خیلی خب، باشد، باشد، فهمیدم، ادامه ندهید لطفا، فهمیدم که با شهودتان سازگار نیست. بهنظرتان حرف بیربطی نمیآید اما مناسب این شرایط هم نمیدانیدش، عجالتا رفتن توی خیابان و دلگرم شدن به انبوه بیشمار آدمهایی مثل خودتان، با احساستان سازگارتر است حتی اگر چندان هم با محاسبات عقلانیتان جور درنیاید.
من چطور؟ احساس من چطور است؟ من فقط خستهام، یا بهتر بگویم چیزی فراتر از خستهام، یعنی خستگیام از حد تحمل گذشته است. میدانم درک نمیکنید، یعنی اینهمه جوشوخروش بیمورد را درک نمیکنید، فکر میکنید خب چه مرگت است حالا، یک حرفی زدی، موافق چندانی نداشت، دیگر این ننه من غریبمبازیها چیست از خودت در میآوری؟
شما درک نمیکنید و من هم کار بیشتری نمیتوانم بکنم. یادتان هست آن فیلمی را که نقش اولاش مصیبتهای روز بعد را خواب میدید و صبح که بلند میشد میدانست در ساعات آینده چه فاجعهای رخ میدهد؟ یادتان هست خودش را به در و دیوار میزد، مثل دیوانهها رفتار میکرد اما باز هم فاجعه رخ میداد و او محکوم بود به خوابی دیگر و تحمل پیش از موعد فاجعهای دیگر. حالا من هم به گمانم رفتارهایم شبیه همان زن است، همان استیصال، همان به آبوآتش زدن جنونآمیز، همان خستگی و...من میتوانم حال و روزِ یک ماه دیگر شما را اینجا توصیف کنم، میتوانم جزء به جزء احساسهایتان را شرح دهم، همانطور که در مورد بیستوسوم خرداد کردم، تخمین و عدد و رقم را ول کنید، توصیف احساستان را بچسبید ببینید بهت و حیرتتان، اولین و آخرین واکنش فعالانهتان: «تقلب و دیگر هیچ» را با جزئیات تمام توصیف نکرده بودم؟ حالا هم میتوانم برای یک ماه بعد اینکار را بکنم اگر اوضاع به همین منوال پیش برود و ملت فکر کنند یا انتخابات ابطال میشود یا...یای دیگری ندارد، یا باز هم ابطال میشود، ملت باز نگاهشان به جمعیت است و میگویند این موج سبز را ببین، مگر میشود ما پیروز نباشیم؟ همان دور اول، چه میگویم، همین امروز فرداست که انتخابات مجدد برگزار شود و...من میتوانم یک ماه بعد این آدمها را توصیف کنم، جزء به جزء، مثل بیست و سوم خرداد، با این تفاوت که بیست و سوم کذا را میشد بهگونهای تحمل کرد اما یک ماه بعد را...حتی توصیفاش را هم نمیتوان تاب آورد، آن یاس فراگیر...، نه، واقعا تحملناشدنی است.