تبليغاتX
شور و شر - به همین سادگی: نه به این سادگی <

شور و شر

خب به این سادگی‌ها هم نیست، تصویر کردن روزمرگی کشدار و کسالت‌بار یک زن خانه‌دار به چیزی بیش از ریتم کند و نمای نزدیک تصاویر معمولی و چهره‌ی ساکت و اندوهگین یک زن نیاز دارد. خلاصه بگویم: به جزئیات نیاز دارد، جزئیاتی ظریف، واقعی و از همه مهمتر هماهنگ با یکدیگر. روی هماهنگی تاکید می‌کنم چون معتقدم عمده‌ی ضعف‌های «به همین سادگی» از همین عدم‌هماهنگی لطمه می‌خورد، از این‌که کارگردان نتوانسته جلوی خودش را بگیرد و بر وسوسه‌ی سیری‌ناپذیر به همه‌چیز پرداختن غلبه کند. مثلا می‌خواهد توی همین بیست‌وچهار ساعتی که نشان می‌دهد، روی آشپزی لابد به عنوان رکن مهم و جدایی‌ناپذیر روزمر‌گی یک زن خانه‌دار تاکید کند، نتیجه‌اش این می‌شود که این زن به صورت عجیب و غیرواقعی و بدون هیچ‌گونه کسالت و خستگی، به اندازه‌ی پنج وعده غذا درست می‌کند، همه هم سرخ کردنی و خوش آب و رنگ و خلاصه از نوع غذاهایی که یک زن خانه‌دارِ دلزده از این ‌همه تکرار، حداکثر هفته‌ای یک‌بار حس‌وحال پختن‌شان را پیدا می‌کند. یا وقتی که می‌خواهد پای خرید را به عنوان رکن دیگر این روزمرگی به میان کشد و شخص اول داستان را هی روانه‌ی قنادی و بقالی و دست‌آخر لباس‌فروشی می‌کند تا یک‌دفعه هوس کند برای تولد شوهرش یک دست کت‌وشلوار بخرد، آن‌هم دقیقا همین زنی که توی یکی از این خانه‌های قدیمی شلوغ و پایین‌شهری زندگی می‌کند (به نوع پوشش و حرف زدن و یک کلام سکنات و وجنات همسایه‌ها و حتی خود همین طاهره خانم دقت کنید) اما انگار سر گنج نشسته باشد، مثل ریگ پول خرج می‌کند، گو این‌که این وسط یک ریزه‌کاری مهم و اساسی نادیده گرفته شده: «چانه‌زدن» به عنوان یکی از معمول‌ترین و نمایان‌ترین ویژگی‌های زن خانه‌دار که حتی حواس سیمون دوبوار فرانسوی را هم جمع خودش کرده است. به خصوص اگر به تحلیلش دقت کنید و این‌که زن خانه‌دار با اشیا‌ء خانه مثل پاره‌هایی از هستی‌اش برخورد می‌کند و این است که مدام باهاشان ور می‌رود، هی تمیزشان می‌کند، دم به ساعت دکورشان را عوض می‌کند و به خصوص وقت خریدن که می‌شود، در یک فرآیند پیچیده‌ی تصاحب و معاشقه درگیر می‌شود که دلش می‌خواهد لذتش را هی طولانی‌تر کند و اینجاست که «چانه‌زدن» نه لزوما به عنوان رفتاری معطوف به هدف کاهش قیمت، بلکه به صورت کاملا ناخودآگاه، به عنوان رفتاری نمادین و خاص از سوی زنان خانه‌دار بکار گرفته می‌شود، رفتاری که کم‌وبیش جنبه‌ی هویت‌بخشی به آن‌ها را دارد و در ارتباط تنگاتنگی با تجربه‌ی زیسته‌‌شان شکل می‌گیرد. ایضا نگاه کنید به رفتار بیش از حد صبورانه و از سر بی‌خیالی‌اش با آن دو تا بچه‌ی سرتق، من واقعا می‌خواهم بدانم کدام‌یک از کسانی که مادر خانه‌دار داشته‌اند، چنین خونسردی و رافت تصنعی و لوسی را از مادرهای‌شان دیده‌اند که فقط وقتی ماجرا از شور به در شود و بادمجان‌ها بسوزد و خانه را دود بردارد، صدای‌شان در بیاید. البته بدیهی است که مادرهای خانه‌دار بیش از دیگران در شادی و غم بچه‌های‌شان شریک می‌شوند و علی‌رغم داد و فریادها و خشم‌ها و بی‌حوصلگی‌های لحظه‌ای، خیلی وقت‌ها خودشان را هم‌سر آن‌ها می‌کنند و با گریه و خنده‌شان همراه می‌شوند اما طاهره‌ی «به همین سادگی» یک جور مصنوعی و یخی با بچه‌هایش برخورد می‌کند، مثلا نگاه کنید وقتی بچه‌ها غذای‌شان را نمی خورند، آن‌هم نه مثلا عدس‌پلو یا خورشت بادمجان که بچه‌ها سرش ادا در می‌آورند، عدل زرشک‌پلو با مرغ را هم میل ندارند طفلکی‌ها (باز دقت کنید به سرووضع فقیرانه‌ی خانه و آن چادر رنگ‌ورورفته‌ی طاهره و این افه‌های کم‌وبیش اعیانی بچه‌ها)، به‌هرحال طاهره خانم هم عین خیالش نیست که ظهر است و بچه‌ها باید ناهار بخورند، انگار نه انگار که مادرها برای خوراندن یک لقمه غذای بیشتر به بچه‌ها، دور خانه دنبال‌شان‌ می‌کنند و هزار جور قربان صدقه و تشرشان می‌زنند تا بالاخره غذای‌شان را تمام کنند.

این ناهماهنگی‌ها و جزئیات نچسبی که از میل مفرطِ پرداختن به همه‌چیز نشات می‌گیرد، در آن افه‌ی خنک شعر و شاعری طاهره به اوج خودش می‌رسد، فکرش را بکنید، طاهره با آن شرمی که شیطنتِ بازی درآن مغازه و سرکار گذاشتن مشتری را به تمامی پس می‌زند و به خنده‌ای نخودی قناعت می‌کند، وقت لباس شستن هوس شعر گفتن می‌کند و حتی سر از کلاس شعر هم در می‌آورد، آخر باید یک چیزهایی به یک افرادی بیاید یا نه؟ طاهره با این‌همه سکوت و انفعال و تن‌دادن قضاقدری به روزمرگی کشدارش، چطور یک‌هو از این دغدغه‌های شبه‌روشنفکرانه‌‌ی طبقه متوسطی پیدا می‌کند؟ به رویای کاغذ بی‌خط می‌آید هوس داستان و فیلم‌نامه نوشتن کند چون علی‌رغم این‌که خانه‌دار است و دو تا بچه‌ی سرتق هم دارد، اما هنوز ته‌مانده‌های شور و عصیانی را حفظ کرده است که بر سر دو راهی میان راست‌وریس روزمرگی و به انبوه تمام‌نشدنی کارهای تکراری اما اجتناب‌ناپذیر خانه و بچه‌ها رسیدن از یک طرف و پرداختن به علاقه و دغدغه‌های از دست‌رفته‌ی شخصی‌اش گیر کند و هی تردید کند و از خودش ناراضی شود و داد بکشد و آرام شود و...اما طاهره‌ی به همین سادگی، یک معجون نچسب درآمده است از سکوت و سربزیری یک زن خانه‌دار سنتی که یک دفعه هوس می‌کند تریپ ویرجینیا ولف و «اتاقی از آن خود» و فرار و رهایی بر‌دارد. چرا؟ همان که گفتم، نویسنده و کارگردان نتوانسته‌اند جلوی خودشان را بگیرند و احساس کرده‌اند همه‌ی مسائل زیرپوستی زنان در چهاردیواری خانه را عدل باید در همین بیست‌وچهار ساعت ناقابل زنی جا بدهند که همسایه‌اش دارد دختر شانزده‌ ساله‌اش را با دعا و استخاره شوهر می‌دهد. همین است که «به همین سادگی» علی‌رغم تلاش درخوری که برای هماهنگی فرم و محتوا به خرج داده است یعنی ریتم کند، کلوزآپ جزئیات پیش‌افتاده و بی‌حوصلگی و کسالت حاصل از تماشا و از سر گذراندن روزمرگی‌های بی‌معنی، از جانب ناهماهنگی جزئیاتِ مهم و اساسی، ضربه‌ی زیادی می‌خورد.

 

پی‌نوشت: «وای، این پست آخر خیلی بد بود، خیلی، واقعا بد بود، اصلا چی شد که نوشتین‌اش، این چی بود آخه، نوستالژیای لوسِ دخترانه‌ی رمانتیک و بدتر ازهمه تکراری، آخه یعنی چی که من یه عروسک دارم و مامانم می‌خواد بندازتش دور و من نمی‌ذارم چون ازش خاطره دارم، یعنی رسما خز».

این‌ یک نظر دوستانه بود راجع به پست پیش که در نبود امکان درج کامنت، حضورا به عرض بنده رسانده شد. از آنجایی‌که این دوست محترم اصرار داشتند اگر سیستم نظرات به‌راه بود، حتما حتما، برای آگاهی ملت هم که شده، این نظر را به همین شکل دوستانه می‌گذاشتند، بنده تصمیم گرفتم ادای این وظیفه را شخصا بر عهده بگیرم و خلاصه شما را هم در جریان بگذارم تا احیانا با خواندن همین چند خط هم که شده، درس عبرت بگیرید و این اداهای نوستالژیک لوس دخترانه‌ی رمانتیک تکراری را از خودتان در نیاورید:)

+  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387  توسط آروین  با موضوع:  هنر هفتم