خب نیازی به گفتن نیست که من اگر به خودم باشد، سراغ هرکسی ممکن است بروم الا براتیگان، تجربهام از براتیگان برمیگردد به «در قند هندوانه» که دروغ چرا، تجربهی چندان بدی هم نبود، کموبیش میشود گفت تکاندهنده بود، آدم را عجیب بهتزده میکرد و مهمتر از آن، تصویرهایی غریب اما ماندگار را در ذهنت حک میکرد. با تمام اینها، من از همان تککتاب دوزاریام افتاد که خواندن براتیگان آمد و نیامد دارد، یعنی کافی است آدم بخورد به نوع افراطی و پیازداغدارش که خلاقیت را از آن سر بوم انداخته باشد. اما با وجود این اکراه و بدبینی، «در رویای بابل» مشهورتر و محبوبتر از آن بود که بشود از خیرش گذشت. درواقع من اصلا نقد منفی در مورد این کتاب نخواندم، از آنهایی که عشق داستانهای «فرانکولایی» و «ببرِ تاکی» دارند گرفته تا کسانی مثل خود من که از روایت ساده و سرراست داستانی بیشتر لذت میبرند تا جفتکچهارتاهای نویسندگان به اصطلاح پستمدرن در خلاقیت زبانی و فرمی و الخ، همه یکصدا سنگ این کتاب را به سینه میزدند. راستش را بگویم؟ حق داشتند.
«در رویای بابل» مرا که بیش از هر چیز دیگری یاد «داستانهای عامهپسند» تارانتینو انداخت، با این تفاوت که «در رویای بابل» ادبیات است و دست شما را برای تصویر هرچه جذابتر و شخصیتر صحنههای طنزآمیز و هجوآمیزش باز میگذارد. نوعی خلاقیت بکر است در بستر داستاننویسی کلاسیک، پیوندش را با سبک داستاننویسی معمول حفظ میکند چون مثل همهی داستانهای معمولی، سیر زمانی و شخصیت و گره داستانی دارد اما همهی اینها را با بیتفاوتیای آمیخته به تجمل و ظرافت به تمسخر میگیرد. همانطور که راوی داستان رویای بابلش را با دنیای واقعی و همهی جوش و خروشهای هیجانانگیزش طاق میزند، براتیگان هم برای ما نوعی بابل بنا میکند که در آن شخصیتهای اغراقشده، کلیشههای رایج داستانهای حادثهای و پلیسی را هجو میکنند و همانطور که بابل روای داستان را به خواب و خیالهای خوش فرو میبرد و او را آنقدر عاشق خودش و دنیای خیالانگیز هجوآمیزش میکند که هر بار باید به ضرب و زور خودش را از رویا بیرون بکشد، «در رویای بابل» هم ما را وارد دنیای داستانی غیرواقعی اما جالب و مفرحی میکند که به سختی از آن دل میکنیم و با کمال میل، بر داستانهای واقعگرایانه و کلاسیک ترجیحشان میدهیم.
میبیند؟ مهارت در پیوند فرم و محتوا را میبینید؟ میبینید چگونه محتوای رویاگونهی بابلِ راوی دقیقا در نوع روایت داستانی کتاب بازتولید میشود و ما را در مشابه همان لذت و خلسهای غوطهور میکند که راوی داستان در ساعتها رویاپردازی در بابل نصیبش میشد؟ کلیشهها هم همانها هستند، هرچقدر تصویر رویای بابلِ راوی، هجو کلیشههای برساختهی داستانهای آبکی و زرد روزنامههاست، نوع روایت و حوادث «در رویای بابل» هم دقیقا از جنس همان هجو و ریشخند کلیشههاست. همین مهارت و خلاقیت ناب در پیوند جداناشدنی فرم و محتواست که هیجانانگیز و لذتبخش است و البته بیش از همه تحسینبرانگیز.
پینوشت: از شما چه پنهان، در این چند صباح سکوتِ نهچندان عارفانه، کم کتاب نخواندم اما راستش هیچکدام چنگی به دلم نزد، لااقل نه آنقدر که همت کنم بیایم اینجا و یادگاری کوچکی از آنها را با شما هم سهیم شوم. «مسافری که با ستارهی شمال آمد» را خواندم چون فکر می کردم کتابی که سیمنون نوشته باشد و کاوه میرعباسی ترجمه کرده باشد، حتما ارزش خواندن دارد اما کتاب فقط یک پلیسی سرگرمکننده بود و آن خاطرهی محو و دلنشینم از سیمنون را تکرار که نکرد بهکنار، کمرنگتر هم کرد. راستش من هیچ دل خوشی از این پلیسیهایی ندارم که همهی ماجرا در ده صفحهی پایانی و در سایهی جزئیاتی تصادفی و کموبیش تصنعی معنادار میشود. بیشتر دوست دارم هر حادثه و توصیف و اصلا هر جملهی یک داستان پلیسی، قطعهای از پازل اصلی داستان باشد، آنقدر که آخرین صحنه در جایگاه آخرین قطعهی پازل قرار گیرد و تصویر داستان را کامل کند اما نه تصادفی و تصنعی بلکه آنقدر طبیعی و بیسروصدا که همهچیز تاحد زیادی بدیهی جلوه کند و آدم پیش خودش فکر کند عجب احمقی بودم، واضح است که ماجرا این بود.
«میکلهعزیز» از گینزبورگ را هم خواندم. همان سبک نامهنویسی «شهر و خانه» با همان ضعفهایی که شاید عمدهترینشان ضعف شخصیتپردازی و تبدیل شدن شخصیتها به مشتی جملات و کلمات بیریشه است. «دیروزهای ما» را هم خواندم باز هم از گینزبورگ؛ خب میدانید، گینزبورگ قصهگوی ماهری است اما اگر به این مهارتش بیش از حد پروبال دهد، داستانهایش بیشتر شبیه قصههای کشدار مادربزرگها میشود که فقط قصهاند و بس. خلاصه که آن تجربهی ناب «نجواهای شبانه» تکرار نشد که نشد.
یک اعتراف هم بکنم؟ دو کتاب را هم مثل کتابندیدهها، به خاطر جملات تبلیغی رویشان خواندم: «در انتظار بربرها» نوشتهی جی.ام.کوتزه، برندهی جایزهی نوبل 2003! و اولین آژانش کارآگاهی زنان، نوشتهی الکساندر مککال اسمیت با 15 بار چاپ در آمریکا! یک هرزخوانی تماموکمال، اولی که ترجمهی سراپا افتضاحی هم داشت و...خلاصه پشت دستم را داغ کردم که مِنبعد دیگر جوگیر سیستم باز کتابخانه و آبورنگ بدلی جلد کتابها نشوم.
«چهرهی غمگین من» (مجموعه داستانهای آلمانیزبان) را هم خواندم که گرچه از انتخاب و ترجمهی علی اصغر حداد در «مجموعهی نامرئی» فاصلههای نجومی دارد اما خواندناش به علاقمندان داستان کوتاه توصیه میشود شدید، به خاطر خدا بخوانید و ببینید محتوا و داستان و درهم تندیگی فرم و محتوا یعنی چه و اینقدر خودتان را مشغول پشتکواروهای ناشیانهی فرمی در داستان کوتاه و داستان کوتاهِ کوتاه نکنید.
از بیرمانی و خماری مزمن هم که شده، برداشتیم «زن سی ساله» بالزاک و «جای خالی سلوچ» دولتآبادی را هم خواندیم که چند سالی بود گوشهی کتابخانهمان خاک میخورد. در مورد «زن سیساله» که بنده شخصا سکوت میکنم، خیلی مشتاق سردرآوردن از چندوچوناش هستید، پیشنهاد میکنم «پیدایی قصه» یان وات را بخوانید تا سر از کار پرگوییهای متناقض و نطقهای اخلاقی کشدارِ این حرافیهای کلاسیک درآورید. «جای خالی سلوچ» هم که...خب بههرحال تاریخ ادبیات است دیگر، یک چیزهایی را آدم واجب است بخواند، حالا هر چقدر هم که...ول کنید بابا، حوصلهی جاروجنجال بیخود دارید؟
