تبليغاتX
شور و شر - لذت‌های پنهانی <

شور و شر

دعوت شده‌ام سر یکی از کلاس‌های دکتری استادی حاضر شوم که هم به لحاظ اخلاقی برایم محترم است و هم دانش علمی- فلسفی‌اش را تا حد زیادی معتبر و مستدل می‌دانم. البته گهگاه حرص می‌خورم بابت بیان‌های متفاوتی که از دیدگاه‌های مشابه و مورد علاقه‌مان داریم، گرچه می‌دانم یک دلیل این تفاوت بیان‌ها در پیش‌زمینه‌های متفاوتی است که ما پیش از این، مکاتب کم‌وبیش مشترکی را از درون آن‌ها مطالعه کرده‌ایم. البته ناگفته نماند که یکی از دلایل فایده و حتی جذابیت چنین کلاسی برای من همین تفاوت برداشت‌ها که نه، تفاوت در تاکیدگذاری بر وجوه مختلف یک مکتب فکری است. حالا نکته‌ی جالبی که باعث شد در این رخوت گرمازده‌ی بهاری آنقدر هیجان‌زده شوم که بیایم اینجا و با شما هم در میانش بگذارم، تفاوت مواجهه‌مان با مکاتب دیگر است. صبر کنید، الساعه توضیح بیشتری می‌دهم.

دروغ چرا، یکی از مزیت‌های مهم این استاد محترم آن است که درون یک مکتب فکری خاص کار می‌کند و به آن وفادار است بدین‌معناکه انتقادهای وارد بر مکتبش را می‌شناسد، برای‌شان پاسخ‌هایی دارد و البته از منظر آن، مکاتب دیگر را نیز به نقد می‌کشد و نشان می‌دهد چگونه مکتب خاصی که بدان معتقد است، در مقابل انتقادهای وارد بر مکاتب دیگر مصون است. درواقع نشان می‌دهد چگونه آن مکتب خاص بیشترین جامعیت را دارد، کم‌وبیش همه‌ی زمینه‌ها را پوشش می‌دهد و کمترین پرسشی در حوزه‌های مختلف را بی‌پاسخ می‌گذارد. درواقع این مکتب را هم‌چون نوعی سبک زندگی تصویر می‌کند که اجزای مختلف آن با یکدیگر حد بالایی از سازگاری و انسجام را نشان می‌دهند. حالا وقتی این مکتب خاص عقلانیت انتقادی (critical rationalism) باشد، ماجرا برای کسی مثل من جالب‌تر هم می‌شود، چرا؟ خب فکرش را بکنید، در چنین مکتبی صحبت کردن از ویتگنشتاین، حتی از نوع متقدمش هم کم‌وبیش فحش است، ويتگنشتاین متاخر (یعنی دقیقا همانی که من بی‌پروا و بی‌حدوحصر عاشقش هستم) دیگر اصلا قابل بحث نیست. نیچه هم که رسما خارج از محدوده است. (حالا عجالتا اعوان و انصاری مثل مور، گادامر، توماس کوهن، جیمز و دیویی و پراگماتیسم و امثالهم را داخل پرانتز می‌گذارم).

واقعا یکی نیست بپرسد من با این علائقِِ به قول استاد غیربهداشتی، چه ربطی به این کلاس و مکتب حلوا حلوا شده‌اش دارم؟ صرف این‌که زمانی پوپر می‌خواندم و حالش را می‌بردم دلیل می‌شود برای علاقه نشان دادن به این مکتب؟ اصلا چطور می‌توانم پوپر که نه، برای علوم اجتماعی زیادی صلب است، هایک انعطاف‌پذیرتر و با ویژگی‌های علوم اجتماعی سازگارتر است، حالا هایک یا هرکس دیگر، به هر‌حال چطور می‌توانم چنین عقایدِ باز به قول استاد سلامتی را با آن شیطنت‌های خطرناک یک‌جا قبول کنم؟ رویکرد نامنسجمی دارم که مثل لحاف چهل تکه است و هر جزءاش یک ساز می‌زند برای خودش؟ نکند پای همان کلیشه‌ی همیشگی درگیری عقل و احساس در میان است و لابد درحالی‌که یکی ستون واقع‌گرایانه‌ی عقلانیت انتقادی را چسبیده است،  دیگری دم به ساعت به همه‌چیز پشت‌پا می‌زند و دنبال عشقش می‌رود؟

می‌دانید، هیجانش دقیقا همین جاست، همین‌که مکتبی را که به صورت شهودی و ماقبل آگاهانه راضیم می‌کند دست‌کاری کنم و شاید به عبث تلاش کنم آن شهود غیرقابل بیانم مبنی بر قابلیت انسجام و پیوند این دیدگاه‌های مختلف و بعضا متعارض را به صورت عینی و قابل‌بیان تحقق بخشم. فکرش را بکنید، چه فرآیند هیجان‌انگیزی است وقتی مدام انگشت می‌گذارید روی نقاط مختلف یک بنا که چه عرض کنم، یک کاخ عظیم و باشکوه و مهمتر از همه محکم و نفوذنا‌پذیر و بدون هیچ حفره‌ی امنیتی، هی مثل بچه‌های تخسِِ شیطان هر نقطه‌اش را فشار می‌دهید و بازی بازی می‌کنید ببینید بالاخره کجایش نرم‌تر و قابل‌نفوذتر است تا بلکه بتوانید از همان‌جا یک راه‌باریکه‌ای باز کنید و خوش‌خیالانه و یواشکی، آن عشق‌های ممنوعه‌ی پنهانی را هم به این کاخ عظیم اما خلوت و ساکت راه دهید و به خیال خودتان ضیافتی راه بیندازید تا ابد به یاد ماندنی:)

+  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387  توسط آروین  با موضوع:  پشت صحنه