تبليغاتX
شور و شر - چنین گذشت بر من: چنین می‌گذرد بر ما <

شور و شر

زن داستان‌های گینزبورگ را دوست ندارم، به قول آلبرتو: «زن بخت‌برگشته‌ای است»، زندگی محقری دارد و وابستگی و ضعفش منزجزکننده است. خیلی که بخواهم به او لطف کنم، شاید تنها بابت آن خیرگی ابدی به خلاء تاریک و بی‌انتهای درونش، اندکی ستایش‌اش کنم، همین و بس. با این‌حال، خرده خرده سست می‌شوم، هی پشت هم به خودم تلقین می‌کنم که «نه، من فرق دارم، فرق دارم» اما صفحه به صفحه که جلوتر می‌روم، بیشتر شبیه‌اش می‌شوم یا نمی‌دانم، او شبیه من می‌شود، یاس و استیصالش، کسالتش، احساس عمیق بی‌تفاوتی و بیهودگی‌اش، چقدر شبیه من است وقتی آن نگاه درخشان و ثابتِ یک مرده را به خلاء تاریک و بی‌انتهای درونش می‌دوزد. 

 

گینزبورگ ریسک بزرگی می‌کند، ریسکی که تنها نویسنده‌های حرفه‌ای‌ و از خود مطئمن، جسارت دست زدن به آن را دارند، از آخر ماجرا شروع می‌کند: «به او گفتم: «حقیقت را به من بگو»، گفت: «کدام حقیقت» و با عجله چیزی روی دفترچه‌ی یادداشت‌اش رسم کرد و به من هم نشان‌اش داد؛ یک قطارِ درازِ دراز بود با دود سیاه ضخیمی، و او که دست‌اش را از پنجره بیرون آورده بود و با تکان‌دادن دست‌مالی خداحافظی می‌کرد.

به چشمان‌اش شلیک کردم.»

کار هر کسی نیست یک داستان بلند را از آخرین جمله آغاز کردن و خواننده را جمله به جمله و سطر به سطر تا بازگشت دوباره به همین جملات کشاندن. به نظرم تنها نویسندگانی به این شگرد خطرناک اما بی‌نهایت جذاب و تکان‌دهنده دست می‌زنند که از ارزش و عمق محتوای داستان‌شان مطمئن‌‌اند، به قدرت خودشان برای فرم دادنِ دشوار به این تم درخشانِ درونی، برای بیان هنری آن‌چه هرگز تمام و کمال به بیان در نمی‌آید، ایمان دارند. نمونه‌ی دیگرش «ساباتوی پیامبر» است که «تونل»، «یکی از بزرگترین رمان‌های سه‌گانه‌ی آمریکای لاتین» را این‌گونه آغاز می‌کند: « کافی است بگویم که من خوآن پابلو کاستل هستم، نقاشی که ماریا ایریبارنه را کشت. تصور می‌کنم جریان دادرسی را همه به یاد می‌آورند و توضیح اضافی در مورد خودم ضرورتی ندارد».

 در «چنین گذشت بر من»، گینزبورگ به دنبال ممکن کردن همین کاری است که در نظر اول غیرممکن به نظر می‌رسد. دست‌یافتن به زوایای پنهان و عمیق یک انسان معمولی مثل ما که در یک چشم بهم زدن به قاتلی، لابد در نظر ما، سنگدل و بی‌رحم تبدیل می‌شود. تلاش برای شکستن سکوتی شکست‌ناپذیر، تلاش برای به بیان درآوردن آن‌چه هرگز تمام‌وکمال به بیان در نمی‌آید، تلاشی طاقت‌فرسا، بغرنج و عبث: «فکر می‌کردم شب را به خانه بروم و صبح روز بعد خودم را به پلیس معرفی کنم. به درستی نمی‌دانستم اداره‌ی پلیس کجاست و می‌باید نشانی دقیق‌اش را در دفتر تلفن جستجو می‌کردم. می‌بایستی از آن‌ها بخواهم که اجازه بدهند همه‌چیز را از روز اول شرح بدهم؛ شاید حتی بعضی چیزها که پیش‌پاافتاده به نظر می‌رسید، اما برعکس از اهمیت زیادی برخوردار بودند. قضیه کمی طولانی بود، اما باید فرصت حرف زدن به من می‌دادند.» و این فرصت را گینزبورگ به او می‌دهد، به او اجازه می‌دهد داستان پراکنده و لبریز از جزئیات کم‌اهمیت‌اش را تعریف کند، اجازه می‌دهد جهان مالیخولیایی‌،  چهره‌های غیرواقعی و با سایه‌ روشن‌هایی اغراق شده، وقایعی بی‌ربط و غالبا تکراری، جملاتی پیش‌پاافتاده که گویای هیچ‌چیز نیستند، به او اجازه‌ می‌دهد همه‌ چیز را بی‌پروا و بدون مرز بیان کند تاآن‌جا‌که اصلا به واقعیت ماجرای قتل شک ‌کنیم و در تشخیص میان بیان جویده‌جویده اما عمیقا قابل‌درک حقیقت و هذیان‌های خیالی و درخشانِ یک ذهن آشفته و دیوانه سرگردان بمانیم. او فرصت بیان همین چیزها را می‌دهد و مهارت تحسین‌برانگیزش در فرم دادن هنری به محتوای زرد صفحه‌ی حوادث روزنامه‌ها را در خدمت توانایی بیان بخشیدن به این توده‌ی درهم پیچیده‌ی انسانی و گنگ قرار می‌دهد.

تم «چنین گذشت بر من» تاحدزیادی همان تم «از طرف او»ی دسس‌پدس است، همان تنهایی و کسالت پیش از ازدواج، همان آغاز شورمندانه، همان ویران شدن تدریجی رابطه و دست‌آخر فروپاشی تام‌وتمامی که به قتل می‌انجامد. من شخصا فرم موجز و عصاره‌وار گینزبورگی را بیشتر دوست دارم، برای پی بردن به دلیل این ترجیح، شاید کافی باشد به این نکته‌ی ظاهری توجه کنیم که «از طرف او» حدود پانصد صفحه است و «چنین گذشت بر من» صد صفحه، متوجهید چقدر همه‌چیز فشرده‌تر و غلیظ‌تر است؟ چقدر تاثیرش شدید‌تر و ماندگارتر است؟ به نظرم پدس شخصیتش را روی تخت روان‌کاوی می‌خواباند و از ابتدا آغاز می‌کند: از کودکی، از آن مادر نیمه دیوانه‌ای که خودکشی می کند، از خلاء، از پناه بردن، از غرق شدن، غاز ميآغاز مي‌كند، از كودكي و از...گینزبورگ اما خیلی عادی‌تر و معمولی‌تر  آغاز می‌کند. شخصیت او مثل همه‌ی ما اول کاری را انجام می‌دهد و بعد هی با خودش کلنجار می‌رود و به تاریکی گنگ و نامفهوم درونش خیره می‌شود و در قالب یک تک‌گویی ذهنی غیرخطی و آشفته اما سراسر واقعی، تصاویری پراکنده و جزئی و بی‌ربط را به یاد می‌آورد و همه‌ی تلاش‌اش را می‌کند تا آن‌چه را برای خودش عمیقا قابل‌درک است، با کلمات بیان کند، تلاشی طاقت‌فرسا، بغرنج و عبث. اما گینزبورگ دقیقا با همین رویه‌ی سطحی و معمولی موفق می‌شود ما را به همذات‌پنداری عمیق با شخصیت داستانش وادار کند. از ما هم بپرسند که چرا او به چشمان شوهرش شلیک کرد، هیچ جواب مشخصی نداریم، حداکثر همان کلیشه‌های روزنامه‌نگارانه را تحویل مخاطب می‌دهیم: دختری تنها که کمبود محبت دارد، با مردی ازدواج می‌کند که چندان میلی به ازدواج با او ندارد، بعد پای خیانت به میان می‌آید و سال‌ها رابطه‌ی شوهرش با زنی دیگر، بچه‌ای که به دنیا می‌آید و می‌میرد و...همین چیزها دیگر، همین داستان‌های زرد و تاسرحد مرگ تکراری. اما داستان گینزبورگ این‌ها را نمی‌گوید، یعنی اصلا چیز خاصی نمی‌گوید، روی هیچ دلیل صریح و مشخصی انگشت نمی‌گذارد و با این‌حال از صدها صفحه تحلیل روان‌شناختی و جامعه‌شناختی اقناع‌کننده‌تر است، ما هم مثل شخصیت داستان گرچه اصلا نمی‌توانیم «بگوییم» چرا، اما عمیقا می‌توانیم این چرایی را «درک کنیم» و آن تصویر هرجایی پاورقی‌ روزنامه‌ها از قتل که کوچکترین ربطی به ما و شرایط‌مان نداشت، حالا تبدیل به تصویر واقعی و کاملا قابل‌تصوری می‌شود که ما خود را در جای شخصیت داستان تصور می‌کنیم و فکر می‌کنیم از ما هم هیچ بعید نبود «به چشمان‌اش شلیک کنیم»، این درک غیرقابل بیان اما به نوعی بیان شده، نه‌تنها جادوی ادبیات و به‌طورکلی اثر هنری است، بلکه بیش از آن و در مورد خاص گینزبورگ حاصل مهارتی است که این درک را از خلال همان مکث‌ها، خاطرات و تصاویری پراکنده و بی‌ربط و جزئیاتی بی‌اهمیت و پیش‌پاافتاده ممکن می‌کند نه مانند از طرف او، حاصل خودواکاوی‌های پرطول‌وتفصیل و روان‌شناختی و همین است که «چنین گذشت بر من» بیشتر به ذائقه‌ی ادبی من خوش می‌آید تا «از طرف او»: همین درهم‌تنیدگی فرم کلاسیک داستانی با روایت غیرخطی، نه‌چندان منسجم و بیش از حد ذهنی و شخصی و گاه حتی مالیخولیایی مدرن. 

به نظرم روایت گینزبورگ یکی از قدرتمندترین و درخشان‌ترین نمونه‌های روایت زنانه است که خودش را با ویژگی‌هایی از قبیل روایت پاره‌پاره از جهان، توجه اغراق شده اما درخشان و قدرتمند به جزئیات پیش‌پاافتاده و بی‌اهمیت و البته زمان دوری و تکرار کسالت‌بار کارهای خانگی متمایز می‌کند (این‌جا کمی بیشتر راجع به ویژگی‌های منحصر به فرد روایت زنانه از جهان و چرایی آن توضیح داده‌ام). مثلا توصیفش از احساسات شخصیت اول داستان بعد از مرگ دختربچه‌اش را ببینید: «کوشش می‌کردم ترانه داگوبر شاه را به یاد نیاورم اما دائما حس می‌کردم که در حافظه‌ام جاری است و آن‌چه در برابرم می‌دیدم همیشه صورت پزشک با دهان حیوانی بود که آب می‌خورد». می‌بینید؟ جزئیاتی اغراق شده و مالیخولیایی و دقیقا به همین دلیل کاملا محسوس و قابل‌درک؛ یا جملات پایانی را که همان جملات آغازین است اما این‌بار با جزئیاتی سردتر و دقیق‌تر: «به او گفتم: «حقیقت را به من بگو، آلبرتو»، و گفت: «کدام حقیقت؟» و گفتم: «با هم می‌روید؟» و گقت: «با کی؟» و گفت:« حقیقت را چون گوهری گران‌بها باید جست. آن‌که در پی حقیقت است، باید که دست از زندگی بشوید».

به اتاق کار که برگشتم آن نقاشی را کشیده بود. آن را به من نشان داد، می‌خندید. یک قطار درازِ دراز با ستون ضخیمی از دود. با آب دهان مداد را تر کرد تا دود را غلیظ‌تر کند. در دست‌ام فلاسک داشتم. آن‌را روی میز تحریر گذاشتم. می‌خندید و برگشت ببیند آیا من هم می‌خندم یا نه؟

به چشمان‌اش شلیک کردم.»

به نظرم کارهای گینزبورگ کم‌وبیش می‌توانند در حدواندازه‌های شاهکار ارزیابی شوند چون نویسنده از اصلی‌ترین ویژگی‌ و مهارتی برخوردار است که از فرد یک هنرمند واقعی و بی‌رقیب می‌سازد: مهارت در بیان هنری یا درواقع توانایی درهم‌تنیدن فرم هنری با محتوای اثر در تاروپودی ریزبافت و چشم‌نواز و غیرقابل‌تفکیک. برای مثال نگاه کنید که او چگونه ویژگی دوری بودن زمان در روایت اصیل زنانه از جهان را به طرزی نامحسوس و دلنشین در قالب فرمی دوری در رمان و یکسان بودن جملات آغازین و پایانی و بازگشت‌های مکرر و به زمان آغاز رابطه و پایان آن، در شکل دایره‌های متحدالمرکزِ تودرتو بیان می‌کند. من به این است که می‌گویم درهم تنیدن فرم با محتوا در شکل تاروپودی ریزبافت و چشم‌نواز و مطلقا غیرقابل‌تفکیک، ویژگی‌ای که به گمانم اصیل‌ترین و اصلی‌ترین ویژگی یک اثر هنری است.

 

پی‌نوشت1: به نظرم گینزبورگ یکی از آن بدشانس‌ترین نویسنده‌های خارجی در ایران است که تقریبا ترجمه‌ی اکثر آثارش جزء بدترین و ناشیانه‌ترین ترجمه‌ها به فارسی هستند، ترجمه‌های پراشکال و ویرایش‌نشده‌ای که اغلب منشاء صدمات جبران‌ناپذیری به فرم هنری آثارش بوده‌اند. اما فقط ببینید یک اثر چقدر می‌تواند قوت درونی و ذاتی داشته باشد که علی‌رغم ترجمه‌‌های بالکل ویران‌کننده، باز هم جذابیت چشم‌گیر و فوق‌العاده‌اش را حفظ کند.

 

پی‌نوشت2: تونل را ماه‌هاست به هوای همان سی صفحه‌ی باقیمانده نگه داشته‌ام برای روز مبادا، هرازچندگاهی برمی‌گردم و ناخنکی می‌زنم و می خواهید باور کنید، می‌خواهید نکنید اما با همان ته‌مزه، تا چند هفته عمیقا مست می‌شوم و هوشیار.

 

پی‌نوشت3: «دسته‌ی دلقک‌ها» را از ساره هدیه گرفتم و کلی ذوقش را کردم اما...پیش نمی‌رود، همان‌طور که «مرگ قسطی» هرگز پیش نرفت، یعنی واقعا من از سلین باید به «سفر به انتهای شب» قناعت کنم؟ باورم نمی‌شود.

 

پی‌نوشت4: پریروز صبح، ساعت ده دقیقه به نه زنگ زدند و بی‌مقدمه اطلاع دادند که قرار مصاحبه‌‌ات برای تدریس در فلان دانشگاه همین امروز است ساعت نه صبح، آژانس بگیر و خودت را برسان وگرنه هیچ تضمینی برای تاثیر اقدامات بعدی نیست. گوشی را که قطع کردم، کمی این‌پاوآن‌پا کردم و...دیدم بیشتر دلم می‌خواهد دراز بکشم و گینزبورگ بخوانم، این شد که نرفتم. هفته‌ی قبلش هم زنگ زده بودند که سفری یک‌ماهه و مفت‌ومجانی جور شده است در قالب یکی از همین کارگاه‌ها و همایش‌های همیشگی در یکی از کشورهای اروپایی، آن را هم نرفتم. به گمانم یواش یواش دارم انقلاب می‌کنم، حالا گیرم از نوع تدریجی و زیرپوستی و به اصطلاح مخملین‌اش؛ گرچه هنوز سرِ بزرگ تصمیمات تابستانی‌ام زیر لحاف است.  

پی‌نوشت 5: پست‌های عقب‌افتاده‌ام سر به فلک کشیده است، یک فایل دارم که چند جمله‌ی اول پست‌های نیمه‌کاره را تویش نوشته‌ام و هر کدام را هم به یک رنگ درآورده‌ام؛ هرگز وقت تمام‌ کردن‌شان را پیدا نمی‌کنم، مطمئنم، فقط باید آنقدر صبر کنم تا بالاخره کاسه‌ی صبرم لبریز شود و یک روز بردارم این آینه‌ی دقِ هفتادرنگِ را نیست و نابود کنم و خلاص.

+  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من |