بهاره گرامی؛
من عمدهی سخنان شما در این پست را نمیتوانم بپذیرم. تأملات شما به تعارفات و «شور و شر» (ی که من دوستش دارم) آمیخته است، شور عاطفی بر عینیت چربیده و تنش «دوست و دشمن» در تأملات شما زیادی دخیل است. به کاربستن "معیار"هایی که ارایه میدهید، هرگونه نقد را ناممکن میکند. کسی که میخواهد در نقدی که مینویسد هرگز از خط انصاف خارج نشود، باید اصلا نقد ننویسد. اما نقطه حرکت ما این است که انسان، فرد یا شهروند نمیتواند انصاف داشته باشد. کسی که ادعا کند خط انصاف را میشناسد، درواقع خود را صاحب حقیقت معرفی میکند و حرکت ما از این نقطه است که منقد نمیتواند چنین کسی باشد.
گفتگوی ما درعرصهی اجتماعی صورت میگیرد و نقد، یک عمل اجتماعی است. در عرصهی اجتماع اکتورهای یا همان عاملهای مختلف حضور دارند که در تعامل با یکدیگر، همدیگر را کنترل/تصحصح/تکمیل میکنند. آنچه که در ذهنیت مخاطب عام، به عنوان آخرین داور باقی میماند، حاصلی است برآمده از این تعامل جمعی که احتمالا میتواند به خط انصاف نزدیک باشد (یا نباشد).
هیچ منقدی تا به حال «حقیقتها» را بیان نکرده است. این چه توقع سنگینی است که از خودتون دارید؟
«شبههی نفرتانگیز و چندشآور بدگویی» نباید فکر شما را مشغول کند. شما به عنوان منقد نه بدگو هستید نه خوشگو. اینها مفاهیمی نیستند که به کار ارزیابی کار شما بیایند. ذهنیت سازندگان این مفاهیم، عوامانه است. قرار نیست منقد در برابر عوام تعظیم کند. ادعایی که شما مطرح میکنید میتوانند «منطقی»، «مستدل»، «قابل فهم» باشد، یا «خطا»، «بیمنطق»، «نامستدل»، «بیمعنا» و نظیر اینها باشد.
با اطلاع دادن به افرادی که کارها و مطالبشان نقد شده است مخالفتی ندارم. کار خوبی است. اما اهداف شما از این عمل به نظر من حاکی از یک اشکال رویکردی است.
اصلا لازم نیست حسن نیت خود را به طرف مقابل ثابت کنید.
اصلا لازم نیست به او نشان دهید که وقت خود را برای بیانِ تا حد امکان دقیقِ انتقادات خود صرف کردهاید.
اصلا لازم نیست نیت خیر خود را که خواهان تکامل کار او هستید به او بقبولانید.
اصلا لازم نیست احترام خاص خود را به او اعلام کنید.
اصلا لازم نیست ...
هیچکدام این کارها اصلا لازم نیست، چون خوانندگان نقد شما همهی این چیزها را در نوشته شما میخوانند. و فرد مورد نقد و منقدان دیگر خطاهای شما را راست میکنند (یا راستیهای شما را کج میکنند). و علاقهمندانی که پیگیر این گفتگوی اجتماعی هستند به عنوان داور آخر، مشروط به اینکه آنها را صاحب قوت عقلانی و استعداد تشخیص و تمایز بدانید، نتیجهای را که باید بگیرند، میگیرند.
آن رویکردی که به نظرم ناصحیح رسید در این جملهی شما دیده میشود. «من برای او احترام خاصی قائل بودهام و وی را مخاطب اصلی و خاص نوشتهام تلقی کردهام». من این طرز فکر را نمیفهمم. روی سخن منقد با فردی که کارها یا مطالبش مورد نقد قرار میگیرد نیست. مخاطب اصلی اجتماع است. روی منقد به اجتماع است. حتی در صورتی که نقد شما به جروبحث رودررو با فرد نقدشده بیانجامد، سروکار ما قبل از اینکه با بحث دونفره باشد، با دو فرد است که به نوبت پشت تریبون قرار میگیرند و استدلالات خود را به حضار عرضه میکنند. (به حضار عرض میکنند!).
مینویسید: «این بحث حسننیت و جلب اعتماد طرف مورد انتقاد درباب آن، یکی از ضروریات انکارناپذیر و به یک معنا، شرط لازم و کافی برای انجام یک گفتگوی انتقادی پربار و ثمربخش است».
این ادعا درست است اما در گفتگوی خصوصی. در عرصهی عمومی نیازی به این کار نیست. هیچ نیازی.
نقد میتواند به بهبود کار فرد نقد شده بیانجامد. اما این از لحاظ اهمیت تأثیری ثانوی است. تأثیر اصلی متوجه مخاطبین رنگارنگی است که در این عرصه مشخص اجتماعی فعال هستند. از مصرفکنندهی کالای نقدشده تا کسانی که خود کالای فکری تولید میکنند. اگر مخاطب اصلی «او» است و هدف رشد و تکامل کار «او» است، چرا مثل من که برای شما این نامه را مینویسم برای او نامه نمینویسید؟
̽در مواری هم که اشکالات یک نقد برای منقد آشکار میشود، راه صحیح به نظر من نه حذف نوشته و نه تصحیح آن است، بلکه واگذاری عناصری که در این خطاکاری نقش داشتهاند به مخاطب عام است.
*یکی از آشنایان
پینوشت: حس غریبی است، یک نفر آمده است و همهی آن حرفهای ضمنی و ناگفتهای را که مدتها گوشهی ذهنت خاک میخورده است، اینچنین روشن و صریح بیان کرده است؛ همهی آن استدلالهایی که گرچه هرگز به بیان در نیامدهاند اما پایهی عقلانی و اخلاقی همهی آن نقدهای تندوتیزی بوده است که شاید گاه گزندگیشان بیش از حد تحمل بوده است. بااینحال هنوز حرفهایی هست، تجربههایی که مرا ناخودآگاه تعدیل کرده است، به قول دوستان: اندکی مهربانتر کرده است. اینکه مخاطب اصلی یک نقد، اجتماع مخاطبان است را قبول دارم بیکموکاست اما به نظرم حوالت دادن هر نوع ارزیابی نقد به آنها، کمی از سر خود باز کردن سختگیریهایی است که بله، البته، دست آدم را برای نوشتن هر کلمه و عبارت میلرزاند، میتواند پیامدش نقد ننوشتن باشد در بلندمدت اما دیگران را مرجع «تاموتمام» کجوراست کردن راستیها و خطاهای یک نقد دانستن...مطمئن نیستم اما به گمانم مسئولیت را از دوش خود برداشتن و به گردن دیگرانِ عامِ بینام و نشان انداختن است.
خلاصه اینکه از خواندن این نقد کوتاه اما فوقالعاده موجز و صریح لذتی بردم وصفناشدنی، گفتم با شما هم سهیم شوم درعیناینکه فکر میکنم هنوز حرفهایی هست، ظرایفی که اگر عمدا یا سهوا نادیده گرفته شوند، نقد را به یکسونگریهای ویرانگر دچار میکند و به تدریج از ارزش و عیار آن میکاهد و در نهایت به عصبانیتهای بیدلیل و فرسوکننده تقلیلاش میدهد. همت کنم گوشهای از این حرفها و تجربیات و ظرایف پنهان را در پست بعد خواهم گفت.