همگیمان متوهمیم، همگیمان، شک نکنید.
قبول ندارید؟ بروید دایره زنگی ببینید تا دستتان بیاید توهم چه کرده است با ما، با همگیمان، از آن هاچخانمی که مدام چادرش را زیر بغلش میزند و جوش آخر و عاقبت دختر و پسر جوانش را میزند و فکر میکند شورت استوری یعنی فیلم صحنهدار و نگاه کردن ماهواره یعنی دیدزدن زنهای سروتن لخت و لاجرم سنگینتر کردن بار گناهان و آخرش که ناغافل زیرشلواری شوهر غیرتیاش را توی ماشین زن تنها و آنچنانی همسایه پیدا میکند، تا بیاید باورش شود که چه دیده است و چه خاکی باید به سرش بریزد، همینطور زار زده است و... تا آن حاجآقای شوهرش که از فرط تعصب و غیرت حتی خوش ندارد چشم مرد غریبه به لباس زنوبچهاش روی بند رخت بیفتد و فقط فیلم هندی میبیند و هی دم به ساعت خیال میکند دختر و پسرش فاسد شدهاند و دست به یکی کردهاند تا همهچیز را از او پنهان کنند و با یک تلفن تصادفی و سرکاری است که انگار همهی تصوراتش رنگ واقعیت میگیرد، تا خانم مدیر مثلا مقتدری که هی جوش میزند نظم و انضباط را برقرار کند، شده است به ضرب و زور کمکردن نمره انظباط از دختربچههای ساکنین مجتمع و بعد دستآخر در برابر دیدن یک دختر جوان در حمام خانه و شوهر سینی شربت به دستش، یقین میکند که سروگوش آقا میجنبد و هیچ کاری به ذهنش نمیرسد مگر اینکه عاجزانه پشت تلفن برای برادرش سُرسُر کند و پشت یک دختر جوان بختبرگشته صفحه بگذارد جوری که سکنتاتش هیچ کم از زنهای سنتی و چشموگوش بستهی بیست سال پیش نداشته باشد، تا آن دو تا خانوادهی خوشگذرانی که میخواهند یک سفر کوفتی طبقه متوسطی بروند آنتالیا و مردهای الکی خوششان پشت سر زنهای مثلا مدرن و امروزیشان مسخرهبازی درمیآورند و در ظاهر به سازشان میرقصند و هی دلهرهی قایم کردن دیش ماهوارهشان را دارند و تا تقی به توقی میخورد و ماشین پلیس میبینند به آب و آتش میزنند که ظاهر خودشان و خانهشان خیلی عادی و موجه به نظر برسد، تا آن سرهنگ ظاهرا متوهمی که هی فکر میکند خیابانها شلوغ است و بوق زدن یعنی شلوغی و تظاهرات و برافتادن حکومت و برای عمله بناهای ساختمانِ نیمهساز کناری نطق سیاسی میکند، تا آن مجریهای رسما متوهم آنطرف آب که تا خانم ترانهسرا اسم پلیس میآورد، با جدیت سراسر مضحکی همهچیز را به نبود آزادی سیاسی و دستگیری آزاداندیشان ربط میدهند، تا آن جوان نصبکنندهی دیشها که قاعدتا باید خیلی قالتاق و هفتخط و عشق زن و متعلقاتش درآید و عدل صافوسادهترین موجود ممکن از آب درمیآید که یک شب کنار یک دختر یک شبه آشنا شده میخوابد و دست بهش نمیزند و حتی وقتی دستبند به دستهایش میزنند باز به خیالات معصومانهاش چسبیده است و زیر بار نمیرود که طرفش...از اینها بگیر تا آن دختر زبروزرنگ همهکارهای که به خیال اینکه اینبار هم با کلی عایدی و لذت از مهلکه جسته است، با لبخندی از سر آسودگی به صندلی اتوبوس تکیه میدهد و بعد ما دوربینهای مدار بسته را میبینیم و دستور توقف اتوبوس شرکت واحد، تا برسید به خودتان که سراسر فیلم از این توهمات رنگبهرنگ ریسه رفتهاید و دستآخر خودتان رودست میخورید ناجور و دوزاریتان میافتد که از قرار شما بزرگترین متوهم بودهاید و خودتان خبر نداشتهايد و حالا نوبت کارگردان است که به شما و خندههای معصومانهتان پوزخندهای نیشدار بزند. تازه آنجاست که حس میکنید این زندگی سراسر در توهم، کمدی تلخی است که گرچه در نظر اول خندهدار است اما اگر یک نفر پیدا شود و اینطور هنرمندانه هر یک از آن متوهمها را از شر تنها یک نمونه از آن موهومات مضحکشان خلاص کند، ماجرا به نظرشان خندهدار که نمیآید هیچ، مثل شما همینطور بهتزده و تلخ به واقعیت خشن و شیطانیای فکر میکنند که مثل آب خوردن فریبشان داده است. تازه نکتهی ظریف و هنریاش اینجاست که دقیقا فقط «حس» فریبخوردگی دارید نه بيشتر، ميدانيد چرا؟ چون یک نفر نرفته بالای منبر و سیر تا پیاز ماجرا را افشاگری کند، نخیر، فقط یک فیلم خندهدار دیدهاید که اصلا هم رنگ و بوی غم و تلخی نداشته است اما آخرش آدم بیخودی حس میکند یک نفر این وسط یک مشت دروغ خندهدار گفته است، یک نفر با همهی آن رنگ و لعاب شاد و بیغم فریبش داده است، مثل آن دخترک معصومی که از اول تا آخر مثل آب خوردن و با مهارتی مثالزدنی دروغ میگوید و نقش بازی میکند و شما را عاشق خودش و معصومیتش میکند تا دست آخر ..هیچ، تا آخرش یکی از آن تلخترین واقعیتهای نامرئی اما همهگیر را به خوردتان دهد، تلخی نابی که به طرز تناقضآمیزی شیرین نام دارد و شما هم از همه جا بیخبر تا به انتها چشیدهاید، بدون اینکه بفهمید کی یا چگونه و حالا فقط یک تهمزهی تلخ برایتان باقی مانده است و احیانا تاملی که از پس این تلخی غریب و بیموقع سر میکشد.
اصلا اینها به کنار، از همه بامسماتر و حرفهایتر میدانید چیست؟ اسم فیلم، نامی که به عنوان کلمهی کلید، همهی معنا و مضمون چند لایهی فیلم را در خودش فشرده کرده است. مصداق تاموتمامی از این وجه سراپا هنری که فیلم حرف اضافه نمیزند، شعار نمیدهد و هيچ خودش را در پس استعارههای نامانوس شبه روشنفکری پنهان نمیکند. اسم فیلم دقیقا مثل خود فیلم، خیلی ساده اما علیرغم این سادگی یا حتی شاید به دلیل آن، بامعنا و عمیق است: دایره زنگی، که در طول فیلم معلوم میشود منظور همان دیش ماهواره است، پرسروصدا و معمولا همراه با رقص و آواز، ساده و شاد و درعینحال نماد یک پوچی مثالزدنی، میبینید؟ تهی اما پرسروصدا، دقیقا مثل ممنوعیت مضحک ماهواره که پلیس و ملت شریف، هر دو متوهم را، یکجا سرکار گذاشته است. میبینید چه بازی تلخی میکند با ممنوعیتهای پوچ و پرسروصدای اجتماعی که همگیمان، همهی ما متوهمها، اعم از حکومت مچگیر و مردم عادی سرشان به زندگی خودشان گرم، سیاسی و غیرسیاسی، موافق و مخالف، مردان خانواده با خوشگذرانیهای چهلچهلی و پیرمرد گوشه خانه، همان روزی روزگاری سرهنگ مقتدر ارتش، همگی را یکجا دچار توهم مضحک مهم بودنش کرده است؟ اسم فیلم هم به کنار، سکانس آغازین هم كموبيش یک شاهکار است، یک Topic Sentence مختصر و مفید، شما کارشناس هواشناسی را روی صفحه میبیند و به خیالتان تبلیغات پیش از شروع فیلم است که دوربین کمکم عقب میرود و شما صفحهی تلویزیون کوچکی را میبینید و آبوهوایی را که دقیقا برابر با صحبتهای همان کارشناس، طوفانی و همراه با وزش باد شدید است. میبینید؟ همان اول همهی حرفش را میزند: اینکه واقعیت را رسانهها برمیسازند، کارشناس هواشناسی پیشبینی میکند هوا طوفانی است و ما صحنهی باد شدید و ورقورق شدن روزنامههای دکهی روزنامهفروشی را میبینم، همین یک سکانس بدون کلام و به طرز بهتبرانگیزی هوشمندانه و درعینحال ملموس و ایرانی است که در انتهای فیلم به منزلهی رمزی ابتدایی در جهت رمزگشایی انتهایی جلوهگر میشود، وقتی شما بیمقدمه احساس غافلگیری و رودست خوردن دارید فقط به یک دلیل: چون به طرز معصومانهای به راوی رسانهایتان اعتماد کردهاید، همانقدر که با سکانس آغازین غافلگیر شدید و یکه خوردید، با ديدن سکانسهای پایانی هم دچار احساس مشابهی میشويد.
دایره زنگی یک طنز ماهرانه است، یک فیلم کاملا انتقادی اما تفاوتش با مثلا مرد هزارچهره در این است که زور نمیزند طنز بودن و انتقادی بودنش را اثبات کند. فرم و محتوا در آن آنقدر خوب جفتوجور شدهاند که به قول معروف مو لای درزش نمیرود آنقدرکه همهچیز بهجا و بهاندازه است و نه از اغراق الکی خبری هست و نه از انبوه سکانسها و دیالوگهای اضافهای که فقط به کار وقت هدر دادن میآیند و حذفشان هیچ ضربهای به کلیت اثر نمیزند. بر عکس آن طنز شکستخورده در فرم و محتوای از شدت اغراق سطحی شده، ریتم دایره زنگی در اغلب اوقات با محتوا هماهنگ است، نویسنده و کارگرادان بیجهت عاشق فیگورها و شوخیهای بامزهشان نمیشوند که هی بخواهند وقت و بیوقت تکراشان کنند و از معنا تهیشان سازند. دایره زنگی طنز هوشمندانه و بیان هنری (نه شعاری مثل این یکی) را یکجا جمع دارد و در عین آنکه بیشتر وجوه زندگی فردی و اجتماعی بخش عمدهای از ایرانیان را به نقد میکشد، بلندگو دستش نمیگیرد که هی مثلا بگوید یک سوزن به خودتان بزنید و یک جوالدوز به حکومت، اصلا، ما آدمهای عادی معمولی را گذاشته است وسط و ریتم یکنواخت و کشدار زندگیمان را کمی تند کرده است، آن وقت همهچیز شبیه دور خود چرخیدنها و به هم تنهزدنها و یکهبهدوهای مضحک درآمده است. هر یک شخصیت را به عنوان نماد بخشی از اقشار اجتماعی جا انداخته است و در همان حال با ظرافتهایی بینظیر و یک سروگردن بالاتر از استانداردهای سینمای ایران، از تبدیل شخصیتها به تیپ پرهیز کرده است، گو اینکه همین شخصیتسازی ماهرانه را هم با تنوع خیرهکنندهای به سرانجام رسانده است، مثلا نگاه کنید به تنوع معرکهای که زنهای داستان دارند و یک قلم از هر نوعشان را دور هم جمع کرده است.
بس است دیگر، به قول قدیمیها با این حلوا حلوا کردن و گفتن من، دهان شما شیرین نمیشود. باید خودتان بروید مهارت و هوشمندی کارگردان و نویسنده را ببینید وقتی بدون آنکه یک کلمه حرف بزنند، فقط با تعریف یک داستانی که مفرح و خندهدار است و بینندهاش را تا به انتها با خودش همراه میکند، به مدد همین داستان شلوغ و مفرح، با يك پایانبندی هنرمندانه، حس تلخی ماندگاری را در گوشهی ذهن همان بینندهای حک میکند که از ابتدای فیلم هرهر فقط خندیده است، بدون آنکه در این میان ذرهای تصنع و نچسب بودن احساس شود، انگار همهچیز دقیقا باید همینطوری ختم به خیر و شر میشد که تمام شد.
پینوشت: دروغ چرا، آنقدر حواسم پرتِ درهم تنیدگی ظریف و هنرمندانهی فرم و محتوا شده بود که روی جزئیات سینماییاش دقیق نشدم، با اینحال گذشته از آن تدوینی که حتی یک بچه هم حرفهای بودنش را تشخیص میدهد، بازیها به نظرم روان اما معمولی آمد جوری که خیلی وقتها احساس میکردم نقشها میشد بهتر از اینها از آب دربیایند، بههرحال غالب بازیها کموبیش همسطح هم درآمده بود و اینطور نبود که یکی بر دیگری خيلی سر باشد.
