محمدرضا باطنی، بگذار ببینم، به گمانم نمایشگاه کتابِ دو سه سال پیش بود که برای اولین بار اسمش را شنیدم، دربهدر دنبال فرهنگ انگلیسی به فارسی نشر نو میگشتم و نمیدانم چه حکمتی بود که عدل آن سال تخمش را ملخ خورده بود. بههرحال گشتیم و نیافتیم و عاقبت دوستی مترجم لطف کرد و بیخبر، آخرین ویرایش فرهنگ دو جلدی باطنی را که به قول خودش، آنزمان تازه از تنور درآمده بود و داغِ داغ بود، برایمان هدیه آورد. راستش ما هم اول نمیخواستیم دندان اسب پیشکشی را بشمریم اما از آنجاییکه اصولا با هیچکس، بالاخص دوستان دور و نزدیک، رودربایستی نداریم، تلویحا ساز همان نشر نو را کوک کردیم که پیش از آن توی خیلی از ترجمههای دانشجویی آن زمان به دادمان رسیده بود با مترادفهای فارسی متعدد برای هر یک واژه انگلیسی، از معادلهای زبان رسمی و نوشتاری گرفته تا مترادفهای عامیانه و گفتاری. همین سخنان سردستی بود که نطق غرای آن دوست را باز کرد در اهمیت فرهنگ باطنی به دلیل مبنا قراردادن اصول زبانشناختی در تفاوت ساختار دو زبان و الخ. گرچه از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان، آخرش هم ما از این فرهنگ باطنی خیر چندانی ندیدیم و معادلهایش هیچ به دلمان نچسبید و چندی بعد باز رفتیم سراغ همان غلط خودمان و به سال نکشیده، باز فرهنگ نشر نو از دستمان نمیافتاد و دروغ چرا، تا همین امروز هم توی خانه بر سرش دعواست. همهی اینها را گفتم که بگویم وقتی دیدم ساره کتابهای ریز و درشت باطنی را برای یک آشنایی مقدماتی با زبانشناسی دنبال هم ردیف کرده است، کمی تا قسمتی مردد شدم، یعنی درواقع همین سابقهی ذهنی ناخوشایند بود که باعث شد هی دستدست کنم و خواندنشان را به تعویق بیندازم تا بالاخره عید و تعطیلات کشدار کار خودش را کرد. «زبان و تفکر» اما برخلاف انتظارم از آب درآمد، یک کتاب روان، ساده، مقدماتی، مختصر و نسبتا مفید و البته نسبتا دقیق.
راستش به نظرم ساختار مجموعه مقالهای کتاب اولین ویژگیای است که باعث شده است علیرغم خصوصیات مثبت فراوانش، در برخی موارد مثل دقت و فایده، اندکی لنگ بزند. قدیمی بودنش هم البته مزید بر علت است، نسخهای که من خواندم چاپ پنجم کتاب بود در سال 1373، اما خود نویسنده در پیشگفتارش نوشته است که مثلا یکی از مقالات را در کنگرهی ایرانشناسی دانشکدهی ادبیات و علوم انسانی در سال 1349! ارائه کرده است. با تمام اینها، کتاب حجم اندکی دارد (200 صفحهی ناقابل، آنهم با فونت درشت) و با این وجود پرمحتوا و مفید است، این است که می گویم اختصار یکی از ویژگیهای قابلذکر کتاب است، نویسنده هیچ لزومی ندیده است که مدام برای شما اظهار فضلهای نامربوط بکند، اتفاقا بهعکس، همهی تلاشش را کرده است تا پای کمترین واژههای فنی و نظریات زبانشناسانه را وسط بکشد، این مساله هم البته یک دلیل روشن دارد که نویسنده بارها جابجا از آن نام برده است: استفادهی عملی از زبانشناسی؛ درواقع برای نویسنده بیش از آن که بالا بردن محفوظات نظری و بیخاصیتِ خواننده مهم باشد، افزایش مهارت مخاطب در کاربرد درست و کمدردسرتر زبان مادری و بعضا یادگیری آسانتر زبان خارجی مدنظر بوده است و ناگفته پیداست که چنین ویژگی نادری چقدر این کتاب را مفید و قابلاستفاده برای من و شمای غیرمتخصص میکند. اصلا چرا من روضهی بیخود بخوانم، بگذارید به شیوهی خود کتاب یک مثال عینی از محتویاتش بزنم، شاید بیش از خروار خروار تعریف و تمجید مطول، بکار تشویق و تحریض شما به خواندن این کتاب بیاید.
راستش یکی از جالبترین مطالبی که باعث از میان رفتن بخش عمدهای از توهمات و بیسوادیهای مزمن و البته همهگیر بنده شد، در مقالهای با عنوان «پیشنهادهایی دربارهی تقویت و گسترش زبان فارسی» بیان شده است. خودتان بدون هیچ شرح اضافه بخوانید:
«یکی دیگر از اصلاحات لازم مربوط به یکنواخت کردن املای کلمات عربی است. هماکنون مقدار زیادی از عمر دانشآموزان ما صرف این میشود که فلان کلمه را با «ص» یا «س» بنویسند. تنوع صوتهای نوشتاری گذشته از آنکه موجب اتلاف وقت و کندی یادگیری خواندن و نوشتن است، باعث تزلزل و تردید نویسنده در هنگام نوشتن و وسیلهی فضلفروشی و ایرادگیری برای مشتی ادیبمآب میباشد. حروف مختلف، مثلا «س،ص،ث» در عربی دارای تمایز صوتی هستند، ولی این تمایز در فارسی وجود ندارد و این سه حرف نمایندهی صدای واحد /s/ میباشند. همچنین حروف «ذ، ظ، ض، ز» برخلاف عربی، نماینهی صدای منفرد /z/ میباشند. [لازم به تذکر است که بنده شخصا هیچ نظری در باب استفادهی مکرر یک زبانشناس سرشناس از فعل مشعشع «میباشد» ندارم] بنابراین اختلاف صورت نوشتاری بین کلماتی که با این حروف نوشته میشوند در عربی لازم ولی در فارسی بیمورد و از لحاظ زبانشناسی غیرموجه است».
فکرش را بکنید، رکوراست به امثال من گفت مشتی ادیبمآب:( به همین من که معصومانه و ازهمهجا بیخبر و برای مثلا پاسداشت خط و زبان فارسی هم که شده، حالا اصلا بگذریم از هدف موزمارانهی کاهش گوشهکنایههای مشتی ادیبمآب مثل خودم، برداشتهام یک فرهنگ چندکیلویی سخن را گذاشتهام جلوی رویم که دمبهدم چک کنم مثلا «غلت زدن» را چطور می نویسند یا «عاق کردن» و «خیت کاشتن» و هزار و یک اصطلاح و کلمهی گفتاری دیگر که کمتر به املایشان برخوردهایم و اصولا نظری هم در مورد رگوریشهشان نمیشود داشت. بله، البته ایشان هم حواسشان هست که همهچیز به این سادگی نیست که ما از این به بعد «مصطفی» را «مستفا» بنویسیم و آْب هم از آب تکان نخورد. مثلا یکی از مهمترین مشکلاتی که نویسنده هم پیشبینی کرده، این است که بعضی کلمات که «تلفظ یکسان اما معنی متفاوت دارند فقط از اختلاف املای آنها شناخته میشوند مانند صفر و سفر» اما شما گول نخورید، مطمئن باشید کسی که اینقدر ساده و سریع چنین انتقادی را طرح میکند، حتما از پیش پاسخش را هم در آستین دارد. جوابش هم البته خیلی سرراست و به تعبیری پراگماتیستی است: «تعداد این کلمات [نسبت به مجموع کل کلمات زبان فارسی] آنقدر کم است که بههیچ وجه نمیتواند مانعی برای این اصلاح کمزحمت ولی بسیار مفید واقع شود»، درواقع از دیدگاه اقتصاد زبان [اصطلاح از خود نویسنده است] که نگاه کنیم و هزینه و فایدهی آموزش و یادگیری را بسنجیم، چنین اصلاح کوچکی، نتیجهی آموزشی بزرگ و قابلتوجهی در پی خواهد داشت. واقعا هم یک لحظه فکرش را کنید، یا به قول نویسنده لطفا چند لحظه بیخیال آن رنج و زحمت طاقتفرسای چندساله بابت دیکتههای شب شوید، ببینید چنین اصلاحی واقعا چقدر میتواند از هدر رفتن بهترین سالهای عمر بشر ایرانی در نوجوانی و جوانی جلوگیری کند. دیگر بیخود اما و اگر نیاورید که نویسنده خیلی تندوتیز جوابتان را میدهد: «هر قدر خط مشکلتر باشد، رنج یاد گرفتن آن بیشتر است و کسانی که رنجی کشیده و این خط مشکل و کجومعوج را آموختهاند (یعنی رسما امثال بنده و شما که چه مصیبتی کشیدهایم بابت درست نوشتن صابون و لثه و حوله و سوزن و لذیذ و مریض و کوفت و زهرمار) نمیخواهند به آسانی دست بردارند و حاصل زحمات سالیان دراز خود را تباه شده ببینند». حالا اگر جرات دارید باز وقتی یک بندهخدایی در این دور بر توجیه را توجیح نوشت و ذائقه را ضائقه، مثل من هوچیبازی درآورید و جاهلانه و کورکورانه سنگ از دست رفتن خط و زبان فارسی را به سینه بزنید. گفتنی است نویسنده این اشکال نهچندان کوچک و غیرقابلچشمپوشی در خط فارسی را بعدا در مقالهی مختصر و مفید دیگری با عنوان «رابطهی خط و زبان» بیشتر بسط میدهد و 9 شاهد و دلیل محکم و متقن میآورد بر صحت مدعای اصلیاش که همانا «ناتوان بودن خط فارسی از نشان دادن صداهای زبان فارسی است». نیازی به گفتن نیست که عجالتا این اصلاح کوچک عملا و خودبخود در فینگلیش و کوتاهکردن پیامکهای هزینهبر افتاده است و ملت هم هیچ قاصر از فهم منظور و نظر یکدیگر نیستند. ما را بگو که خیال برمان داشته بود این شعار اصلاح خط و الفبا را فقط ملکومخان در صدر مشروطه سر داده بود، انبوهی پوزخند عاقل اندر سفیه هم حوالهاش کرده بودیم که طرف در این مملکت مشکل گندهتر از خط فارسی به فکرش نمیرسیده، غافل از آنکه ماجرا گویا خیلی جدیتر از این حرفهاست و ما خبر نداشتهایم.
اما گذشته از این نکات جالب و گاه خلاف بسیاری تصورات مرسوم و پذیرفته شدهی ما، باقی مقالات کتاب بیشتر جنبهی توصیفی دارند، اینکه هممعنایی و چندمعنایی چیست، پدیدههای قرضی در زبان به چه معناست، نسبیت در زبان یعنی چه و مجموعا شانزدهی مقالهی مینیمال که بیشتر به دانستههای موجود نظم میدهند و گهگاه مثل مورد بالا، رفتارهای غلطِ پذیرفته شده در برخورد با خط و زبان را تصحیح میکنند. با اینحال کموبیش آشکار است که این سادگی و اختصار به بهای از دست رفتن بخشی از دقت و جزئیات مهم بدست آمده است، حالا هرچقدر هم که نویسنده منظم و مستدل و بیحواشی نوشته باشد و انتقادات را از پیش حدس زده باشد، بازهم کمرنگ شدن وجوه نظری بحث محسوس است، مثلا در مقالهی «زبان و تفکر» که به نظرم یک بحث فلسفی بسیار مهم و ریشهدار، به اجمال و سادگی تمام برگزار شده و عملا هیچ چیز از آن غنای نظری باقی نمانده است. یا دو مقالهای که در مقایسهی دو زبان فارسی و انگلیسی است، بیش از حد مختصر است و عملا جز روخوانی سریع، فایدهای برای خواننده ندارد، درحالیکه میشد کمی منظمتر و مشروحتر و دقیقتر و با مثالهای بیشتر بیان شود تا احیانا در ذهن خوانندهی علاقمند ماندگار شود. درعینحال دیدگاه نویسنده هم از نظر من، بیش از حد روانشناسیزده آمد و فارغ از اینکه جامعهشناسی و روانشناسی از ازل با هم کارد و پنیر بودهاند، بیتوجهی نویسنده به فلسفه و جامعهشناسی و دیدگاه بیش از حد مکانیکی و پوزیتیویستیاش گهگاه توی ذوق میزند فراوان. نکتهی آخر هم اینکه از بد روزگار، جناب باطنی خیلی عشق چامسکی از آب درآمد و با اینکه بنده صراحتا اعتراف میکنم در نظریات چامسکی اصلا هر را از بر تشخیص نمیدهم، بااینحال نمیدانم چرا این غریزهی خارپشتیام همینطور الکی، بدجوری به همخوانی چامسکی با دیدگاههای دیگرم راجع به زبان، از جمله با دیدگاههای عشق اول و آخرم: ویتگنشتاین متاخر، مشکوک است و خلاصه بوهای خوبی از این قضیه به گوشش نمیرسد و همینطور چپچپ نگاه میکند تا من بروم سر این کتاب دیگر باطنی: «نگاهی تازه به دستور زبان» و تهتوی قضیهی چامسکی را درآورم و این حس ششم زنانه را در جهت عدمانسجام و همخوانی چامسکی و به طور کلی نچسب بودنش به خرده دیدگاههای فلسفی-جامعهشناختی دیگرم، محکی چندباره بزنم.
با تمام اینها، از من میشنوید، کتاب «زبان و تفکر» برای آشنایی ملموس یک خوانندهی غیرحرفهای با مسائل عملی شاخهای به نام زبانشناسی (و نه پیچیدگیهای کسالتبار و فنی نظری) پیشنهادی است مناسب و قابلدفاع، به شرط آنکه این یکی را هم مانند «نقد ادبی و دموکراسی» صرفا یک آغاز جذاب و فریبا تلقی کنید، نه بیشتر.
پینوشت: حالا چرا اخم میکنید؟ خب مرا که میشناسید: جوگیر، بیجنبه، کمظرفیت؛ حالا دوستان یک خبطی کردند و یک کلام گفتند وبلاگ فرهنگی- ادبی، مگر من تا از شور به درش نکنم، به این راحتیها دست برمیدارم از این شبهفرهنگی- ادبینویسی؟ گو اینکه بالاخره موجود صفر و یکی مثل من، باید تلافی آن شخصینویسیهای زمستانی را یکجا درآورد یا نه؟:))
بعدالتحریر: پیرو فتح قلههای رفیع رسوایی و رو توسط این ایشان، عرض میشود خدمتشان که...
ای آقا، چه کاری است، دیگر چرا پای دوستان کانادایی را وسط میکشید؟ زحمتی نیست یک مراجعه به متنتان بفرمایید، گویا شما بودید که دسته گلهای به آب داده را به زینت سبزهی اصطلاحات عامیانهای چون «قمپز در کردن» و امثالهم آراسته کردید، آنوقت سراغ دسته صدفی زنجانی را از دیگران میگيريد؟ اما از اینها گذشته، انصافا سخن رفیق شفیق سفرکردهتان در باب «شوخی با منطق و بازی با دانشگاه» سخن بهحقی است، دانشگاهی که شما استادش باشید و بیدلیل و از سر خشمی کودکانه، دیگری را به ناسزا بگیرید و حتی پس از بلند شدن صدای کوس رسواییتان هم عذر تقصیر نخواهید، چنین دانشگاهی، البته جز یک شوخی تلخ و بازی کسالتبار نخواهد بود.
راستی، من جای شما بودم، توصیهی حكیمانهی دوستان سفرکرده را آویزهی گوش میکردم و دنکیشوتوار این بازی از پیش باخته را ادامه نمیدادم. اتفاقا برای رهایی از سرافکندگی حاصل از آن گاف مضحک پیش گفته هم که شده، یک مدت با خودم خلوت کرده و سکوت پیشه میکردم، نه اینکه هنوز آبروی بربادرفتهی قبلی به جوی بازنگشته، عَلَم یک رسوایی دیگر را بلند کنم و اینبار لابد برای رهایی از آشکار شدن اشتباهات ابتدایی و همهفهم، فقط به ذکر نام یک اثر بسنده کرده و کودکانه هالهای غلیظ از ابهام را سپر بلای خود کنم.
