گفتم میروم پتهات را میریزم روی آب، جلوی مردم که میرسی هی حفظ ظاهر بیخود میکنی و الکی از رمان و فیلم و تئاتر و نمیدانم جامعهشناسی مینویسی، آنوقت چشمشان را که دور میبینی میآیی اینجا میافتی قاطی دوستانت و هی لودگی میکنی و پشت سر اینوآن غیبت میکنی؟ پوزخند معناداری زد یعنی اینکه مثلا چهکار میخواهی بکنی؟ اصلا چکار میتوانی بکنی؟ میدانید، اینجایش را دیگر نخوانده بود، فکر نمیکرد بروم دو سه ساعتی گوگل را زیرورو کنم و پدر خودم را بابت طراحی دوستونی و حتی سهستونی وبلاگ در بیاورم اما بالاخره یکجایی برای آمار دادن آن گپزدنهای خودمانیاش باز کنم، آنهم با آدرس و سند و مدرک و همهچیز. بعد که دید این ستون «خودمانیتر» راه افتاده و همین حالاست که دست این دودوزه بازیهایش برای غریبه و آشنا رو شود، به التماس افتاده بود و مثل همیشه دلیل و توجیه منطقی میآورد که آخر چه کاری است، خب اگر میخواستم همه ببینند که این قایمموشکبازیها را درنمیآوردم، میآمدم همهچیز را همینجا لو میدادم، خلاصه، یک ننهمنغریبم بازیای راه انداخته بود که بیا و ببین. راستش من هم فقط میخواستم رویاش کم شود، وگرنه تحفهای هم نبود آن درددلهای گهگاهیِ دوستانهاش، گذشته از آن، قحطیاش که نیامده، خود من هم که چلاق نیستم، ستون ساختهام به این خوشگلی و ذوقش را هم کردهام حسابی، حالا چرا بروم چهار خط حرف درگوشی او را اینجا لو بدهم، خودم که لال نیستم، اینهمه حرف دارم، هی میخواستهام بگویم، هی گفته است نه، حالا بحث دنبالهدار است و نمیشود وسطش پارازیت شخصینویسی بیایی، بهش گفتم بیانصاف قرارمان این بود؟ اصلا یادت هست روزی را که اینجا راه افتاد؟ قرار بود این یادگاریهای کوچک و تمامنشدنی کتابها و فیلمها و تئاترها و بحثهای سیاسی-اجتماعی اصل باشد یا همین گپزدنهای شخصی؟ گوشش اما هیچ بدهکار این حرفها نبود، اصلا مرض فرهنگی-اجتماعینویسی گرفته است به گمانم. از شما چه پنهان، از همان جنگ اولمان هم معلوم بود که یک روز کارمان به اینجا میکشد که برداریم اینطوری خرجمان را جدا کنیم. این است که فکر کردم این ستون کناری، اتفاقا راستِ کار خودم است، من که مثل او پرچانه نیستم جای زیاد بخواهم، فوق فوقش هر روز هوس کنم یکی دوباری بیایم و مینیمالی سلام و علیکی کنم و غری بزنم و چیزهای خندهدار تعریف کنم و غمگین شوم و...بروم. همین. پینگ و ستون اصلی وبلاگ هم ارزانی خودش، من دوستهای خودم را خواهم داشت که حتی میتوانند برایم نظر هم بگذارند و...خلاصه اینکه به کوری چشم او هم که شده، به ما هم خوش میگذرد لابد.
راستی، تا یادم نرفته، آخرین پرچانگیاش در آن محفل دوستانه را اینجا بیاورم که فکر نکند من به این راحتیها دست از سرش برداشتهام، اتفاقا کارم هیچ حساب و کتاب ندارد، خیلی وقتها عین حرفهای در گوشیاش با دوستانش را توی همین چهاردیواری خودم، یعنی همین ستون کناری میآورم، شاید به مرور دستتان بیاید علیرغم همهی آن ادعای صداقتی که گوش فلک را کر کرده استد، با چه موجود موزمارِ پنهانکاری طرفید. باورتان نمیشود؟ خودتان ببینید:
آخیش
دیدید چه شد؟ خطر از بغل گوشمان گذشتها، دخترک گیر داده بود که الا و بلا این نوشتهها را روی وبلاگ هم منتشر کنیم، کلی هم خودش را دردسر داده بود بابت دو ستونی کردن وبلاگ و حقههای پیچ در پیچ جدا کردن مطالب اینجا از آنجا و الخ، هی ما میگفتیم آخر دختر جان چه کاری است، خب اگر قرار بود اینجا همان وبلاگ باشد و بهعکس، خب مرض که نداشتیم، میرفتیم همانجا یک جوری، حالا چه میدانم چه جوری، در قالب یک لینک موضوعی جدید مثلا، درددلهای خودمانی را هم ضمیمه میکردیم، دیگر نیازی به این یاهوی بدقلقِ بدادا نبود. اینجا آمدیم خلوت کردیم با خودمان و گیرم چندتایی از دوستان، انگار که ولو شده باشیم و تخمهای بشکنیم و هراز چندگاهی هم دستی تکان دهیم برای هم و غری بزنیم و غیبتی بکنیم و خلاصه به دور از چشم اغیار خوش باشیم برای خودمان، هی هم هولوولا نداشته باشیم که وای نکند فلانی و بهمانی هم بخوانند و پس فردا وسط حیاط دانشکده و سلف و جلسه و کجا و کجا، یقهمان را بچسبد که «خانم این چیزها چیست توی وبلاگت مینویسی، ما که خیلی وقتها از لحن و مطالبت سر در نمیآوریم اما وقت کردی به هویت جامعهشناسانهات بیشتر بپرداز»! تو هم هی سرت را زیر بیندازی و سرخ و سفید شوی و هی خودت را لعنت کنی بابت هرچه بچهبازی وبلاگ است و ... حالا بیاییم همین یک آب خوش را هم بر خودمان حرام کنیم و مطالب اینجا را هم به رویت خلقالله ندیده و نشناخته برسانیم که چه بشود آخر؟ آقا و خانمی که شما باشید، همهی این یاسینها را به گوشاش خواندیم اما باز حرف خودش را میزد، آدمیزاد کمطاقت و بیجنبه که باشد همین میشود دیگر، اصلا شب خوابش نمیبرد که مبادا یکجایی چهار کلام حرف خودمانی زده باشد و در آن وبلاگ کذا به اطلاع عموم دوستان و دشمنان نرسانده باشد.
دردسرتان ندهم، دستآخر هم به گمانم همین بدقلقیهای یاهو بود که به دادمان رسید، همین که نمیشود هم از فید اینجا استفاده کرد و هم دسترسی به وبلاگ و صفحهی شخصیات را محدود کرد، البته این یاهو هم حق هم دارد بنده ی خدا، آخر آدم با خودش که دیگر رودربایستی ندارد، بالاخره اینجا یا کمی خصوصیتر است یا نه، نمیشود که فیدش را بگیری و روی وبلاگ بگذاری، بعد اطوار بیایی و انتظار داشته باشی هر کسی نتواند به صفحه اصلی اینجا و عکس و دوستان و مابقی مخلفاتش دسترسی داشته باشد. آدم اول تکلیفش را با خودش روشن میکند که یا همه یا بعضی، بعد بر مبنای آن، یا فید و نمایش عمومی را انتخاب میکند یا عدم وجود فید و نمایش محدود را. خلاصه آنکه گویا خدا هوایمان را داشت و بالاخره هر جور شده، این یک گله جا را دیگر مخصوص خودمان و دوروبریها نگه داشتیم. البته نه اینکه فکر کنید این دخترک سرتق از رو رفتها، اصلا، رفته است یک جای دیگر را غصب کرده و خیلی از نوشتههای اینجا را در وبلاگ هم نمایش میدهد، خلاصه یک آتویی گرفته است که جلوی خودمان را بگیریم و دیگر پتهمان را تماموکمال روی آب نریزیم، بااینحال میشود گهگاه یک جوری توی راهش آورد که جلوی زبانش را بگیرد و یکوقت چیزی مانده بود سر دلمان و بااینحال خوش نداشتیم هفت پشت غریبه هم سر از کارمان در بیاورند، یک خرابشدهای باشد که آدم بیاید خودش را سبک کند مبادا که لابد خناق بگیرد یکوقت.