از کنایههای اصیل تاریخی یکی هم این است: موریتس شلیک، یکی از اعضای اصلی حلقهی وین به دست یک دانشجوی نازی ترور میشود؛ حلقهی وین را که میشناسید؟ همان پوزیتیویستهای منطقیای که همواره از طرف مخالفانشان انگ محافظهکاری و حفظ وضع موجود خوردهاند. در عوض، هایدگر، پدرخواندهی پررمزوراز بسیاری از فلاسفهی انتقادی قرن بیستم آن فضاحت حمایت از نازیسم را بهبار میآورد. البته که هایدگر استثنا نبوده و نیست، اخلاف فرانکفورتی او هم در محافظهکاری و ارتجاع دستکمی از خودش نداشتند تاآنجاکه آدورنو، یکی از سرحلقههای مکتب فرانکفورت (همان مکتب انتقادی به اصطلاح) در مقابله با دانشجویان معترض دههی 60 پلیس را به دانشگاه فرامیخواند و همین عمل مرتجعانه است که آن جملهی معروف دانشجوی معترض را به دنبال میآورد: تو و فلسفهی انتقادیات مردهاید.
البته نمونههای دیگر این پیوند جداییناپذیر رادیکالیسم نظری و محافظهکاری عملی بسیارند. نزدیکترین و دمدستتریناش همین دوستانی که این روزها کموبیش وارد فاز یا م ر گ یا ا ب ت ا ل شدهاند و هر مطالبهی دیگری غیر از این را چیپ و پیشپاافتاده و نماد عقبنشینی تلقی میکنند و از آنطرف، همین آدمهای تندور در نظر، زهرهشان میرود تیتر خبرهای تابناک را پشت تلفن بگویند. این است که این وضعیت مضحک خلق میشود: وضعیتی که در آن منی که گویا اینجا متهمام به گناه نابخشودنی محافظهکاری و همراه نشدن با جو انقلابی این روزها، هی باید دوستان را نهیب بزنم که نترسید بابا، نترسید، کاری نمیخواهید بکنید، حداکثر میخواهید زیر یک درخواست مدنی و معقول را امضاء کنید، اینهمه هولوولا برای چیست؟ اصلا فرض که پسفردا بیایند صاحبان تکتک این نام و امضاها را کشف و شناسایی کنند، خب که چه؟ جرمتان چیست؟ از یک نامزد رسمی انتخابات هواداری کردهاید و زیر یک درخواست معقول را هم امضا کردهاید، قتل که نکردهاید. اما دوستان مگر زیر بار میروند؟ از یک طرف سی خرداد را هفده شهریور میدانند و روزشمارِ ششماههی انقلاب راه انداختهاند، از آنطرف لیست بلندبالای بازداشتیها را میخوانند و برای هم نقل میکنند که اِ، دیدی فلانی را هم گرفتند؟ همین، بدون هیچ مقدمه و موخرهای؛ انگار نه انگار که بخش عمدهای از این بازداشتها غیرقانونی است، گُله گُله افراد را میگیرند فقط به صرف اینکه در ستاد میرحسین فعال بودهاند، ما هم میخوانیم و انگار طبیعیترین و پیشبینیشدهترین رخداد ممکن را بشنویم، فقط سری تکان میدهیم و بس. این است آن اقلیتی که قرار بود پشت همدیگر را خالی نکنند؟ این است سرنوشت خانوادههای تکافتادهای که فرزندان و نزدیکانشان گیر افتادهاند و دستشان هم به هیچجا بند نیست؟ هی میگردند توی آشناها یک پارتیای چیزی پیدا کنند و از عزیزانشان خبری بگیرند، هی هر روز میروند جلوی دادستانی وثیقه بهدست گردن کج میکنند و آنها هم دلبخواهی و بدون هیچ توضیحی یک عدهای را با هزارجور تعهد و دنگوفنگ آزاد میکنند و به بقیه هم محل سگ نمیگذارند، صدا هم از هیچکس درنمیآید چون تا بیایند حرف بزنند اینها هم میروند پیش بقیه و الخ.
یک نفر نیست به این سید بزرگوار آهنین بگوید به جای این بیانیههای شبه آتشین تشریف ببرید یکجا متحصن بشوید و لااقل، دستکم، کمِکم، آزادی همین جوانان بیگناهی را بخواهید که امروز به صرف حمایت از شما در یک رقابت رسمی انتخاباتی، تجربهی مخرب زندان و هزار جور توهین و تحقیر همراهش را تحمل میکنند. بگذارید هر یک نفری که دستگیر میشود، پشت و پناهش همهی این جمعیت چندصدهزار نفری باشد نه چهار پنج نفر اعضای تکافتادهی خانوادهاش. نترسید آقا، نترسید، شما را که دیگر نمیگیرند، بههرحال رقیب شما تندرو هست اما ابله که نیست بخواهد از شما تمثال باشکوه اسطوره و قهرمان بسازد، مطمئن باشید آنها عجالتا حفظ جان شما را به اندازهی حفظ نظام مقدسشان واجب میدانند و از قضا این استراتژی کش دادن و به فرسودگی کشاندن نیروی حامیان شما را کارآمدتر میدانند چراکه کمکم این خود شما خواهید بود که تیررس خشم انقلابی همین هوادارانی قرار میگیرید که شما را عافیتطلب و محافظهکار خواهند دانست نه رهبر قهرمانی که واقعا «هر هزینهای بدهد» تا جنبش اجتماعی-سیاسی حامیانش را به پیروزی برساند. نترسید آقا، نترسید، یک تار مو هم از سر شما کم نمیشود اما خب محال که نیست، به قول معروفِ ناپلئون کبیر آنچه حد ندارد حماقت است، گیریم زد و شما را هم گرفتند، چه چیزی را از دست میدهید مگر؟ بازی برای شما دو سر برد که چه عرض کنم، چند سر برد میشود اتفاقا، هم آن هزینهی وعده داده شده را پرداختهاید و قهرمان شدهاید و جایگاهتان در مقام رهبر یک جنبش اجتماعی-سیاسی تثبیت شده است، هم صراحتا مشروعیت نظامی را به چالش کشیدهاید که نمایندهی رسمی سیزده میلیون رای مخالف را به زندان میاندازد و هم مهمتر از همه، لااقل تا اطلاع ثانوی یک مطالبهی معقول و قابل دسترس برای این جنبشتان دستوپا کردهاید: آزادی شما؛ دیگر بیش از این چه میخواهید؟
اصلا آمدیم و انتخابات ابطال نشد، باشد قبول، میشود، ابطال میشود اما خب فرض محال که نیست، آمدیم و نشد، آنوقت من میخواهم بدانم شما رویتان میشود؟ رویتان میشود فردا دستخالیِ خالی جلوی این دوستان بایستید، توی چشمشان نگاه کنید و بگویید بله دیگر، شما رفتید آنجا، هزینه زندان و مخلفاتش را هم دادید، حالا هم با یک پروندهی کتوکلفت زیر بغلتان اینجا ایستادهاید و حق نطق کشیدن که سهل است، بسیاری از حقوق اجتماعیتان در سالهای آینده را هم از دست دادهاید و...میخواهید بگویید ببخشید، شرمنده اما ما را آنچنان شور انقلابی گرفته بود که شما را دیگر یادمان رفته بود؟ میخواهید بگویید البته پسِ ذهنمان بودیدها، پیش خودمان حساب کرده بودیم ما که مقصدمان انقلاب است، سرراه یک تکپا هم پیاده میشویم میرویم زندان باستیل را فتح میکنیم. اما خب میبینید که نشد، ما پشت این سکون و سکوت انبوه گیر افتادیم و به انقلاب که سهل است، به هیچ جای دیگری هم نرسیدیم، حالا هم که خودتان بهتر میبینید، فضا به قدری امنیتی شده است که صدا از کسی در بیاید، درجا خفه میشود، لذا شرمنده که خودتان به تنهایی مجبورید هزینههای اجتماعی پروندههایتان در سالهای آینده را به دوش بکشید، میبخشید اما ما انتخابات را ابطال نکردیم، هیچ کار دیگری هم نکردیم، یعنی همهی نیرویمان را گذاشته بودیم روی همانی که اگر میشد همهچیز درست میشد اما خب نشد، بله خب، ما همهی تخممرغهایمان را گذاشته بودیم در سبد ابطال و آنهم که شکست، این است که حالا دستمان خالیِ خالی است. میخواهم بدانم رویتان میشود؟
