ندا برایم کامنت خصوصی گذاشته است که «شهر و خانه را خودم بهت دادم بهاره! راجع بهش حرف هم زدیم، البته آنوقتها بیشتر راجع به آمریکا حرف زدیم» بعد هم توصیه کرده است که «فضیلتهای ناچیز» و «چنين گذشت بر من» را هم حتما بخوانم. میدانستم، تنها چیزی که یادم بود همین بود، اینکه خواندنش مربوط به همان سالهای دوستیهای پرشور و هیجان اوایل دانشگاه بود. بعدها بزرگترشدیم، دورتر و...بگذریم، حالا وقتش نیست، راجع به دوستیهایم باید یک وقتی مفصل حرف بزنم، باشد برای بعد.
«شهر و خانه» هیچ چیزش به درخشانی«نجواهای شبانه» نرفته بود. تماش فوقالعاده بود، داستان چند تا آدم معمولی در میانسالی که از کسالت و روزمرگی لبریزند و مدام به همدیگر نامه مینویسند و از دلتنگیهای ابدیشان میگویند. بهخصوص آنیکی که همهچیز را ول میکند میرود آمریکا و آنجا غریب و تکافتاده همهچیز و همهکس را از دست میدهد، برادر حامیاش، همسر برادرش که بعد از مرگ برادر میشود همسر او، دوستانش و دستآخر پسرش. در ایتالیا هم همهچیز زیرورو میشود، زندگیهایی از هم میپاشد، کسانی میمیرند، بعضیها ازدواج میکنند و بعضیهایشان هم معشوقههایشان ترکشان میکنند یا آنها رهایشان میکنند. مشکل اصلی شهر و خانه در همین حوادث پرشمار ساختگی و اغلب بیمعنی است. آدمها تندو تند میمیرند، انگار که سربازهای پیادهی صفحهی شطرنج باشند که با یکی دو حرکت ساده از صفحهی روزگار محو میشوند، در عرض سه سال، نصف شخصیتهای داستان میمیرند، گو اینکه اصولا شخصیتی هم در کار نیست و این بلبشوبازار داستان خیلی هم مجال شخصیتپردازی نمیدهد، لوکرتزیا و جوزپّه بهتر از بقیهاند، چهره دارند، کمی واقعی هستند اما الباقی فقط تصویرند، هیچ عمقی ندارند و مشتی خصوصیات پررنگ و کمرنگ هستند که از دهان دیگران بیان میشوند.
پرگوییهای بیدلیل، از نظر من شخصا، یکی از نابخشودنیترین کارهایی است که گینزبورگ به آن دست میزند و من هیچ سر از کار آن کمگویی درخشان نجواهای شبانه و این حرافیهای کسالتبار شهروخانه در نیاورم.
با تمام اینها، همانطور که گفتم، تم «شهر و خانه» تم درخشانی است، گرچه من فرمش را اصلا نپسندیدم و ناگفته پیداست که یک اثر هنری، بدون فرم درستودرمان هیچ چیز درخشانی از آب درنمیآید، حالا هرچقدر هم تم و ایدهی اولیه بکر و دلچسب باشد. بااینحال تصویر دوستیهای معمولی اما بینهایت ظریف و شکنندهی داستان را دوست داشتم. دوستیهایی که اغلب با کسالت، دلتنگی و رنج همراهند. دوستیهایی ریشهدار و صمیمانه و در همانحال از دسترفته و آزادهنده. دقیقا همانطور که یک لحن خاص، یک کلمهی ساده و یک پرسش پیشپاافتاده از سوی یک دوست میتواند ما را عمیقا غمگین و ناامید کند، سرزنشهایی صمیمانه اما گاه همراه با کینههایی کوچک و زهردار، همدلیهایی ترحمآمیز که بوی برتریجویی و غرور میدهند و...خلاصهاش کنم، این نامههای تو در توی آدمهای دلتنگ و تنهای گینزبورگ به همدیگر بدجوری تصویرگر خارپشتهای شوپنهاوری است که برای گرم شدن به یکدیگر میچسبند، اگر به هم بچسبند نیش خارشان به تن هم فرو میرود و اگر جدا شوند از سرما رنج خواهند برد.
پینوشت: خیلیها از من پرسیدهاند که این دید تیره و تارم نسبت به مهاجرت را از کجا آوردهام، چرا آن سراب بهشتآسا برای دیگران، برای من چیزی جز برزخی تحملناپذیر و طاقتفرسا جلوه نمیکند. هرگز جواب شسته رفتهای برای این پرسش نداشتهام جز آنکه منمنکنان به تمام این رمانهایی اشاره کنم که در آنها، مهاجرانی عمیقا مایوس و سرخورده مدام در حال بیان تاثيرگذار و اعترافگونهی آروزهای بزرگ بربادرفته و دلتنگیهای چارهناپذیر ابدیشان هستند.
