«"فرد" زاییدهی بیگانگی آدمی از جهان خارج است۱».
فکر کنم باید به هنر پناه ببرم، به ادبیات، به رمان، به نوشتن.
«در رمان در پس هر پندار یعنی هر معنایی که قهرمان میخواهد به واقعیت بدهد شکلی از پندارزدایی وجود دارد که همان آگاهی قهرمان از شکست خویش است؛ رماننویس به کنایه پناه میبرد و رمان چیزی نیست جز همین ابراز شکست و عجز از رسیدن به دنیایی آشنا که با فرد بیگانه نباشد».
روشن است دیگر، نیست؟ در نظر راسکلنیکف جهان پس از کشتن پیزرن فاسد به همان اندازهای تباه بود که پیش از کشتن او، همین "آگاهی از شکست خویش" بود که راسکلنیکف را به جنون کشانده بود، به هذیان. ««قهرمان هنوز در جستجوی کلیتی پنهان است که در آن آدمی و جهان بیگانه نباشند و در سازگاری زندگی کنند. قهرمان داستان برای رسیدن به این هدف علیرغم شکست حتمی و اجتنابناپذیرش باید در جهانی خصمانه زندگی کند. به همین سبب است که قهرمان رمان «مجرم و دیوانه و ابله» است و نویسندهی رمان کسی است که با حالتی «کنایی» این سرنوشت را بازمیگوید». تمام پوچی و رنج حاصل از آن، ناشی از همین "آگاهی" قهرمان بود وگرنه داستایوسکی شخصیت دیگری مشابه راسکلنیکف را نیز ترسیم میکند با این تفاوت کوچک که او از شکست تلاشهایش "آگاهی" ندارد: سونیا، دخترک فاحشهای که با پاکی و صداقتی بیبدیل تنفروشی میکند؛ هر دو به یک اندازه «مجرم و دیوانه و ابله» به نظر میآیند، هر دو با یک هدف تلاش میکنند: کاستن از تباهی جهان و جستجوی خیر و نیکی، جستجوی جهانی آشنا و یگانه با خود؛ تفاوتشان تنها در همین "آگاهی" است، "آگاهی از شکست خویش". سونیا آگاهی ندارد، به جایش ایمان دارد۲ و همین ایمان است که او را به تجسم سادگی معصومانه و آرامشبخش تبدیل میکند و راسکلنیکف را به تجسم هذیانی دردناک و یاسآلود.
بله، البته هنر یگانه پناه "فرد" در عصر مدرن است اما چقدر شبیه است، شبیه پناه بردن به روزمرگی، به لاک زدن و پیازداغ درست کردن، به پاساژگردیهای بی هدف و حرفهای خالهزنکی زدن و...نه، به درد من یکی نمیخورد، من نمیتوانم پناه ببرم حتی به هنر، نمیتوانم پناه ببرم چون منزجرم، از این انفعال واپسگرایانه بیش از هر چیز دیگری منزجرم. هنوز وقتی پستهایم را در آن ماههای بعد از آن اخراج کذا میخوانم، حالم از خودم بهم میخورد، حالا دوباره بیایم...نه، دنکیشوت انتخاب بهتری است، آن "آگاهی" گزنده را هم سانچوپانزا به گردن میگیرد با آن کنایههای نیشدار طنزآمیزش؛ جالب است البته که سانچوپانزا یا همان نماد آگاهی، نوکر دنکیشوت یا همان نماد اراده است، همانطور که در نیچه، آگاهی علیرغم حضور پررنگ و پرنیشوکنایهاش (خود فلسفهی نیچه نماد این آگاهی نیشداری است که از پوچی و مسخرهگی خود آگاه است و مدام به آن ارجاع میدهد) تابع و گوشبهفرمان اراده است، ارادهی معطوف به قدرت. از آنطرف، دقیقا این "آگاهی" راسکلنیکف به شکستاش است که او را فلج میکند، ارادهاش را به انفعال میکشاند و منزوی و هذیانگو در گوشهی خانه نگهاش میدارد.
خودمانیم اما چقدر همهچیز با هم جور درآمد:) به نظرم همهی اینها پیامد یک شهود منسجم و سازگار است که همینطور شهودی و دلی از چیزی خوشش میآید و با چیز دیگری همدلی نمیکند و بعد که دقیقتر نگاه میکند، میبیند همهی آن چیزهای خوشایند چه پیوندهای ناپیدا اما محکمی با هم داشتهاند، فکر کنید سروانتس و دنکیشوت اواخر قرن 16 و اوایل قرن 17 کجا و نیچهی قرن 19 کجا، اما چه شباهتهای عجیبی به هم دارند گرچه مثل همیشه این ادبیات و هنر است که همواره چندگامی از فلسفه و اندیشهی اجتماعی جلوتر است.
در هرحال، میان آن پوچی یاسآلود روسی و این پوچی کنایهآمیز نیچهای، میان آن هدیانهای دردآلود و این زهرخندهای حکمت شادان، مرزی باریک اما طولانی وجود دارد. من سعی میکنم خودم را این طرف مرز نگه دارم و نگذارم وسوسهی مخدرهای تسکیندهنده به آن طرف مرز پناهندهام کند. زیادی استعاری و نامفهوم از آب درآمد انگار۳؛ سادهاش این است که من ترجیح میدهم خودم را بزنم به آنراه و همچنان بیایم اینجا دنکیشوتوار مثلا ایده بدهم و استدلال بیاورم و جواب نقدها و سوالها را بدهم، خیلی هم که آن آگاهی از شکست کذا گزنده شد و وزوزش غیرقابلتحمل، بروم توی جلد سانچوپانزا و هی خودم و این تلاشهای مذبوحانه را مسخره کنم، گرچه نه از سر حقارت و ضعف، بلکه اتفاقا از سر به چالش کشیدن وضع موجود با خنده، شما که لابد بهتر میدانید خنده یکی از قدرتمندترین ابزارهای برهم زدن نظم مایوسکنندهی موجود است. بههرحال ترجیح من این است بهجای آنکه هی بروم از این رمان و آن کتاب نقلقول بیاورم یا به فلان فیلم ارجاع بدهم یا پای موسیقی را وسط بکشم همه و همه برای آنکه بگویم وای، آخی، ببین این طفلکیها هم همینقدر بدبخت و شکستخورده بودهاند، که هی بخواهم برای خودمان دل بسوزانم و هی به آن انبوه تجربههای دیگران نگاه کنم و دلگرم شوم که دیگرانی هم مثل ما بودهاند و...نه، این انتخاب من نیست.
1. همهی نقلقولهای داخل گیومه از لوکاچ است که از کتاب «خرد جامعهشناسی» نقل شده است.
2. جالب است که درگیری با این آگاهی ویرانگر را زنان کمتر تجربه میکنند، آنها همیشه نماد ایماناند یا جهلی معصومانه و آرامشبخش. حتی وقتی تجربهی کنایهآمیز آنها بهطور خاص روایت میشود (مثلا در مادام بوواری) باز هم این درگیری آگاهانه رخ نمیدهد، اما بوواری البته شکستهای بیشماری را تجربه میکند اما فلوبر تجربهی این شکستها را به سطح آگاهی او نمیرساند و حداکثر ما خوانندگان رمان هستیم که به این سرشت کنایی سرنوشت روایت شده پی میبریم نه اما بوواری آنطور که راسکلنیکف درگیر آگاهی خود از شکست خویش میشود. بهنظرم این غیبت "آگاهی" از تجربهی زنانه از جهان و جایگزین شدن معمولاش با "ایمان" یا "روزمرگی" جای بحث و پژوهش زیادی دارد، غیبت و حضور جایگزینی که از قضا با کلیشههای جنسیتی در عرف عامیانه هم سازگار است.
3. زیادی هذیانآلود و غیرقابلفهم بود؟ خودتان را دردسر ندهید، یک کشف و شهود شخصی بود، شما پستهای بعد را بخوانید.
