تبليغاتX
شور و شر - عروسک‌ها <

شور و شر

حکایت آدم‌ها هم شده است حکایت عروسک‌های بچگی. تا وقتی پشت ویترین مغازه بودند و دست آدم بهشان نمی‌رسید، مسحور کننده بودند و جادویی، مهره‌ی مار داشته باشند انگار، کافی بود آدم ناغافل پاسست کند تا همان دم غرق شود در خيال و شور و شیفتگی. بعد نوبت مژه‌ها بود که هی بیفتند و هی تو درست بگویی مال کدام چشمت بوده و بعد از ته دل آرزو کنی، هی زیرلب خدا خدا کنی، هی مادرت را جلویش نگه داری و زبان بریزی که ببین چه قشنگ است، من اگر این را داشتم دیگر توی این دنیا هیچ چیز نمی‌خواستم و او هي اخم کند و بگويد نه و...اما همین که بالاخره می‌آمدند توی دست‌ات، انگار همه‌ي آن سحر و جادو دود مي‌شد و مي‌رفت هوا، مهره‌شان را گم کرده باشند انگار، یک جور معمولی و بدی می‌شدند، پیش‌پاافتاده و... چه می‌دانم، مي‌شدند عين همه‌ی آن خرت‌وپرت‌های دیگری که توی کمد بودند و خيلي وقت پيش دلت را زده بودند، ‌چقدر هم که همه‌شان زود کهنه می‌شدند، انگار نه انگار روزها و ماه‌ها جلوی خودشان معطلت کرده و هی چشمک‌های دلبرانه تحویلت داده بودند.

بعضی‌های‌شان را هم پدر و مادر می‌خریدند به سليقه‌ي خودشان یا چه مي‌دانم، خاله و عمه هدیه می‌آوردند، آن‌ها هم قشنگ بودند، رنگ‌ولعاب و همه‌چیز هم داشتند اما...نمی‌دانم، یک‌طوری بودند، به دل آدم نمی‌چسبیدند، می‌گذاشتی‌شان لب طاقچه، همین‌طور الکي، به‌هرحال روي آبروي آدم بودند و از اين حرف‌ها ديگر، اما گم‌وگور هم اگر می‌شدند، هيچ کک‌ات نمی‌گزید، اصلا دو روز بعد یادت می‌رفت که یک وقتی همچین بازیچه‌ای هم داشته‌ای.

بعضی آدم‌ها هم به این عروسک‌هایی می‌مانند که آدم نگه داشته است یادگاری؛ مثل همینی که من دارم، همینی که حالا به نظرم خیلی معمولی و کوچک می‌آید، کثیف هم شده است حسابی، کفش‌هایش هم گم شده، دیگر همان یک کلمه‌ی جادویی مامان را هم نمی‌گوید. یک وقتی اما همان تک‌کلمه‌ی نامفهوم تمام دنیای من بود، هی پزش را به غریبه و آشنا می‌دادم که آره، من یک عروسک دارم از این گنده‌ها که حرف هم می‌زند، حالا یک کلمه بیشتر نمی‌گفت‌ها، اما خب میان آن همه عروسک‌‌های کرولال، تنها مایه‌ی خوشبختی‌ام بود. حالا دیگر گذشته است، افتاده است یک گوشه و به قول مادرم فقط جا می‌گیرد بیخودی، اما خب چکار کنم، کلی خاطره‌ی ریز و درشت پشتش است، دور که نمی‌توانم بیندازم یادگاری روزهایی را که تنها بغل گرفتن‌اش کافی بود تا خوشبخت‌ترین دختر روی زمین باشم.

+  شنبه هفتم اردیبهشت 1387  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه