تبليغاتX
شور و شر - نجواهای شبانه: به سنگینی سرب <

شور و شر

قرارمان شیرینی فرانسه بود ساعت سه بعدازظهر، آن وقت‌ها هنوز آفتاب این‌همه داغ و بی‌رحم نبود، زمستان بود و عصرهای عجول، نیامده رفته بودند و چشم بهم می‌زدی غروب بود و چه کسی است که نداند منِ آفتاب‌پرست از آن شبهای سرد زمستانی چقدر متنفرم. همین بود که قرارمان را گذاشته بودیم همان وقتِ چرت‌های روزانه و همین‌که رسیدیم بهم، تازه دیدیم هیچ‌کدام دل‌مان نمی‌خواهد آن‌طور معذب و ایستاده حرف بزنیم انگارکه عجله داشته باشیم یا دیرمان شده باشد یا...، می‌خواستیم برویم یک جا بنشینیم و همان‌طور که شیرینی‌های بی‌نظیر را مزمزه می‌کنیم، گپ هم بزنیم و از دلتنگی‌های زمستانی‌مان بگوییم. من و معصومه و بهاره و زهرا بودیم، کافه‌گردمان بهاره بود که لُرد را پیشنهاد کرد و خودش اول از همه توی تاکسی نشست بس‌که حوصله‌ی قدم زدن و پیاده‌روی نداشت آن روزها. رفتیم لرد و تا برسیم، بهاره آنقدر دهان‌مان را بابت شیرینی‌هایش آب انداخته بود که وقتی رسیدیم، کودکانه و بی‌رودربایستی حرص زدیم و خلاصه حسابی از خجالت خودمان درآمدیم و ... مهمان بودم من البته، چند وقت پیش‌اش دلخور شده بودم و همین‌طور گذری گله‌ای کرده بودم بابت سکوت‌شان و بعدها فهمیدم که آن‌ها هم پیش خودشان حساب کرده بودند ماجرا بغرنج‌تر از آن است که جای حرفی باقی بگذارد و...جمع شده بودیم که از دلم دربیاورند لابد.

آن‌جا که نشسته بودیم و مثل دختر دبیرستانی‌ها شلوغ‌ می‌کردیم و فنجان‌ها را توی نعلبکی برمی‌گرداندیم که مثلا فال همدیگر را ببینیم و...افتاده بودم قاطی‌شان من هم، چه می‌دانم، هوس هجده نوزده سالگی‌ام را کرده بودم لابد وقتی ان‌طور بی‌خیال توی نشر چشمه راه می‌رفتیم و بلندبلند کتاب‌ها را به هم نشان می‌دادیم و تعریف‌شان را می‌کردیم و بعضی‌ها را هم با لب‌ولوچه‌ی آویزان نشان هم می‌دادیم و...نجواهای شبانه یادگار همان شب است، همان شبی که سادگی زیبای خاطراتش تا این اندازه غم‌انگیز و سنگین است. 

همین‌طور مانده بود گوشه‌ی کتابخانه، هر سه‌شان عاشقش بودند و من هم لابد نگه داشته بودمش برای روز مبادا، برای همین روزهایی که این‌همه خسته‌ام و غمگین، برای وقت‌هایی که مثل توماسینو فکر می‌کنم انرژی‌ام برای زندگی ته کشیده است، برای زمان‌هایی که خاطرات ساده و پیش‌پاافتاده، خوشبختی‌های از دست‌رفته‌ی همیشگی جلوه می‌کنند. نمی‌دانم یک‌دفعه برداشتن و یک‌نفس خواندنش در این شرایط، هوس بود یا شهود یا چیز دیگر، چه کسی می‌داند، شاید هم کار خدا بود واقعا، گفته بودم به خدا اعتقاد دارم؟ به «خدای چیزهای کوچک»؟

 

گینزبورگ مثل همه‌ی آن نویسنده‌هایی است که من عاشق‌شان هستم، فقط و فقط داستان تعریف می‌کند آنقدر داستانی که انگار نشسته‌ باشی بغل دست دوست‌ات و او ماجراهای هفته را برایت تعریف کند، دقیقا با همان ریتم خودمانی، جملات کوتاه، مکث‌های همیشگی، نادیده گرفتن وقایع اصلی و پررنگ کردن جزئیات بی‌اهمیت، همان کلمات ساده‌ای که پر از حس‌اند، پر از غم، پر از دلتنگی و... حسرت. اصلا نیازی به گفتن من نیست، یک مقاله‌ای اول کتاب هست که البته من آخر خواندمش و خیلی از حرف‌های مرا دقیقا با همان کلماتی که من می‌پسندم زده است. عیش بی‌نظیری بود خواندن این مقاله‌ی کوتاه و بیان شسته‌رفته‌ی حس‌های عمیق همیشگی‌ات از خواندن آثار این‌چنینی را به چشم دیدن. این است که دوست دارم به جای حرف‌های خودم تکه‌هایی از این مقاله را نقل کنم و تک‌وتوک شهودات هیجان‌انگیزم را لابلای همین جملات تمام کننده بیاورم.

«در صفحه و صفحه‌های بی‌شمار، شخصیت‌های ما جمله‌ها و واژه‌های بی‌اهمیتی را با یک‌دیگر رد‌وبدل می‌کنند که در پشت آن غم‌گینی غیرقابل تسلایی کمین کرده است». این را خود گینزبورگ می‌گوید در یک مقاله‌ی کلیدی با عنوان «سکوت»، سکوتی که از نظر او «یکی از غریب‌ترین و آزاردهنده‌ترین مشکلات عصر ما است. آن دسته از ما که کوشیده‌اند رمانی بنویسند با احساس نامطبوعی که به هنگام آغاز گفت‌وگوی شخصیت‌های داستان گریبان‌گیرشان می‌شود به خوبی آشنا هستند. هنگامی که قرار بر آن می‌شود که شخصیت‌های ما شروع به گفت‌وگو کنند، بر آن سکوت عمیقی که آرام آرام در ما تنیده است، آگاه می‌شویم. ما از کودکی سکوت کرده‌ایم، از آن هنگام که والدین‌مان سر میز، با آن واژه‌های سنگین و خونین و کهنه گفت‌وگو می‌کردند ما به اعتراض و تحقیر سکوت می‌کردیم. ما سکوت می‌کردیم تا والدین‌مان درک کنند که این واژه‌های بلندبالا دیگر به دردمان نمی‌خورند. ما واژگان دیگری حاضر داشتیم. می‌خواستیم بعدها این واژه‌ها را برای ارتباط با مردمانی که آن را درک می‌کردند، به کار بگیریم. سکوت ما غنای ما بود. اکنون خجالت‌زده و ناامیدیم و تمامیتِ نکبتِ سکوت را می‌شناسیم. دیگر نمی‌توانیم از دست آن‌ رها شویم، واژه‌های بلندبالایی که پدران‌مان به کار می‌بردند سکه‌های از رواج‌افتاده‌ای هستند که دیگر کسی خواهان‌شان نیست و هم‌زمان باید به این حقیقت نیز پی می‌بردیم که واژه‌های جدید ارزشی ندارند و با آنان نیز نمی‌شود چیزی خریداری کرد؛ نمی‌شود رابطه‌ای را برقرار ساخت؛ سرد، عقیم و آبکی‌اند. آدم نمی‌تواند با آن کتابی بنویسد، کسی را که دوست دارد به خود پیوند دهد، دوستی را برهاند». همین چند جمله است که به قول آلیس فلون وایدر، منقد آثارش و نویسنده‌ی همین مقاله‌ی اول کتاب، «جملات موجزی هستند که بیان‌گر ناتوانی یک نسل تمام در برابر کلمات است». به گفته‌ی وایدر، «در پس [این] تهوع از کلمات، مطلبی بیش از رد زبان مغلق نسلی دیگر نهفته است: نوعی تجسم یاس و ناامیدی در برابر واقعیتی غیرقابل پیش‌بینی و فاقد دورنما و آشوب‌زده که در آن همگان به یاسی لال و عقیم پناه می‌برند. هیچ‌یک از نویسندگان نسل او نتوانسته با چنین قاطعیت آهنینی لغت‌پردازی و احساساتی‌گری را از آثارش حذف کند

این سکوت البته به نوعی «عدم رابطه با یک‌دیگر» می‌انجامد که در نهایت به «فرار از رویارویی با خویشتن» منتهی می‌شود: «دو نوع سکوت دردناک وجود دارد: سکوت در خود و سکوت میان خود و دیگران. سکوت در خود ناشی از نوعی نفرت است که ما از وجود خود احساس می‌کنیم، از مقابله با روح خود که آن‌چنان به نظرمان حقیر می‌آید که گویی لایق مورد خطاب قرار گرفتن نیست. هنگامی که بخواهیم سکوت بین خود و دیگران را بشکینم باید ابتدا بر سکوت درونی‌مان فائق آییم». به نظر وایدر، «این قطعه در حکم توضیحی است بر رمان کوتاه نجواهای شبانه که ده سال بعد از این مقاله نوشته شد و در آن تم عدم‌قابلیت برقراری ارتباط در آثار گینزبورگ نهایت اوج خود را یافت.

داستان قصه‌ی دو جوان است که علاقه‌ی متقابل آن‌ها به یکدیگر تاب مسئولیت ناشی از "نامزدی" و "ازدواج" را نمی‌آورد، آن‌ها شروع به "دفن افکار" خود می‌کنند و می‌کوشند "روح خود را فراموش کنند". آن‌قدر که، سکوتی که به تدریج در آن‌ها لانه ساخته رابطه‌شان را خفه می‌کند. این رابطه‌ی پریشان اما صادقانه، که از سوی راوی و قهرمان داستان با واژگانی در نهایت ایجاز و تهی از "رمانتیسم" شرح داده می‌شود، به طرز موثری از یک زمینه‌ی خانوادگی به جلو خیز برمی‌دارد که بر آن روابط متظاهرانه‌ای حاکم است که سعی می‌شود از طریق گفت‌وگوهای میان‌تهی، سکوت خفقان‌آور به عقب رانده شود. بیش از همه چهره‌ی مادر روای داستان، قابل بحث است که حرافی‌های یک‌نواختش از صفحه‌ی اول تا به آخر، داستان را چون موسیقی متن همراهی می‌کند. اما محاوره تنها یکی از انواع مسکن‌های متعددی است در آثار گینزبورگ در مقابله با سکوت به‌کار گرفته می‌شود و در مقاله‌اش به آن چنین اشاره می‌کند: «هرکس به نوع خود می کوشد از سکوت شفا یابد، بعضی‌ها به سفر می‌روند. در بی‌صبری آن‌ها برای دیدار از کشورها و انسان‌های دیگر امید آن نهفته است که اشباح تیره‌وتار درونی را پشت سر نهند و با کسی برخورد کنند که بتوانند به گفت‌وگو بنشینند، بعضی‌ها نیز مست می‌کنند تا اشباح تاریک درون خود را فراموش کنند تا شاید قادر به گفتگو با دیگران شوند. چه‌بسا کارهای دیگر نیز هست که انسان‌ها برای آن‌که مجبور نباشند حرف بزنند دست به انجام آن می‌زنند. برخی شب‌هاشان را در سینما می‌گذرانند، و آن‌جا هم به خواب می‌روند تا با زنی که پهلوی‌شان نشسته مجبور به گفت‌وگو نباشند. برخی دیگر نیز مثلا بریج بازی می‌کنند و یا عشق‌بازی می‌کنند، زیرا آن‌را هم می‌توان بدون حرف زدن انجام داد. می‌گویند این کارها را می‌کنند تا "وقت بگذرانند" درواقع این کارها را می‌کنند تا مراحل سکوت را از سر بگذرانند».

بدین ترتیب آثار گینزبورگ مملو از انسان‌هایی است که یا سفر می‌کنند و یا رویای سفر را می‌بینند: مملو از شراب‌خوارگان، سینماروها و بازی‌کنندگان بریج که در آرزوی فراموش کردن واقعیت آزاردهنده‌ی "ما چیزی برای گفت‌وگو با یکدیگر نداریم" هستند که در آثار گینزبورگ هر بار به صورت موضوع اصلی بازمی‌گردد».

می‌توانید درک کنید؟ تجربه‌اش را داشته‌اید؟ تجربه‌ی سکوت خفقان‌آور و معذب‌کننده‌ای که قرار است با گفتگوهای پوچ و بی‌معنا به عقب رانده شود؟ شده است با دوستی بیرون بروید و مدام به دنبال موضوعی برای گفت‌وگو باشید و این تمرکز هولناک، انرژی مافوق تصوری ازتان بگیرد آنقدر که دو ساعت ناقابل به اندازه‌ی یک روز تمام کش بیاید و...من یکی که رسما از پا درمی‌آیم، به خصوص اگر طرف اهل خواندن و دیدن و شنیدن هم نباشد و همین شبه‌‌روشنفکری مبتذل هم به کار نیاید و...اوه، فقط خدا می‌داند چه حقه‌هایی سوار کرده‌ام تا یواشکی و طوری که خیلی بی‌ادبانه به نظر نرسد، نگاهی به ساعت بیندازم و به خودم قوت قلب بدهم که فقط نیم‌ساعت دیگر تاب بیاورم همه‌چیز تمام می‌شود و...یک‌مدت می‌خواستم معاشرتی شوم به اصطلاح، اجتماعی شوم، دم به ساعت با این‌وآن بیرون بروم و حرف بزنم و ...نتیجه‌اش ویران‌کننده بود: تا سر حد مرگ کسل شدم و خوب یادم است چطور در عطش ته استکانی صمیمت له‌له می‌زدم، صمیمیتی که بی‌نیاز از این بازی‌های احمقانه و حرافی‌های بی‌دلیل است و حضور فرد به همراه سکوتی آرامش‌بخش، نه‌تنها دلهره‌آور و معذب‌کننده نیست، بلکه لذت‌بخش‌تر از هر نوع پوسته‌ی ظاهری گفت‌وگوهای کشدار و کسالت‌بار است.

به نظر وایدر، «داستان‌های متعدد گینزبورگ نه‌تنها در موضوع بلکه در رابطه با موقعیت‌ها و شخصیت‌ها نیز به طرز حیرت‌آوری شبیه یکدیگر است: همه‌ی آنان از زبان یک زن جوان خجالتی و تقریباً تنها روایت می‌شوند؛ راوی، وقایع تهی اطراف خود را با همان صراحت ظالمانه‌ای ثبت می‌کند که شکست عشقی‌اش را. درحالی‌که "عشق" برای آن حس ظریف و شکننده‌ای که آدم‌های داستان را به هم پیوند می‌دهد و عمیق‌ترین تجسم خود را در توضیح مختصر و مفید "بودن با او را خیلی دوست دارم" باز می‌یابد، بیش از حد سنگین است».

«روایت داستان در آثار گینزبورگ از زبان اول شخص، از طرز دید او در درک و توصیف جهان لاینفک نیست. او خود می‌نویسد: «امروزه شرح دادن واقعیت مشکل است زیرا حقیقت مه‌آلود، گیج‌کننده، آشوب‌زده و غیرقابل تفکیک است. هرکس می‌تواند تنها برش کوچکی از آن‌را درک کند و بشناسد. به این دلیل است که فکر می‌کنم امروزه می‌توان آن‌را تنها در حالتی که از زبان اول شخص بازگو می‌شود، توصیف کرد».

 به نظر وایدر، این «"برش کوچک و قابل‌لمس واقعیت" نوعی ادبیات خاطره‌نویسی را دامن می‌زند که زیباترین نتایج آن نه در اهداف انقلابی و نه در انواع جهات خودشناسی و روان‌کاوانه، بل نهایتاً در تحلیل شاعرانه‌ی انسان‌ها به اوج خود می‌رسد». آن‌هم بیانی که هیچ درصدد اثبات شاعرانگی‌اش نیست، به قول خودم زور نمی‌زند، ساده است و بی‌نهایت عمیق.  

«راویان زن داستان‌های گینزبورگ بسیار کم‌گویند. آن‌ها نقطه‌نظرهای شخصی‌شان را در حال گفتن "من" توصیف می‌کنند لیکن از "تحلیل" خود یا واقعیت توصیف شده اجتناب‌ می‌ورزند. آن‌ها دنیای اطراف خود را از وقایع، رفتارها، ژست‌ها و واژگان و چیزها می‌انبارند و بنا می‌کنند. همه‌ی مسائل درونی رو به سوی بیرون دارد و در شرح جزئیات مشخص شکل گرفته است. موجودیت یک انسان در یک مشخصه‌ی فیزیکی، یک ژست، یک "تیک"، اما بیش‌تر از همه در نوع لباس پوشیدن و با ان دید تیز زنانه و هدف‌گیری دقیق طراحی می‌شود. وقایع، حالات یا احساسات تقریباً در عینیات مرزبندی شده یا قسمت‌هایی از مناظر تجسم می‌یابد. در «زمستان در آبروزن» می‌نویسد: «روی زمین اسباب‌بازی بچه‌ها ولو بود، در گوشه‌ی سقف عقابی نقاشی شده بود، نگاهش کردم و می‌اندیشیدم: این است تبعید. بله، تبعید آن عقاب بود، بخاری سبز پرسروصدا بود، سکوت پایان‌ناپذیر دشت بیرون و برف سنگین بود».

لیکن اغلب ریزه‌کاری‌های قابل‌لمس از طریق حس‌هامان برای بازسازی تمامی واقعیت کفایت نمی‌کند. مرزهای سیاه سکوت دوباره سربرمی‌آورند؛ در مقابل این مرزهای سکوت و معما، گینزبورگ عقب‌نشینی می‌کند، درحالی‌که مصممانه از هرگونه تحلیل روان‌شناسانه اجتناب می‌ورزد. او از هرآن‌چه که به طور روشن و آشکار و مشخص قابل بیان نباشد، صرف‌نظر می‌کند. اصول ترکیب‌بندی داستان‌ها، همه برآمده از رویدادهای پشت سر هم است نه  گره خوردن منطقی حوادث. این حالت نوعی قصه‌گویی بسیار آزاد و بیانی روشن را امکان‌پذیر می‌سازد که در آن حتی وقایع سنگین نیز به صورت تاثیرات متعجب‌کننده‌ی طنزآمیز و یا جذاب مورد استفاده قرار می‌گیرند. گینزبورگ اغلب به اتفاقات و تجربیات مهم با یک جمله‌ی کوتاه اشاره می‌کند و یا از آن می‌گذرد. در نجواهای شبانه مثلا از نامزدی غیرمترقبه‌ی الزا فقط با گفتن این‌که توماسینو با لباس تیره‌ای به دیدن پدر الزا آمد و پدر به خاطر این موقعیت (توجه کنید که هرگز لغت نامزدی به کار نمی‌رود) یک بطر از بهترین شراب‌هایش را باز کرد، اشاره می‌شود». متوجهید دقیقا از چه چیز اجتناب می‌کند؟ از تحلیل‌های شبه‌فلسفی روشنفکرانه، از نطق کردن، از حرافی بی‌مورد شخصیت‌ها، یعنی دقیقا همان چیزی که در داستان‌های خورشیدفر بود و دل‌چرکینم کرد و حتی باعث شد «زمان که بگذرد» شکوفه هم آنقدرها به دلم نچسبد. سبک گینزبورگ برای من ایده‌آل است چون به نظرم شخصیت‌های او جهان را دقیقا مثل همه‌ی ما آدم‌های معمولی روایت می‌کنند، با جزئیاتی سردستی و پیش‌پاافتاده، با نادیده گرفتن وقایع در ظاهر مهم و سرنوشت‌ساز و در عوض، توصیف پرطول و تفصیل وقایعی کوچک و ریز که در نظر اول به چشم هیچ‌کس نمی‌آید مگر مایی که تصویر درخشانی از آن جزئیات آزاردهنده را برای همیشه در ذهن‌مان حک کرده‌ایم.  

«دوری جستن از مغلق‌گویی و سخن‌پردازی نهایتا شیوه‌ی نگارش گینزبورگ را مشخص می‌سازد. ریتم جملات او که بسیار کم دچار تغییراند یادآور گفت‌وگوهای یک‌نواخت روزانه است.مسائل پیچیده و مشکل در توصیفات عمومی بازگو شده و یا به آن‌ها اشاره می‌شود. به خاطر این محدودیت آْگاهانه از وسایل "ابراز"، صفحات نوشته‌های او از نوعی طراوت شاعرانه و سادگی بی‌نظیر لبریز است که گاه هاله‌ای از تصنع [بخوانید مهارت مثال‌زدنی در پرداخت ظریف و درخشان فرم نه بازی‌های ناشیانه و آزاردهنده با فرم] به خود می‌گیرد.

از طرفی همین شیوه که عبارت از چشم‌پوشی سرسختانه از توضیح روابط و عقب‌نشینی به نوعی شرح جزئیات به هم چفت شده‌ی وقایع روزمره‌ی ابتدایی و مشکافانه است، به او امکان می‌دهد تا طنز را در لباس سادگی خلع‌سلاح‌کننده‌ی زیرکانه‌ای بپوشاند.

علاقه‌ی گینزبورگ به تکرار ظاهری برخی ژست‌ها، مشخصه‌ها و یا لغات که در نهایت شکفتگی و ظرافت سبک کودکانه، گاه جذاب و به‌جا و گاه به طرز گیج‌کننده تاثیری دقیق برجا می‌گذارد، چشم‌گیر است. به این مقوله باید ظرافت‌های خاص کاربرد زبان را هم اضافه کرد که اغلب به زبان‌های دیگر غیرقابل ترجمه است و هم‌چنین علاقه به تکرار "گفت"‌های متعددی که برای نشان دادن خلاء به کار گرفته می‌شود و اغلب دیالوگ‌های پرتحرک و تروتازه را همراهی می‌کند و متن را سنگین می‌سازد؛ این شیوه یادآور سال های اول ادبیات نوین ایتالیا است که تحت‌تاثیر نویسندگان آمریکایی به ویژه همینگوی قرار داشت.» خب این هم از تاثیر و شباهت انکارناپذیر با ادبیات عشق من، ادبیات آمریکا و همینگوی، واقعا من دیگر مرگ می‌خواهم بروم قبرستان.

«تکرار ظاهری لغات مشخصه‌ی داستان‌های گینزبورگ است. به شباهت بافت کلی ماجراها اشاره کردیم اما این همنوایی فراتر می‌رود. در دنیای کوچک او همواره اشخاصی به یکدیگر برمی‌خورند که عادات و "تیک‌"های مشابه هم دارند و در شرایط یکسان عکس‌العمل‌های یکسانی بروز می‌دهند. در این بازگشت آگاهانه به دنیای باریک تجربیات شخصی که تنها به زبان محاوره‌ای ساده و در ضمن بسیار ظریف می‌تواند جمع‌بندی و بازگو شود قدرت گینزبورگ و هم‌زمان محدودیت او قرار دارد. این تغییر دادن مدام و عمیق‌تر کردن و وسعت دادن به ماجراهای یک‌شکل با وسایل زبانی یک‌دست، توانسته است در نوع خود به نتیجه‌ی کاملی در نجواهای شبانه منتهی شود که در آن شیوه‌ی توصیفی که در آثار اولیه اغلب به صورتی یک‌نواخت و صوری ظاهر شده است جزء لاینفک این روایت می‌شود و در نظر اول دنیای سطحی و بی‌رنگ احساسات بی‌صدای درونی را، نوعی طنز پرطراوت در سایه‌پردازی‌های ظریف و جذاب زنده می‌‌کند.»

 

پی‌نوشت1: ترجمه‌ی لاشایی ترجمه‌ی خوبی نیست، خیلی‌وقت‌ها قابل‌تحمل هم نیست آنقدر که من همین نقل‌قول‌های کوتاه از مقاله‌ی اول کتاب را هم تا آن‌جا که دستم رسیده است، ویرایش‌ کردم بس‌که مترجم عادت دارد بگوید «فراموش ساختن»، «مشخص ساختن»، «خفه ساختن»، «مبدل ساختن»، «زنده ساختن»، «رانده گردیدن»، «منتهی گردیدن»، «جزء روایت گردیدن»، «بازگو گردیدن»، «فائق گردیدن»،...من نمی‌دانم واقعا افعال «کردن» و «شدن» اینقدر هولناک و بی‌سیرت‌اند که واجب است خواننده این‌چنین با «ساختن» و «گردیدن» مداوم نموده شود؟!  

یک نفر نیست به این بهمن فرزانه بگوید به جای شصت‌تا ‌شصت‌تا گراتزیا دلددا ترجمه کردن، بنشیند گینزبورگ ترجمه کند که یک در دنیا و صد در آخرت نصیبش ‌می‌شود.

 

پی‌نوشت2: وقتی فالاچی مرد، متن کوتاهی نوشتم با عنوان «فالاچی، فالاچی هوچی‌باز» و علی‌رغم این‌که می‌دانستم خوبیت ندارد آدم پشت سر مرده حرف بزند اما باز هم زیرزیرکی انزجارم از آن‌همه هوچی‌بازی بی‌مورد را نشان دادم. حالا خانم لاشایی تعریف می‌کند که سال ها پیش وقتی برای اولین‌بار گینزبورگ را می‌بیند و می‌گوید که از مصاحبه‌ی فالاچی با گینزبورگ، او را شناخته است، چطور اخم‌هایش توی هم می‌رود و صادقانه نشان می‌دهد که هیچ میانه‌ای با هوچی‌بازی‌های آن‌چنانی ندارد. حالا این‌که من عاشق نجواهای شبانه‌اش شدم به کنار، این میانه نداشتنش با فالاچی هم شد مزید بر علتِ عشقی مضاعف:)

 

پی‌نوشت3: مسخره نیست؟ مطمئن بودم «شهر و خانه»ی گینزبورگ را قبلا خوانده‌ام، گیرم مدت‌ها پیش اما خوانده‌‌ام، با این‌حال سر سوزنی از وقایع و شخصیت‌ها را به یاد نداشتم، دوباره شروعش کردم به امید آن‌که لااقل حس‌وحال‌ام از خواندن «شهر و خانه» را به یاد بیاورم گرچه ته ذهنم، از آن طرح جلد آشنا، یک داستان روان و خوش‌خوان به یادگار داشتم. با این‌حال سی صفحه هم جلو رفته‌ام و هنوز جز نام‌های آشنا، هیچ‌چیز دیگری به خاطر نمی‌آورم. مسخره نیست؟

+  شنبه هجدهم خرداد 1387  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من |