تبليغاتX
شور و شر - بدون شرح <

شور و شر

اکنون به برکت وجود رایانه و فضایی به نام اینترنت و افسارگسیختگی قلم و گندیدگی جان و روان و بی‌بهرگی از هرگونه شرم و حیا و پوشیدن جامه‌ی دریدگی و وقاحت و سلیطگی و پتیارگی به‌راحتی چند کتاب و مقاله‌ی ترجمه شده از این و آن را برمی‌دارد و انشایی می‌نویسد 

 

اشتباه نکنید، این‌ها را یک لاتِ سیاه‌مستِ دروازه‌غار نگفته است، این‌ها را یک به اصطلاح استاد دانشگاه گفته است در آستانه‌ی پنجاه سالگی.

منِ اخموی عصبانی به کنار، کاش یک نفر، چه می‌دانم چه كسی، همان دوست کانادایی‌شان اصلا، بیاید و لابد دوستانه‌تر از من به ایشان تذکر دهد که آرام باشید آقا، منزلت استادی‌تان بخورد بر فرق سر دانشجوهای بخت‌برگشته‌تان، این فحش‌های آب‌نکشیده‌ی شما بر مبنای قوانین رایج این مملکت جرم است، شلاق دارد، حواس‌تان هست؟ 

بگذریم، کاش واقعا می‌دانستم این استاد نه‌چندان محترم، از کجا و بابت چه چیز این‌همه سوخته‌اند که این‌چنین از خشم، کف به دهان آورده‌اند؟ واقعا تعابیری مثل «دسته گل» و «به سبزه آراستن» و «گاف‌های مضحک» و «دن‌کیشوت‌وار» می‌تواند منشاء لغزیدن و غرق شدن زبان و قلم یک به اصطلاح استاد دانشگاه، در چنین گرداب متعفنی باشد؟

متن آشفته و بی‌سروته ایشان البته نیاز به جواب ندارد. من واقعا نمی‌فهمم یک عذرخواهی ساده بابت یک اشتباه در خواندن جمله‌ی فارسی اینقدر دشوار است که ایشان این‌چنین رقت‌انگیز و بچگانه پای بر زمین می‌کوبند و مدام گاف آشکار و جبران‌ناپذیرشان در باب پاسخ قله‌ای را تکرار کرده و بر این اشتباه ابتدایی و مضحک پافشاری می‌کنند؟ از این گذشته، کجای پست‌های من سرهم کردن مقالات و کتاب‌های دیگران بدون ذکر منبع است؟ شما در نوشته‌ی ایشان مطلبی از من می‌بینید که مصداق این تهمت سراسر ناروا و بی‌مورد‌شان باشد؟ من در اين وبلاگ، كی و كجا ادعای تخصص كردم؟ كی و كجا مثل ايشان وهم برم داشته که حوزه‌های روشنفكری و رمان و فمنيسم و اقتصاد و چه و چه، ملك طلق من است که حالا بعد بخواهم از سر این خیالات كودكانه، ديگران را زنهار بدهم كه شما را چه به اين حرف‌ها؟ نقد ترجمه‌ی یک بنده خدای دیگر چه ربطی به پست‌های وبلاگ من دارد؟ اين‌كه در هفتان به چه كسی لينک می‌دهند یا نمی‌دهند، چه دخلی به من دارد؟ سید خوابگرد این وسط چکاره است بنده‌ی خدا؟ چون مدت‌ها پیش اطلاعیه‌ی نقد و بررسی یک رمان شاهکار را در سایتش گذاشته و یکی دو اشتباه تایپی هم در متن نقل شده از کتاب داشته، هدف خشم افسارگسیخته‌ی جناب نویسنده قرار گرفته است؟ ملکوت دیگر چه گناهی مرتکب شده است؟ واقعا من که ربط منطقی چندانی میان جمله‌ها و پاراگراف‌های مختلف این نوشته‌ی زشت و عاميانه نمی‌بینم اما محض بالا بردن سواد و آگاهی ادبی امثال ایشان هم که شده، چند نکته‌ای را متذکر می‌شوم:

 

1. چشمان شعله‌ور یا نگاه شعله‌ور کنایه است از خشم بسیار. اگر تشبیه را کامل‌تر بیاوریم می‌شود چشمانی که از آتش خشم شعله می کشیدند یا نگاهی که از آتش خشم شعله می‌کشید. به نظرم تصویر فوق‌العاده‌ای است. تشبیه خشم به آتش که تشبیه رایجی است اما شعله کشیدن چشم تصویری است که در آن انعکاس شعله‌های آتش در مردمک‌های چشم دیده می‌شود، کدام آتش؟ آتش خشم. یعنی خشم فرد مورد نظر از درون چشم‌هایش خوانده می‌شد یا به عبارتی آتش خشم در آن‌ها شعله می‌کشید. روشن است یا مثل معلم‌های فارسی دبیرستان جزوه بگویم؟ اصلا بگذارید به شیوه‌ا‌ی ساده‌تر بگویم، به نویسنده‌ی این متن از هم گسیخته پیشنهاد کنم چهره‌ی خودش را در آینه ببیند، بعید می‌دانم توصیف بهتری از «چشمان شعله‌ور» برای وصف چشمان‌شان پیدا كنند.

 

2. ترجمه‌ی هر دو کتاب ساباتو به فارسی از آقای مصطفی مفیدی است. من شخصا ترجمه‌های ایشان را فوق‌العاده نمی‌دانم و حتی در برخی نقل‌قول‌های متعددی که تابحال از این دو کتاب در وبلاگ گذاشته‌ام، اطلاحاتی ویرایشی انجام داده‌ام.  مثلا در مورد « فکر می‌کنم علتش رنجیدگی نورما نسبت به من بود که سبب شد یک روز همراه با موجودی زن‌نما موسوم به اینس کونثالث ایتورات به کافه بیاید»، اگر اشتباه نكنم به جای «بیاید»، «آمد» ترجمه کرده بودند (به اصل متن دسترسی ندارم، این نقل‌قول‌ها را از کتاب‌های مختلف در یک دفتر شخصی بازنویسی و نگهداری می‌کنم) که من احساس کردم «بیاید» بهتر خوانده می‌شود. به‌هرحال شخصا تابحال نظر خاصی راجع به ترجمه‌های ایشان نداده‌ام اما «چشمان شعله‌ور» را مصداق یک ترجمه‌ی بد یا نچسب به تعابیر فارسی و امثالهم نمی‌دانم، چنان‌که در نکته‌ی قبل هم معنای این کنایه‌ی استعاری زیبا را شرح‌ داده‌ام.

 

3. من نمی‌دانم کجا و چه چیزی را بدون ذکر منبع نقل کرده‌ام. در باب این قسمت‌های نقل شده از ساباتو، به نظرم بدیهی آمد که دارم از کتاب «درباه‌ی قهرمانان و گورها» نقل می‌کنم. چرا؟ چون تابحال به کرات از این کتاب نقل کرده‌ام (اینجا و اینجا و خیلی جاهای دیگر ) آنقدرکه قاعدتا خوانندگان وبلاگم خیلی ساده حدس می‌زنند که وقتی می گویم «به نقل از ساباتو» یعنی باز هم پای همان کتاب همیشه محبوبم در میان است. 

 

و اما سخن آخر:

شما از دست رفته‌اید جناب حنایی کاشانی، به تمامی از دست رفته؛ شما با نسبت دادن چنین ناسزاهای سخيف و چاله‌میدانی‌ به دیگران، قلم‌تان را بر سر هیچ‌وپوچ به لجن کشیدید. قبول کنید به کسی‌که در آستانه‌ی پنجاه سالگی و علی‌رغم سمت استادی دانشگاه، این‌چنین ساده و بی‌دلیل، خرده حیثیتش را به‌گونه‌ای جبران‌ناپذیر به باد می‌دهد، امید زیادی نمی‌توان داشت. راستش اولش فکر کردم چون ناخودآگاه نظرم راجع به ترجمه‌های ناخوانا و پردست‌اندازتان را صادقانه و صریح گفته بودم، آن‌چنان خشمگین شده و دست از دهان کشیده‌ و آن اشتباهات مضحک و ابتدایی را مرتکب شدید، حالا اما یقین کردم که مشکل‌تان جدی‌تر از این حرف‌هاست، خیلی خیلی جدی‌تر.

+  جمعه ششم اردیبهشت 1387  توسط بهاره آروین  با موضوع:  پشت صحنه |