مطالبهی حداکثری+ هزینهی حداکثری+ دستآورد ناچیز و حداقلی= یاس و بیتفاوتی عمیق و فراگیر
فرمولاش همین است، اگر میخواهید یک جنبش سیاسی-اجتماعی را لااقل برای یک دهه به انفعال و سکون مطلق بکشانید، تنها کافی است همین فرمول را بکار گیرید، حتما جواب میدهد، شک نکنید.
مثال میخواهید؟ نزدیکترین و دمدستیتریناش، سرنوشت رقبتبار جنبش دانشجویی پس از 18 تیر 78؛ چند سالی است دوستان جامعهشناس هی به این در و آن در میزدند بلکه بتوانند این رخوت و سکون فراگیر در فضای سیاسی دانشگاه را تحلیل کنند، «زنانه شدن فضای دانشگاهها» یا «کافی شاپی شدن فضای دانشجویی» یا «نسل جدید و لذتمحور دانشجویان» همه تلاشهایی در راستای توضیح و تحلیل همین وضعیت سوالبرانگیز بوده است، سوال بزرگ و درکناشدنیای که با مقایسهی جنبش دانشجویی در دههی هفتاد و هشتاد شکل میگیرد؛ تازه آنزمان مطالبهی جنبش آنقدرها حداکثری نبود، چیزی بود در حدود باز شدن یک روزنامهی منتقد و دستگیری و مجازات همان عوامل خودسری که گویا خون به جگر شخص اول ممکلت هم کرده بودند، تازه این خواستههای معقول و نهچندان پرهزینه برای رقیب، در شرایطی طرح شده یود که یک قوهی عریض و طویل مجریه هم پشت سر جنبش ایستاده بود؛ حالا مطالبه به کنار، هزینهای هم که داده شد هیچ قابل مقایسه با هزینهای نیست که که این روزها پرداخت میشود اما با اینحال، دستآوردش بهوضوح ناچیز و مضحک بود: دستگیری و محاکمهی یک سرباز وظیفه به جرم دزدیدن ریشتراش. همین شد که منِ ورودی هفتادونه، هیچ درک و تجربهای از فضای سیاسی دانشگاهها در دههی هفتاد ندارم، هرچه بود همان سال اول بود: یکی دو تا تجمع و شعار و اعتراض و آقاجری و الخ، از هشتاد به بعد حتی همانها هم نبود، دیگر هیچکس نه حوصلهی خواندن نشریه داشت، نه اصلا حوصلهی سخنرانیها و نشستهای سیاسی و نه هیچ رقمه حوصلهی تجمع و اعتراض؛ دیگر شما تاجزاده و عبدی و علیجانی و علویتبار و غیره را هم که میآوردی، باز سالن دویست نفرهات پر نمیشد، چه برسد به نشستهای دانشجویی و دعوت از اعضای تحکیم و امثالهم؛ البته این وسط، اصل کاری یعنی شخص خاتمی هم سرنوشت تراژیکی داشت، شانزده آذر 83 را که یادتان هست، نیست؟
حالا هم باز همان وضعیت است، بکار افتادن همان فرمول ویرانگر منتهی اینبار با شدت و گسترهای چندبرابر: حالا هم باز یک مطالبهی حداکثری وجود دارد به نام ابطال انتخابات، بله، متوجهم که این مطالبه سقف مطالبات ما نیست، اصولا مطالبات ما که سقف ندارد بحمدالله؛ اما با این وجود این مطالبه حداکثری است چون تحقق آن هزینهی زیادی را به رقیب شما تحمیل میکند و لذا بعید است به این سادگیها و با تحمیل کمترین هزینه به شما، زیر بار آن برود. درعینحال هزینهای که این روزها بابت این مطالبه پرداخت شده نیز دهها برابر آن هزینهای است که جنبش دانشجویی در هجدهم تیرماه پرداخت کرد. حالا خودتان تخمین بزنید که اگر تنها یک درصد هم احتمال دهیم انتخابات ابطال نشود چه به روز این جنبش خواهد آمد، فقط تصور کنید روزهایی را که مثل اکثر دانشجوهای این چندسال، دیگر هیچکس حوصلهی هیچچیز سیاست را نخواهد داشت. این روزها را تصور کنید بهتر درک میکنید چرا من این روزها بالبال میزنم در کنار این مطالبهی حداکثری ابطال، چهارتا مطالبهی حداقلیتر هم جور کنم بلکه بشود فردای روز به این دستاوردهای ملموس استناد کرد و ملت را از کمای یاس و ناامیدی درآورد. این آدمهای مضحک را نگاه نکنید که مینشینند یک گوشه و ژستهای مضحکتر میگیرند که «ای خانم، دیگر از این بیشتر چه میخواستیم، اگر این یک هفته نبود، شکاف بین دولت و ملت اینقدر عمیق و آشکار میشد؟ چهرهی دودوزهباز این نظام فلان و بهمان اینهمه رسوا میشد؟» به اینها گوش ندهید، اینها همهاش حرف مفت است، باد هواست، از جنس حرفهای مضحکی است که سی سال است لقلقهی زبان سلطنتطلبان و امثالهم است؛ یک جنبش سیاسی-اجتماعی واقعی به یک دستاورد واقعی و ملموس نیاز دارد. به اینکه نگاه کند ببیند وقتی صدها هزار نفر را به خیابان کشید، دستآخر به چه رسید؟ کدام خواستهاش را محقق کرد؟ همین است که من اینجا بابت آزادی بازداشتشدههای اخیر هی توی سر و کلهی خودم میزنم یا علم راه انداختن یک رسانهی نسبتا فراگیر و مستقل را سر دست بلند میکنم، فقط برای آنکه بتوانم یک دستاورد مشخص و ملموس برای به قول شما این جنبش، به قول من این اقلیت، فراهم کنم. این است که راه میروم و هی در گوش هرکسی که دستم میرسد میگویم: عاقل باشید، آدم عاقل همهی تخممرغهایش را توی یک سبد نمیگذارد؛ من نمیگویم ابطال انتخابات را پیگیری نکنید، بکنید، با تمام توان هم بکنید اما کنارش چهارتا مطالبهی حداقلیتر هم داشته باشید که بازی برد و باخت را برایتان به بازی برد-برد تبدیل کند، عینا همان شرطبندیای که من کردم و گرچه بردم حداقلی و تلخ بود اما بالاخره پتک یک شکست نامنتظره و همهجانبه هم بر سرم فرود نیامد؛
والا بخدا این حرفها را ما قبل از انتخابات هم گفتیم، به هر دری زدیم تا ملت را قانع کنیم سناریوی پیروزی رقیب در مرحلهی اول را هم در نظر بگیرند و برایش استراتژی داشته باشند، دوستان جمیعا ما را هو کردند و خندیدند که تو چهجور جامعهشناسی هستی که از دور و اطرافت بیخبری، ما دیدیم چشم دوستان کور همان جمعیت انبوه دور و برشان است و هیچ امکان دیدن چهار قدم آنطرفتر را ندارند، گفتیم بگذار با زبان خودشان بگوییم، گفتیم اصلا شما درست میگویید، میرحسین پیروز دور اول است اما خب تقلب که محال نیست، اعتباری که به این نظام سیاسی نیست، یکدفعه دیدید برداشتند یک تقلب آنچنانی کردند و نتیجه بهکل عکس شد، دوستان هرهر میخندیدند که «ای خانم، مگر چقدر میتوانند تقلب کنند؟ دو میلیون؟ سه میلیون؟ تازه ما آنطرف محتشمیپور را فرستادهایم که وزارت کشور و سیستم انتخابات را مثل کف دستاش میشناسد و همه نوع راه تقلب را میبندد، تازه با تمام اینها، فوقش این است که میکشد به دور دوم، ما بردهایم خانم، خیالت تخت» حالا همان آدمها هستند که اینطور بیچونوچرا روی تقلب گسترده مانور میدهند و بلانسبت شما مترصد جویدن خرخرهی هر کسی هستند که به قول خودشان در این واقعیت روشنتر از روز شک کند، هی ما آن هفتهی آخر بالا و پایین پریدیم که نکنید آقا، نکنید، این خوشبینی بیمبنا را ول کنید، آخر پیروزی که مقدمه و موخره نمیخواهد، پیروز شدیم جمیعا میرویم وسط خیابان قر میدهیم، این شکست است که فکر میخواهد، نیرو میخواهد و استراتژیای برای مواجهه، یادتان هست؟ گوش نکردند و یکدفعه این بلبشوی خطرناکی راه افتاد که دیدید، بلبشو که میگویم یعنی همان روزهای اولی که هر جمله و خبری روزی صدبار تایید و تکذیب میشد، آدمها را فلهای دستگیر می کردند و آقایان هم هاجوواج نگاه میکردند و این دستشان به آن دستشان میگفت چه کنیم؟ حالا هم باز همان بساط است، مثل همان وقتها گوشهایشان را میگیرند و سرشان را محکم تکان میدهند که: «نه، نه، نگو، نگو، اینقدر حرفهای ناامیدکننده نزن، میشود، میشود، انتخابات ابطال میشود،» باز هی من میگویم باشد، میشود اما خب فرض محال که نیست، آمدیم و نشد، اگر ابطال شود که غم نداریم دیگر، همهی فکر و تهماندهی انرژیمان را باید بگذاریم برای سناریویی که در آن انتخابات ابطال نمیشود، این وضعیت است که فکر و ایده و انرژی میخواهد نه آن وضعیت گلوبلبلی که ما به مطالبهی حداکثریمان یعنی ابطال انتخابات رسیدهایم باز البته کسی محل ما نمیگذارد.
پینوشت 1: این اولین پست از آن سهگانهای بود که قرار بود طرح «شکستن انحصار رسانهای» را مستدل کند و همانطور که وعده داده شده بود، استدلال رقیب یعنی سرمایهگذاری همهجانبه بر روی ابطال را به نقد کشید. پست بعد قاعدتا باید برود روی مزیتهای ایجابی طرح اما قبل از آن میخواهم یک وضعیت تراژیک دیگر را هم توصیف کنم، چندخط بالاتر اشارهی کوچکی داشتم به معاملهای که جنبش دانشجویی با خاتمی کرد به جبران همان دستآورد مضحک و حداقلی؛ بهنظرم میشود سرنوشت میرحسین موسوی را هم از روی همین الگو پیشبینی و توصیف کرد. پست بعد شامل توصیف همین سرنوشت تلخ و رقتبار است با عنوان «چهکسی هزینهی شکست را میپردازد؟»
پینوشت 2: بهگمانم دوستان در یک اقدام هماهنگ و لابد نمادین، خواندن وبلاگ بنده را تحریم کردهاند؛ طبیعی هم هست لابد، آدمیزاد دستاش که به صدا و سیمای جمهوری اسلامی نرسد، میگردد دنبال دیوار کوتاه همسایه.
پینوشت 3: به نظرم فقط اندکی «وجود» میخواهد، نیست؟ وجود میخواهد اعتراف به اشتباه، حالا چه اشتباه محاسبه و پیشبینی باشد، چه اشتباه استراتژی و عمل؛ بر سر تخمین و پیشبینی نتیجهی انتخابات که ما ندیدیم کسی از این وجودها از خودش بروز دهد، حالا میخواهم ببینم وقتی همهی این هیاهوهای بیهوده و هزینههای بیثمر فرونشست، دوستان وجودش را دارند بیایند بابت این برداشتهای نادرست و عجولانه از اوضاع، بابت این بیمحلیهای زشت و بیموردشان به اندیشهی مخالف، بابت رویکرد و عمل اشتباهشان عذرخواهی کنند؟ باور کنید این انقلاب و بزن و بریز نیست که جرات و جسارت میخواهد، اعتراف به اشتباه همهی آن وجود و جسارت را یکجا در خودش جمع دارد، باور کنید.