تبليغاتX
شور و شر - وبلاگ و نوشتنِ از تن+ پیرو فتح قله‌های رفیع رسوایی و رو <

شور و شر

«یکی از ضعف‌های غم‌بار روح و درعین‌حال یکی از ژرف‌ترین ظرافت‌های آن در این است که هستی آن جز به وساطت تن امکان‌پذیر نیست»  ساباتو

برای فراتر رفتن از رمانتیسیسم ابلهانه و دست یافتن به تاملی بازاندیشانه در باب هستی یک فرد از سوی خودش، بی‌واسطه از تن نوشتن، نه‌تنها یک حق، بلکه بیش از آن یک ضرورت است. 

همه‌ی حرف دو پست پیش هم همین بود، منتهی با تاکید بر این نکته که این ضرورت در مورد زنان پررنگ‌تر است. زنان باید کودکی معصومانه‌ای را به تصویر کشند که پایدارترین تصورات‌شان از جنسیت را سامان داده است، از همه‌ی چشم‌غره‌های پدر و لب‌گزیدن‌های مادر وقتی «دختر» خوبی نبودند، باید از تجربه‌ی عمیقا سرکوب‌گرانه‌ی بلوغ بگویند، از بدن بی‌خاصیتی که انگار به هیچ کار نمی‌آمد مگر به گناه، باید شرم ریشه‌دار و بی‌دلیل‌شان از عریانی، حتی در خلوت‌ را بازکاوی کنند. زنان باید سکوت شرمگین چندصدساله‌‌شان را کنار بگذارند و با به چالش کشیدن تک‌گویی مردانه در باب زنان و زنانگی، روایت خودشان از چیستی و چگونگی و حتی چرایی زن‌ بودن‌شان را به بیان دربیاورند. بر مبنای همه‌ی دلایلی که پیش از این گفتم، از نظر من، تلاش برای بیان این روایت، نه‌تنها یک حق، بلکه به خصوص در مورد زنان، یک ضرورت اجتناب‌ناپذیر است و البته بدیهی است که این روایت عینی و انضمامی، به خصوص از گوشه‌های تاریک و نمور حوزه‌ی خصوصی، با نوشتن از تن پیوندی جدایی‌ناپذیر خواهد داشت. پس عجالتا موضع من در باب نفسِ از تن و بدن زنانه نوشتن روشن است اما...

 

بله، دقیقا، همه‌ی بحث بر سر این «اما» است، بحثی آن‌چنان ظریف و مستعد سوءتفاهم که بیان مقدمات طولانی دو پست پیش را گریزناپذیر جلوه می‌داد، این‌که من با هزارویک قلم شاهد و دلیل ثابت کنم که چرا به‌هیچ‌وجه مخالف نفسِ بیان جزئیات زندگی خصوصی زنان ایرانی در وبلاگ‌های‌شان نیستم اما درعین‌حال، به ندرت پیش می‌آید که بتوانم خودم را در یک دوستی عمیق و صمیمانه با نویسندگان آن‌ها تصور کنم. راستش تابه‌حال خیلی با خودم کلنجار رفته‌ام، هی نشسته‌ام کلاه خودم را قاضی کرده‌ام ببینم من که قاعدتا با نفسِ چنین بیانی مشکل ندارم، چرا با مصداق‌های تحقق‌یافته‌ی این روایت کنار نمی‌آیم؟ نکند در آن لایه‌های زیرین ناخودآگاه، هنوز از بیان چنین جزئیاتی شرم‌زده و معذب می‌شوم و این است که همیشه فکر می‌کنم به سختی ممکن است با نویسندگان کوچک و بزرگ این وبلاگ‌ها دوست شوم و از آن مهمتر، دوست بمانم. از شما چه پنهان، همین ناهمخوانی میان عقیده و عملم بود که وادارم کرد مدتی شخصی‌نویسی‌های محبوبم را کنار بگذارم و یادداشت‌های تلنبار شده‌ی فیلم و کتاب و تئاتر را هم مدتی داخل پرانتز بگذارم، بلکه بتوانم با نوشتن در اینجا، دلیل وجود این ناهمخوانی عجیب و غریب را کشف کنم. این آخرین بخش از موضوع داغ این روزها، کم‌وبیش مهمترین بخش آن است و اگر خلاصه بگویم، قرار است به این سوال شخصی پاسخ دهد که چرا علی‌رغم آن‌که  با چرایی بیان جزئیات زندگی خصوصی مشکلی ندارم و باز هم تکرار می‌کنم، آن را نه‌تنها یک حق، بلکه ضرورتی اجتناب‌ناپذیر می‌دانم اما با چگونگی این بیان در قالب وبلاگ‌های فعلی موافق نيستم.

خب بس است دیگر، برسیم سر اصل مطلب، این‌که بیان فعلی حوزه‌ی خصوصی زنانه، به‌خصوص با تاکید بر روایت رابطه‌های عاشقانه و غیرعاشقانه‌ی جنصی، چه مشکلات، یا بهتر بگوییم ضعف و نقص‌هایی دارد. خلاصه‌ی پاسخ شخصی من به این پرسش شاید بشود سه بند زیر:

 

1.  باقی ماندن در سطح

از نظر من، وبلاگ‌هایی که بخش عمده‌ای از مطالب خود را به ارائه‌ی روایتی زنانه از حوزه‌ی خصوصی خود اختصاص داده‌اند، با یک ضعف جدی مواجه‌اند و آن این است که عموما در سطح و لایه‌ی ظاهری جزئیات حوزه‌ی خصوصی متوقف می‌شوند و این توصیفات شخصی را به سمت یک تامل بازاندیشانه در باب خود و هویت‌شان جهت نمی‌دهند. ساده‌تر اگر بگویم می‌شود این‌که بسیاری از این نوشته‌ها، در حد توصیفاتی معمولی و نه‌چندان هنرمندانه از روابط عاشقانه و غیرعاشقانه‌ی نویسنده محدود می‌شوند و فرد با چرایی و چگونگی و امکان‌های دیگر هستی‌اش کلنجار نمی‌رود. در یک کلام، فرد با خودش و آنچه برایش اتفاق می‌افتد، درگیر نمی‌شود و لایه‌های تو در توی یک رابطه‌ی عاشقانه و غیرعاشقانه‌ی جنصی را نادیده باقی می‌گذارد و در سطح همان نوازش‌ها و احیانا توصیفات دست‌چندمی رمانتیک محدود می‌شود. بگذارید چند مثال بزنم شاید منظورم روشن‌تر شود؛ البته چون فعلا حس‌وحال دعوا ندارم، به ذکر نمونه‌های موفق یک روایت بازاندیشانه از حوزه‌ی خصوصی اکتفا می‌کنم و یافتن مصداق‌های ناموفقش در وبلاگستان فارسی را بر عهده‌‌ی خودتان می‌گذارم.

من وقتی از بیان عمیق حوزه‌ی خصوصی به مثابه یک کنش بازاندیشانه (reflexive action) حرف می‌زنم، چیزی در مایه‌های «از طرف او»ی دسس‌پدس یا «استراحت جنگجو»ی کریستیان روشنفور را در نظر دارم. در «از طرف او»، تمام عشق و  نفرت در هم تنیده‌ی یک زن نسبت به یک مرد، شیفتگی‌های بی‌حدوحصر و بیزاری‌های چاره‌ناپذیر، پرستش مرد به عنوان یک بت و بعد خرده خرده ترک خوردن و ویران شدن این تصویر ایده‌آل، در قالب یک تک‌گویی طولانی فرد با خودش به تصویر کشیده می‌شود. همه‌ی تردیدها، تصمیم‌های لحظه‌ای، هیجان‌های پرسوزوگداز و اندوه  نفس‌گیر، همه و همه از منظری تماما زنانه، روایت می‌شود و بدین‌ترتیب تم داستانی پاورقی روزنامه‌های زرد به یک روایت زنانه‌ی عمیق از عشق و نفرتِ همزمان تبدیل می‌شود. «استراحت جنگجو»ی روشنفور هم در نوع خودش بی‌نظیر است، از آنجایی‌که حدس می‌زنم بیشتر شما حتی اسم این کتاب را هم نشنیده باشید و به جایش فیلم‌های ریز و درشت زیادی دیده باشید، برای تقریب به ذهن می‌گویم که فرض کنید، دخترک «آخرین تانگو در پاریس» به حرف بیاید و هی با خودش کلنجار برود که چرا آن رابطه‌ی سرشار از آزار و تحقیر را به آن یکی رابطه‌ی رمانتیک فیلم‌های هالیوودی ترجیح می‌دهد، این بیان احتمالا چیزی بشود در مایه‌های «استراحت جنگجو» و روایتی زنانه از خوددرگیری با این ترجیح‌های متناقض و رفتارهای ظاهرا بی‌هدف و احساسات مبهم عشق و کسالت و...نفرت. بسیاری از نوشته‌های وبلاگ‌های مورد بحث، علی‌رغم تم مشابه نوشته‌های‌شان با این آثار هنری، فرسنگ‌ها  با «عمق» چنین روایت‌هایی فاصله دارند.    

 

2. عجز

به نظرم دومین ضعف اساسی این وبلاگ‌ها، عجز و استیصالی است که ردپای خود را در عمده‌ی مطالب آن‌ها حک کرده است. مطالب این وبلاگ‌ها عمدتا نمایانگر کسی است که به تعبیر نیچه‌ای، «نیاز به چشم دوختن به بیرون دارد به جای آن‌که نگاهش را به خویش برگرداند». باز اگر بخواهم ساده و خودمانی بگویم، می‌شود این‌که همه‌ی لذت و رنج به تصویر کشیده شده در این وبلاگ‌ها، ناشی از حضور یا عدم‌حضور یک عامل بیرونی است، فردی که بودنش جهان را شاد و غرق در لذت می‌کند و نبودنش برابر با رنج و تیرگی است. این نگاه به بیرون، نه‌تنها روایت ارائه شده را به نسخه‌‌ای بدل از اصلِ یک اخلاق بردگانِ مبتنی بر عجز و ناتوانی تبدیل می‌کند، بلکه بیش از آن، امکان کنش بازاندیشانه و تامل بر  فرآیندهای درونی فرد را از خودش سلب می‌کند. کینه‌توزی‌ای که حاصل «ناتوانی، عدم امکان واکنش راستین و بالتبع آن، جبران آسیب به یاری یک انتقام خیالی» است، عمده‌ی بیان تجربه‌ی یک گسست (شکست؟) را به التماس‌های عاجزانه یا ناسزاهای کینه‌توزانه بدل می‌کند. خلاصه اگر بگوییم، این اخلاق مبتنی بر وابستگی و عجز باعث می‌شود تا آن طرف بیرونی هست و خوشی معمول به راه‌ است، وبلاگ از انبوه قربان‌صدقه‌رفتن‌های مبتذل لبریز شود و از ان طرف، وقتی به هر دلیلی مشكلی پیش آمد و یکی از دو طرف، ترک رابطه را بر ادامه‌اش ترجیح داد، ناله و نفرین‌‌های پرسوز و گداز آغاز خواهد شد. اشتباه  نشود، منظور من این نیست که آدمیزاد مثل یک تکه سنگ باشد و از بروز هر نوع احساس غم و شادی‌اش خودداری کند، به‌هیچ‌وجه، مشکل من از آنجایی‌ آغاز می‌شود که فرد خودش و احساساتش را یک‌جا فراموش می‌کند و فرد بیرون از خود را در جایگاه خالق اصلی جهان و احساسات عارض بر آن قرار می‌دهد و به واسطه‌ی ناتوانی یک واکنش حقیقی، روایتش از چندوچون وقایع و رفتارها را تماما بر مبنای رفتار آن فرد بیرونی سامان می‌دهد نه بر مبنای خودش، خواست‌ها و احساساتش.

این عجز و استیصال حتی در زمان تظاهر به روابط متعدد و همزمان عاشقانه نیز به چشم می‌خورد چراکه تلاش این چنینی در جهت اثبات عزت نفس، خود محکم‌ترین دلیل بر نبود آن است. از همه بدتر و مشمئزکننده‌تر، پایان روابطی است که از آه‌وناله‌های ملتمسانه تا ویران کردن عاجزانه‌ی تصویر دیگری و بعضا اطوارهای نمایشی خودکشی در نوسان است.

البته جانب انصاف را اگر نگه دارم، باید بگویم همه‌ی وبلاگ‌های این چنینی دارای این ضعف نیستند، شخصا با موارد معدودی برخورد کرده‌ام که روایت‌شان از جزئیات روابط‌شان در حوزه‌ی خصوصی، کمتر نشانی از ضعف داشته است. باز برای تقریب به ذهن عرض می‌کنم که مثلا کلر زاخاناسیان دورنمات در «ملاقات با بانوی سالخورده» یکی از آن معدود موارد قدرتمند و قائم و به ذاتی است که اصولا جامعه‌ی پیرامون را به جایی حساب نمی‌کند و درعین‌حال نمایش هم نمی‌دهد، فقط و فقط خودش و هوس‌های لحظه‌ای‌اش مهم است.             

 

3. هرزه‌نگاری

بنده شخصا با بیان اروتیک از نوع ظریف و هنرمندانه‌اش مشکل خاصی ندارم اما نوع زمختِ بدوی و دهاتی‌وارش آزارم می‌دهد. اشتباه نشود، منظورم نوشتن به شیوه‌ی «بنويس اما اسمشو نیار»، نیست، اصلا، بنویسند، بی‌واسطه هم بنویسند اما نوشته‌شان را در حد کپی‌های دست‌چندمی پورنوگرافی پایین نیاورند. بگذارید باز هم مثال بزنم شاید ماجرا روشن‌تر شود. ببینید کمتر کسی است که Eyes Wide Shut  و A Clockwork Orange  کوبریک را علی‌رغم همه‌ی انبوه صحنه‌های عریانی و حتی تجاوز، پورنوگرافی بداند، چرایش را شما بهتر می‌دانید، خیلی ساده، چون هدفش از تصویر این صحنه‌ها با هدف فیلم‌های پورنوگرافیک متفاوت است، نه فقط به دلیل روایت داستانی‌اش، بلکه بیشتر به این دلیل که این صحنه‌ها به گونه‌ای طراحی شده‌اند که چندان بکار حالی به حالی کردن ملت نمی‌آیند.  گم كردن مرز ميان بيان اروتيک اما هنرمندانه با هرزه‌نگاری‌های پیش‌پاافتاده و ناشیانه، سومين ضعفی است كه اگر نه در همه‌ی اين نوع وبلاگ‌ها، لااقل در بخشی از آن‌ها به چشم می‌خورد. 

 

خب، به گمانم خسته شدیم دیگر، بگذارید این یک نکته‌ی آخر را هم بگویم و بحث را تمام کنم تا جمیعا برویم به زندگی‌مان برسیم. یکی نیست بگوید تو که این‌طور سه پست سه پست لالایی‌های مطولِ چرایی و چگونگی از تن نوشتن می‌خوانی، خب چرا خودت خوابت نمی‌برد؟ تو که هی می‌گویی فلان وبلاگ این ضعف را دارد و بهمانی آن نقص را، چرا خودت دست‌بکار نمی‌شوی و فرم دلخواهت را به این محتوای به زعم خودت ضروری نمی‌دهی؟ پرسش معقولی است اما پاسخش هم ساده و قابل‌پیش‌بینی است:

چون امکانش را ندارم، یا بهتر بگویم، فکر می‌کنم با استفاده از امکان بیان این حوزه‌ی خاص، امکانم برای بیان بسیاری از حوزه‌های دیگر محدود می‌‌شود، اگر نگوییم به تمامی از دست می‌رود. خلاصه بگویم: انتخاب شخصی است. هرکسی حق دارد امکانات و محدودیت‌های شخصی‌اش را در نظر بگیرد و بر مبنای آن، در بیان وجوه مختلف هستی و هویتش دست به انتخاب بزند. به نظرم همان‌قدر که انتخاب دیگران برای پرداختن به این حوزه‌ی خاصِ جزئیات زندگی خصوصی محترم است، انتخاب شخصی من هم در نپرداختن به آن (علی‌رغم موافقت وهمدلی‌ای که با ضرورت پرداختن به چنین حوزه‌ای دارم) قابل احترام است.

 

پی‌نوشت: از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان، دوستان چپ می‌روند و راست می‌آیند و شوخی و جدی تشر می‌زنند که چرا کامنت‌هایم را بسته‌ام. بعضی از کاهش جذابیت می‌گویند و برخی بر بی‌احترامی به خواننده تاکید می‌کنند. راستش اما بنده شخصا این بسته شدن کافه- کامنت‌ها، عدل در موقع پرداختن به چنین بحث داغی را به فال نیک می‌گیرم. چرا؟ ساده است چون آن زمان که روزِ روزش بود و ما سنگین و رنگین از «زبان و تفکر» باطنی می‌نوشتیم، یک عده‌ جماعت بیکار ریخته بودند و متلک‌های خنک دبیرستانی می‌پراندند، وای به حالا که شب تار است و اصلا خود موضوع بالقوه مستعد دریدگی‌های چاله‌میدانی است. قبول ندارید؟ بروید ببینید مشتی پریشان‌حالِ درمانده‌ی توجه، با چه عناوین احمقانه و سراپا بی‌ربطی که به مطالب پیشین لینک نداده‌اند. به‌هرحال با عرض معذرت از همه‌ی دوستان و آشنایان به حق معترض، به دلیل از سر باز کردن این پروپوزال دکتری کذا هم که شده، بنده تا اطلاع ثانوی مجددا موچم و لذا به منظور شنیدن نظرات خواندنی‌تان، ای‌میل بنده دست‌تان را می‌بوسد:) 

 

 

بعدالتحریر: پیرو فتح قله‌های رفیع رسوایی و رو توسط این ایشان، عرض می‌شود خدمت‌شان که...

ای آقا، چه کاری است، دیگر چرا پای دوستان کانادایی را وسط می‌کشید؟ زحمتی نیست یک مراجعه به متن‌تان بفرمایید، گویا شما بودید که دسته‌ گل‌های به آب داده را به زینت سبزه‌ی اصطلاحات عامیانه‌ای چون «قمپز در کردن» و امثالهم آراسته کردید، آن وقت سراغ دسته صدفی زنجانی را از دیگران می‌گیرید؟ اما از این‌ها گذشته، انصافا سخن رفیق شفیق‌‌‌تان در باب «شوخی با منطق و بازی با دانشگاه» سخن به‌حقی است، دانشگاهی که شما استادش باشید و بی‌دلیل و از سر خشمی کودکانه، دیگری را به ناسزا بگیرید و حتی پس از بلند شدن صدای کوس رسوایی‌تان هم عذر تقصیر نخواهید، چنین دانشگاهی، البته جز یک شوخی تلخ و بازی‌ کسالت‌بار نخواهد بود.

راستی، من جای شما بودم، توصیه‌ی حكیمانه‌ی دوستان سفرکرده را آویزه‌ی گوش می‌کردم و دن‌کیشوت‌وار این بازی از پیش باخته را ادامه نمی‌دادم. اتفاقا برای رهایی از سرافکندگی حاصل از آن گاف مضحک پیش گفته هم که شده، یک مدت با خودم خلوت کرده و سکوت پیشه می‌کردم، نه این‌که هنوز آبروی بربادرفته‌ی قبلی به جوی بازنگشته، عَلَم یک رسوایی دیگر را بلند کنم و این‌بار لابد برای رهایی از آشکار شدن اشتباهات ابتدایی و همه‌فهم، فقط به ذکر نام یک اثر بسنده کرده و کودکانه هاله‌ای غلیظ از ابهام را سپر بلای خود کنم.

+  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387  توسط آروین  با موضوع:  گزنه