی بی خود می کنیم که حضور بیست و چهار میلیونی این جمعیت را انکار کنیم و دم از تقلب بزنیم !

آقای موسوی !
تو در اقلیتی ! ما هم ! اما این نفهمیدن تو دارد جوانان بی گناه این کشور را به کشتن می دهد ! آقای موسوی تو حتی در میان هواداران خودت هم در اقلیتی ! نقاش ! هنرمند ! معمار ! کجای کاری !؟ تو حتی به اندازه ی حاج محمود و حاج سعید هم  در این کشور طرفدار نداری ! اگر می خواهی طرفداران آقای احمدی نژاد را ببینی تیراژ نشر CD ها ی آقایان را در کشور ببینی تا بفهمی در این بیست سال سکوت چه در این کشور گذشته است ....

طرفداران در اکثریت آقای احمدی نژاد را در مقابل اقلیت بودنتان را باید در شام جمعه ی این یکی دوسال در پای سریال یوزارسیف می دیدید ! هنگامی که من و شما با اعصاب های خرد مزخرف بودن کار سلحشور را فریاد می زدیم ، اشک های حلقه زده در چشم مردم خاموش و بی ادعا را ندیدیم و هنر سلحشور را که اینگونه توانسته بود در دل مردم رسوخ کند و میلیون ها نفر را پای تلویزیون ها میخکوب کند نفهمیدیم ! هنر سلحشور !  هنر احمدی نژاد ! هنر ده نمکی ! هنر پناهیان ! هنر دانشمند !هنر حاج محمود ! هنرمند که فقط تو نیستی آقای موسوی !!!!

مشکل از آنروزی شروع شد که ما دغدغه ی چیزهایی را داشتیم که برای مردم اهمیتی نداشته و ندارد ! نه در بیست و چهار میلیون سه رنگ و نه در سیزده میلیون تک رنگ ! ما نگران وضعیت کتاب بودیم بی آنکه معنی غمبار آمارهای مطالعه و میزان نشر کتاب در کشور را بفهمیم ! از آن روزی که ما نفهمیدیم این مردم بیشتر از آنکه به مچ بندهای سبز محتاج باشند به خواندن و خواندن و خواندن نیاز دارند و اگر یک هزارم جماعتی که حاضرند ساعت ها در حمایت از موسوی و اعتراض به احمدی یا هرکس دیگر در خیابان ها عربده بکشند و کتک بزنند و کتک بخورند و تا پاسی از نیمه شب الله اکبر بگویند و با هم بر سر اینگونه مزخرفات بحث بکنند فقط و فقط حاضر بودند  روزی نیم ساعت مطالعه بکنند و در طول این ایام نفری یک کتاب بخرند آنوقت  ما چقدر به صلاح نزدیکتر بودیم  ....

مشکل از نقشه ای ست که در آن راه آزادی از انقلاب می گذرد ! و جوانانی که به غلط این نقشه را باور کرده اند ! مشکل از نبود نقشه ی شهری ست که در آن راه آزادی از بزرگراه اندیشه ! از بوستان گفتگو ! از محله ی محبت و صبر و مدارا ! از خیابان آرامش و متانت ، از میدان تربیت و از چها راه پژوهش بگذرد ! مشکل عجله ی جوانانی ست که نمی دانند آرمانشهر حود را باید بر اساس چنین نقشه ای از نو بنا کنند  اگر چه ساختن این شهر شاید دویست سال طول بکشد ! مشکل از جوانانی ست که نمی دانند میدان انقلاب عملا آنقدر ترافیک دارد که شلوغی دارد که عملا به بن بست همه ی دوست داشتنی هایی نظیر آزادی ختم خواهد شد ! و مشکل از سیستمداران لجوجی همچون آقای موسوی ست که تیربارهای نصب شده در میدان انقلاب را نمی بیند و محدود شدن اندک آزادی جاری در جامعه را با حضور خود نمی فهمد !

آقای موسوی !
آن شب هایی که دانشجویان هوادار شما از شب تا صبح در میدان ولیعصر تهران و جاهای دیگر مشغول رقص و پایکوبی و شعار سازی و سیب زمینی بر سر چوب کردن بودند ، طلاب و روحانیون هوادار آقای احمدی نژاد در دورافتاده ترین روستاها و گمنام ترین شهرستان های  این کشور از شرق تا غرب و جنوب و شمال به تبلیغ نامزدشان مشغول بودند ! و در تمام این سال هایی که هواداران شما هنری جز روزنامه خواندن و وب گردی و مباحثات روشنفکری در حلقه های بسته ی خودشان نداشتند دانشجویان هوادار آقای احمدی نژاد زحمت اردوهای جهادی را به تن خریده بودند و خود را به متن مردمی که شما هنوز اکثریت بودنشان را به رسمیت نمی شناسید رسانده بودند ! پس از این دوازده سال شما از آن جایی خوردید که تصورش در مخیله تان هم نمی گنجید ! شرمنده ! همین .

پی‌نوشت: آن‌قدر من توی پست پیش گله کردم و غر زدم و هی گفتم چرا کسی این‌جا را نمی خواند و...خلاصه آن‌قدر احساس تنهایی و بدبختی کردم که خدا آن‌لاین رساند برایم، یک متن فرستاد برایم که به همان اندازه‌ای که می‌خواستم صادق است، صریح است و البته گزنده است و عصبانی. اول لینک‌اش را گذاشتم این بغل، بعد دیدم در این روزهایی که این‌جا تنها و تک‌افتاده‌ام، قدر یک چنین همفکری همدلانه‌ای را بیشتر از این‌ها باید بدانم وقتی شیرین جای ده‌تا از آن طلب‌های ۳۰۰ کلمه‌ای را برایم پر می‌کند. این‌ است که بخش‌های از آن‌ را آوردم‌ این‌جا، انگار که یکی از پست‌های وبلاگ خودم باشد. بنده البته گویا همدلی‌ام بیشتر است و خشم‌ام کمتر، این است که نمی نویسم «ما کمتریم» می‌نویسم «ما اقلیت قدرتمند و سازمان‌یافته»؛ با این‌حال باز هم بغض و کینه‌ی دوستان سرریز می‌شود بر سر شکسته‌ی من، این است که گفتم بگذار ردی از این خشم فروخورده هم این‌جا بیاید، بلکه دوستان بدانند من اگر دندان سرجگر نگذارم و هی به خودم نهیب نزنم که «بعد بهاره، بعد، حالا وقت‌اش نیست، یک چیزهایی را بگذار برای بعد» اگر این خودداری و  فرو خوردن خشم را به خودم تحمیل نکنم، متن‌هایم به همین اندازه صریح و گزنده از آب درمی‌آید، بلکه هم بیشتر.

راستی، کامنت‌ها را هم می‌بندم با اجازه‌تان، فحش می‌خواهید بدهید بروید وبلاگ خودشان قاطی آن نود و چند کامنت دیگر خودتان را خالی کنید، بنده عجالتا ظرفیتم تکمیل است.

البته یک اعتراف دیگر هم بکنم خدای نکرده ریاکار از دنیا نروم:) راستش حوصله‌ی کل‌کل کامنت‌های پست پیش را هم نداشتم، ملت خودشان به‌قدر کفایت از دست من عصبانی و شکار هستند، حالا من هم آمده بودم نمک پاشیده بودم روی زخم‌شان و گزک فحش و فضیحت مضاعف داده بودم‌ دست‌شان، درز گرفتم باقی‌اش را با این پست جدید و خوب:)  

+  پنجشنبه چهارم تیر 1388  توسط آروین  با موضوع:  درنگ