«خیانت» پر از تردید است، پر از مکث، پر از دروغهای کوچک و بزرگی که دوست داریم باورشان کنیم.
شما که لابد بهتر میدانید من از چه چیز ممکن است اینهمه به هیحان بیایم، بله، دقیقا، از هماهنگی هنرمندانهی میان فرم و محتوا. آغاز خیانت معمولا با پایان یک رابطه همراه است و همین است که نمایشنامه از پایان آغاز میشود، بعد همینطور تاریخها عقب میرود تا برسیم به آغاز ماجرا، آغاز خیانت، آغازی که خود پایان یک رابطهی دیگر بوده است. خیانت پنهانی است، همه آن را به نوعی حس میکنند گرچه ترجیح میدهند هیچ به روی خودشان و دیگران نیاورند. همین است که کل وقایع داستان، بازگویی اتفاقات ساده و پیشپاافتادهی روزمره است، اما در زیر پوستهی همین اتفاقات ساده، فجایعی بیانناشدنی و درکناشدنی در جریان است، رخدادهایی عمیق و تحملناشدنی که از لابلای جملات معمولی و مکثهای معمولیتر حس میشود گرچه هرگز به صراحت سخنی از آنها به میان نمیآید. خیانت را دوست داشتم به خاطر این هماهنگی هنرمندانه و خلاقانهای که بیش از هر چیز خود را در انبوه جزئیات به ظاهر ساده اما درواقع دقیق و هوشمندانهاش نمایان میسازد.
«خیانت» هرولد پینتر را بخوانید، دو نمایشنامهی دیگر هم ضمیمهاش است که از نظر من، شخصا، بها دادن بیش از حد به فرم، آن هماهنگی هنرمندانهی میان فرم و محتوا را به کلی از میان برده است و آنها را گنگ و بیش از حد غیرواقعی ساخته است.
