تبليغاتX
شور و شر - صداهایی که شنیده می‌شوند* <

شور و شر

بگذارید این‌بار با یک مثال آغاز کنیم؛

ماجرای گشت ارشاد را در نظر بگیرید، به‌نظرتان جمعیت هدف این طرح چند نفر بوده است؟ غیر از این است که این طرح تنها بخش معدودی از زنان ساکن کلان‌شهرها را هدف قرار داده است که در بیشترین حالت، شاید دو تا سه میلیون نفر باشند؟ حال، طرح بومی‌گزینی دانشگاه‌ها را هم در نظر بگیرید، جمعیت هدف این طرح چند نفر‌ند یا به‌عبارت دیگر، این طرح زندگی و آینده‌ی چند نفر را تحت‌تاثیر قرار می‌دهد؟ حالا تعداد به‌کنار، پیامدهای اجتماعی- فرهنگی کدام‌یک از این دو طرح دامنه‌دارتر است؟ منظورمان این است که اجرای کدام یک از این طرح‌ها دارای پیامدهایی است که نه‌تنها زندگی کنونی، بلکه آینده‌ی فرهنگی- اجتماعی جمعیت هدفش را بیشتر تحت‌تاثیر قرار می‌دهد؟ یک‌جور دیگر بگوییم، تعدادشان به‌کنار، صادقانه اگر ارزیابی کنیم، این چندهزار دختری که در پایتخت و دو سه شهر دیگر از سوی مامورین گشت‌های مربوطه، ارشاد، یا به قول ما تحقیر و چه و چه، می‌شوند فرهنگ سیاسی‌- اجتماعی‌شان بیشتر تحت‌تاثیر قرار می‌گیرد یا آن چند میلیون دختر شهرستانی‌ای که بومی‌گیزینی باعث می‌شود فرهنگ سیاسی‌-اجتماعی‌شان در همان چهارچوب‌های تنگ فرهنگ سنتی شهرهای کوچک بازتولید شود؟ قبول دارید که بومی‌گزینی هم از لحاظ تعداد نفراتی که هدف قرار می‌دهد (همان کمیت پیش‌پاافتاده) و هم از لحاظ دامنه و عمق تاثیراتی که بر روی جامعه‌ی هدف می‌گذارد (همان کیفیت پرسروصدا) مهم‌تر و قابل‌انتقادتر از گشت‌های ارشاد است؟ حالا خودتان میزان مانور رسانه‌ای بر روی این دو طرح را با هم مقایسه کنید. نیاز به صرف ساعت‌ها وقت نیست،‌ یک گشت چنددقیقه‌ای در اینترنت و روزنامه‌ها و مجلات هم گویای مساله است؛ این‌که میزان مانور رسانه‌ای بر روی مساله‌ی گشت‌های ارشاد چندین برابر میزان مانوری بوده است که بر روی بومی‌گزینی داده شده است. چرا این‌گونه است؟ ما که لابد منتقدان صادق و بی‌منظوری هستیم،‌ پس چرا میزان انتقاداتی که از گشت‌های ارشاد به شیوه‌های مختلف در رسانه‌ها داشته‌ایم، اعم از پست‌های وبلاگی، عکس، فیلم‌های موبایلی، سرمقاله‌ها و گزارش‌های ژورنالیستی و ...، چندین برابر میزان انتقاداتی است که به بومی‌گزینی داشته‌ایم، طرحی که اگر تنها به‌لحاظ پیامدهای فرهنگی-اجتماعی هم حساب کنیم، چندین‌برابر طرح گشت‌های ارشاد فاجعه‌بار و قابل‌انتقاد است. دلیل این عدم‌توازن رسانه‌ای چیست؟

خب کم‌کم داریم می‌رسیم به اصل مطلب، به «صداهایی که شنیده می‌شوند». ماجرا ساده و کم‌وبیش طبیعی است. گشت‌های ارشاد بیش از بومی‌گزینی بُرد رسانه‌ای می‌یابد چون فعالین اصلی رسانه‌های مختلف، اصلی‌ترین جامعه‌ هدف این طرح به‌شمار می‌روند. وبلاگ‌ها و سایت‌های ما پر شده است از انبوه خاطرات و مستند‌سازی‌ها و تحلیل‌ها و انتقادهایی که از برخوردهای مختلف با مامورین گشت ارشاد داشته‌ایم. وبلاگ‌نویسان، خبرنگاران و روزنامه‌نگاران، دانشجویان فعال سیاسی-اجتماعی، علاقمندان و فعالین در عرصه‌ی فرهنگ و هنر، همه و همه جزء همان اقلیت کم‌شمار اما پرسروصدایی است که به دلایل مختلف هدف اصلی این طرح واقع شده است. حال اگر این جامعه‌ی هدف را با ویژگی‌های جامعه‌ی هدف طرح بومی‌گزینی مقایسه کنیم، تفاوت‌های قابل‌توجهی نمودار می‌شود. دانش‌آموزان شهرستانی، به‌خصوص در شهرهای کوچک که دسترسی‌شان به اینترنت دشوار و با محدودیت‌های بسیار همراه است، دسترسی‌شان به همه‌ی آن روزنامه‌ها و خبرگزاری‌های مستقر در پایتخت، در حداقل میزان ممکن است‌، مهمتر از همه‌، دامنه‌ی آگاهی سیاسی-اجتماعی‌شان چنان محدود است که احتمالا این تبعیض را هم لابلای انبوه تبعیض‌های دیگر میان شهرهای کوچک و بزرگ بدیهی می‌شمارند. ساده‌تر اگر بگویم، گروه اصلی‌ای که از پیامدهای‌ این طرح به صورت گسترده متاثر می‌شود، نه صدایی دارد (سن و تحصیلات و کلا آگاهی سیاسی-اجتماعی‌اش به انتقادات پرشمار و مستدل قد نمی‌دهد) و نه حتی اگر صدایی هم داشته باشد، به گوش کسی می‌رسد چون دسترسی‌اش به امکانات رسانه‌‌ای فراگیر آن‌چنان حداقلی است که در این هیاهوهای پرسروصدای ما بر سر گشت ارشاد و امثالهم، بالکل ناشنیده می‌ماند. من و شمای پایتخت‌نشین هم دل‌مان که نسوخته است به‌کنار، ته دل‌مان را صادقانه اگر نگاه کنیم، همچین بدمان هم نمی‌آید دانشگاه تهران و شریف و امیرکبیر و غیره قرق خودمان و دوستان باشد. شما هم احتمالا دیده‌اید دختران ترگل‌ورگلی را که در همان حین موش‌وگربه‌بازی با گشت‌ارشاد و نقد و مضحکه‌کردن‌اش، گوشه‌ی چشمی هم به آینده‌ی تحصیلی‌شان دارند و پیش خودشان فکر می‌کنند واقعا چه‌کاری است چهارسال بلند شویم برویم توی فلان ده‌کوره، خودمان را ریاضت بدهیم و یک لیسانس بی‌بته بگیریم و برگردیم، این است که اگر مدافع پروپاقرص بومی‌گزینی از آب در نیایند، زبان به اعتراض و شکایت هم باز نمی‌کنند. همین است که آن واقعیت به‌ظاهر تناقض‌آمیز بالا شکل می‌گیرد: این‌که بومی‌گزینی هم از لحاظ تعداد نفراتی که هدف قرار می‌دهد (همان کمیت پیش‌پاافتاده) و هم از لحاظ دامنه و عمق تاثیراتی که بر روی جامعه‌ی هدف می‌گذارد (همان کیفیت پرسروصدا) مهم‌تر و قابل‌انتقادتر از گشت‌های ارشاد است اما با این‌وجود، میزان مانور رسانه‌ای و انتقاد از گشت‌های ارشاد چندین برابر میزان مانور انتقادی‌ای بوده است که بر روی طرح بومی‌گزینی داده شده است.

حال که اصل مطلب را گفتم، بگذارید دامنه‌ی بحث را از این دو مثال خاص فراتر برم و بروم بر سر نقل محافل این روزها: انتخابات. این‌جا هم باز همان مساله است: «صداهایی که شنیده می‌شوند».

ساده‌اش این است: من به سمیه توحیدلو نگاه می‌کنم، سمیه به کمانگیر و ملکوت و آق‌بهمن و خوابگرد، آن‌ها هم به نوبه‌ی‌خودشان به چند نفر مشابه خودشان؛ این است که هی به هم نگاه می‌کنیم و هی حرف‌های همدیگر را می‌خوانیم و صداهای همدیگر را می‌شنویم و وهم برمان می‌دارد که بله دیگر، همین‌ها هستیم، ما و کروبی‌ها و تحریمی‌ها و یک چند نفری هم حامی پروپاقرص پرزیدنت. حالا نه این‌که فکر کنید فقط این وبلاگ‌‌نویس‌ها هستند که می‌نشینند دور هم و این‌طور گل می‌گویند و می‌شوند، هر ستادی که بروید اعم از مرکز و پویش و 88 و غیره، یک صحنه بیش از همه آشناست: این‌که دوستان نشسته‌اند دور هم و سطر به سطر خبرگزاری‌های مختلف را چک می‌کنند و تا چشم‌شان به نام کاندیدای موردنظرشان می‌افتد ذوق می‌کنند که دم‌مان گرم، دیدی فلان خبرگزاری‌ هم فلان برنامه را تیتر کرده است؟ دیده‌ای خبرش در بهمان سایت هم آمده است؟ همین است که اگر بر حسب تصادف گذارشان به کف شهر بیفتد، از حیرت و بهت درمی‌مانند که پس چرا ملت این‌قدر از مرحله پرت‌اند؟ پس چرا این نظرسنجی‌های کذا با ما هم‌صدا نمی‌شوند و همچنان ساز ناساز خودشان را کوک می‌کنند؟ پاسخ‌اش ساده است: چون فقط صدای خودمان است که شنیده می‌شود، هم به این دلیل که دیگران صدایی ندارند و هم به این دلیل که اگر صدایی هم داشته باشند آن‌قدر ضعیف و مبهم است که انگار از ته چاه شنیده می‌شود.

البته این‌را هم بگویم که تنها دوستان ما نیستند که با این صداها به اشتباه می‌افتند، رقیب هم شدیدا تحت‌تاثیر همین صداهای بلند است وگرنه دلیلی ندارد هزارجور هزینه‌ی مادی و معنوی را به‌جان بخرد و سایتی را فیلتر کند که سرجمع دوهزار بازدیدکننده در روز هم ندارد یا روزنامه‌ای را لغو مجوز کند که خودش را بکشد هم تیراژش بالای صدهزار نسخه نمی‌شود. فکر می‌کنید چرا می‌شود از این اقلیت مطلق غول هولناکی ساخت که اصلا نشست و برخاست طبیعی‌اش هم امنیت ملی را به‌خطر می‌اندازد؟ دقیقا به‌خاطر صدای بلند و بی‌رقیبی است که در نبود هر صدای دیگری شنیده می‌شود.

می‌خواهم بگویم آن‌چه شرح دادم، همین تاثیرگرفتن‌مان از اقلیت صداهای بلند و قابل‌شنیده‌شدن خودمان، تاحد زیادی طبیعی و اجتناب‌ناپذیر است اما این تاثیرپذیری تنها زمانی مشکل‌ساز و زیان‌بار شود که ماهیتش فراموش شده و جایگزین واقعیت موجود شود. جایگزین آن اکثریت بی‌صدایی که خواست و دغدغه‌اش شباهت‌های کمی به خواست و دغدغه‌ی ما دارد، صبح تا شب می‌دود تا یک قران‌اش را بکند دوزار و نه شب هم خسته و کوفته می‌رسد خانه اخبار ساعت بیست‌ویک می‌بیند و احیانا یوزارسیف و تا صبح هم کابوس قرض‌ و اجاره‌خانه رهایش نمی‌کند. اکثریت بی‌صدا و شبح‌واری که دوروبر ما را پر کرده است اما ما آن‌قدر سرگرم خودمان و دغدغه‌های‌‌مان هستیم که کمتر توجهی به‌شان می‌کنیم. اصلا انگار برای‌مان جاافتاده است که آن احمدی‌نژاد است که شعارهای چیپ معیشتی می‌دهد، ما هم فرق‌مان این است که دنبال معقولاتی مانند دموکراسی و حقوق‌بشر و امثالهم هستیم؛ خیلی هم که می‌خواهیم واقع‌بین باشیم و به مسائل خاص آن اکثریت بی‌صدا توجه کنیم، برمی‌داریم همان گرانی کمرشکن را هم ترجمه می‌کنیم به زبانی نخبه‌پسند، زبانی که اگر هم بخواهد دغدغه‌های معیشتی را بیان کند، آن‌را در شکل انحلال سازمان مدیریت و عدم ثبات مدیریت در کشور و غیره بیان می‌کند و بعد جالب می‌شود اگر برویم نظر همان اکثریت بی‌صدای دارای دغدغه‌های معیشتی را راجع به سازمان مدیریت بپرسیم و ببینیم اکثر آن‌ها یا اصلا اسمی از این سازمان نشنیده‌اند یا اگر هم شنیده‌اند، انحلال آن‌را همان‌قدر به زندگی روزمره و بدبختی‌های‌شان بی‌ارتباط می‌بینند که سوراخ شدن لایه ازن و انتشار گازهای گلخانه‌ای را.

تمام مساله همین است: صداهایی که شنیده می‌شوند و ما را در دور باطل و بی‌پایان خوش‌بینی‌ای عمیق و رخوت‌ناک غوطه‌ور می‌سازند تا بالاخره روز پس از انتخابات فرا برسد و با یک شکست شوک‌آور به اغما برویم تا انتخابات بعدی و...همه‌اش همین است، صداهایی که شنیده می‌شوند و صداهایی که همواره ناشنیده می‌مانند.

 

                                                                                  با آرزوی بینشی عمیق و نوآور

                                                                                                *«درنگ»

                                                                             (دوست‌داران رهایی، نوآوری، گفت‌وگو)

                                                                                        derang88@gmail.com

پی‌نوشت: نزديك بود فايل pdf را يادم برود:)

+  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388  توسط درنگ  با موضوع:  درنگ |