«مرد هزارچهره» نماد شکستخوردگی تاموتمام فرم از محتواست، انگار یک شاگرد تنبل و متقلب بخواهد انشایی را که از روی دست بغلدستی زرنگش نوشته است، با لکنت و تپقهای فراوان بخواند، هی آن جملات پرمعنای هوشمندانه را با لحن و تاکیدها و مکثهای نابجا بخواند و هی مجبور شود برگردد و از سر، جمله را بخواند و آنقدر تکرار کند که حوصلهی همه را سر ببرد.
راستش من اصولا آبم با مدیری توی یک جوی نمیرود، یعنی درواقع خانوادگی از دستش شکاریم، تنها پای گهگاه ثابت سریالهایش، تهتقاری خانواده بود که عجیب است بر سر این آخری، او هم دیگر کوتاه آمد و عطای اندک خلاقیت مدیری در فیگورها و اطوارهای فیالبداههی تینیجرپسندش را به لقای دز بالای شبهروشنفکری سریال بخشید و بیخیالش شد. من خودم هم تا آنجاییکه یادم میآید، فقط قسمتهای آخر پاورچین را نگاه کردم، آنهم به واسطهی توصیه چندصدبارهی این و آن و بعد هم که دیدم، دروغ چرا، دلقکبازیهای رضویان و دهقان و زکریا هنوز اینقدر تکراری و نخنما نشده بود و احتمالا در آن زمان جذابیت خاصی داشت. بعدها دیگر اما پیگیر هیچکدام از آن نودشبی های کشدارش نشدم، یعنی راستش حوصلهام نمیگرفت، هی ملت توی کوچه و خیابان تکهکلامهایش را میگفتند و هی من شیر میشدم هر شب بنشینم پای تلویزیون ببینم چه پخی است این اپیدمی همهگیر که یا یادم میرفت یا وسطهایش کسل میشدم و هی خمیازه میکشیدم و دستآخر خوابم میگرفت. سر مرد هزارچهره هم همین سناریو تکرار شد، هی دوستان کلید کردند که نه، این یکی فرق دارد و انتقادی و فلان و بهمان است و...بالاخره از صدقه سر این همه تعاریف پرآب و تاب و شلوغبازیهای پیشآمده بر سر شکایت این قشر و آن صنف هم که شده، سه چهار قسمتی را دیدم، یعنی درواقع تحمل کردم رسما، از اول تا آخر سریال، هی فکر کردم واقعا ملت به این اداهای اغراقشده و بیمعنی میخندند؟ اصلا خندهدار است؟ پس چرا من که مثل دختر دبیرستانیها به ترک دیوار هم میخندم، نمیتوانم در طول این سریال حتی به زور هم که شده، یک لبخند خشک و خالی بزنم؟ صرف محتوای مثلا انتقادی و هجوآمیزش میشود سند یک طنز قابلقبول که بزرگ و کوچک مجیزش را بگویند؟
اینطور نمیشود، بگذارید خلاصه کنم، به نظرم مشکل اصلی و محوری کارهای مدیری یک چیز است: اغراق و بالتبع تصنع بیش از حد؛ اینکه زور میزند بگوید من طنزم، من انتقادیام، من مناسبات جامعهی ایرانی را هجو میکنم، حالا در اثباتش شده معلق هم بزند، میزند، لهجهی مندرآوردی میسازد، جلوی دوربین شکلک درمیآورد، یعنی رسما هر کاری، دقیقا هر کاری میکند که شما باور کنید دارید یک طنز انتقادی میبینید.
اما تقاوت مرد هزار چهره با دیگر کارهای مدیری در چیست که یک دفعه اینهمه افهی متفاوت بودن برداشت؟ به نظرم تنها در این است که این فرم شکستخورده اینبار رسما خم میشود و تمامقد شکستخوردگیاش را به رخ شما میکشد، چرا؟ چون از قضا، اینبار یک ایدهی محتوایی اولیه و بکر وجود داشته است که بدجوری زیر هزار قلم بزک ندیدبدیدوار، از ریختافتاده و زشت شده است. اینکه یک نفر آدم سربهزیر و به قول خودش شریف، فقط و فقط چون لابلای مناسباتی بیمارگونه قرار میگیرد، در نقش خواستهای سرکوب شده و بربادرفتهی این و آن ظاهر میشود و تبدیل به پدیدهای شگفتانگیز میشود، محتوای قابلتاملی است، به ویژه حداقل کسی مثل من، به خاطر این دز بالای اجتماعمحور بودن یک روایت داستانی هم که شده شدیدا بدان علاقمند است: اینکه افراد عملا هیچکارهاند و بیشتر بازیچهی دست اجتماع اطرافند یا به زبان شصتچی معروف کمی بازیگوشی میکنند و این جامعهی پیرامون است که از آنها چیزی را میسازد که میخواهد، همهی اینها تمی سراپا جامعهشناختی است. اما همین محتوای بالقوه هوشمندانه و طنزآمیز گرفتار یک فرم تا سر حد مرگ تکراری و مستعمل شده که قرار است زرقوبرق بدلی و گلدرشت و تصنعی سبک مدیری، این کهنگی و از ریختافتادگی فرمی را بپوشاند، حربهای که نهتنها از همان ابتدا شکست خورده است بلکه وضعیت را بدتر هم میکند. من واقعا نمیدانم این تصنع و اغراق بیمعنا و غیرواقعی که در تمام اپیزودهای این سریال موج میزند، حتی به کار خنداندن خلقالله میآید یا نه، فقط میدانم که که اینهمه هوار کشیدن به واسطهی صحنههای مصنوعی و تخیلی، آن محتوای ظریف هوشمندانه را به شعارهایی سراسر سطحی و کممایه بدل میکند. اینکه برخی دوستان هم ذوق کردهاند و قند توی دلشان آب شده که آه، بالاخره یک طنز انتقادی صریح از رسانهی ملی پخش شد، بیشتر شبیه ندیدبدیدبازیهای دهاتیواری است که به مدد انبوه سریالهای آبدوغخیاری و دلقکبازیهای سخیفِ تلویزیون شکل گرفته و متن طنزآمیز خوب و مهمتر از آن، فرم هنری و حرفهای برای آن متن را یکسر به فراموشی سپرده است.
بهخاطر خدا کمی برای خودتان و این ذائقهی هنریتان ارزش قائل شوید، سروته این محتوای انتقادی، حتی آن تکهی دفاعیهی آخر دادگاه که از قرار و به طرزی ویرانکننده:( خیلیها را عاشق خودش کرده، میشد در قالب یک فیلمنامهی شستهرفته و تمیز نوشته شود و فارغ از این فرم شکستخوردهی نودشبیهای کشدار و اغراق شده که فقط و فقط درون چهاردیواری مصنوعی استادیو اتفاق میافتند، در قالب یک روایت خیلی عادی، خیلی طنزآمیز و درعینحال خیلی تلخ ساخته شود. بیش از این خودم و شما را حرص ندهم، کار خدا بوده است یا هر چیز دیگر، عجالتا «دایره زنگی»ای روی پرده است که به نظرم مصداق تمامعیار یک طنز ساده و درعینحال عمیق و خوشساخت است و شاید درک خیلی از این حرفها در مقام مقایسه آسانتر شود. «دایره زنگی» را ببینید و وقت داشتید و حوصله کردید، یادداشت مرا هم بخوانید تا ببینید در مقایسه با طنز هوشمندانه، حرفهای و هنریای مثل دایره زنگی، فرم شکستخوردهی مدیری تا چه حد آبکی و از رده خارج است، آنقدر که اطلاق واژهی طنز به این هفت قلم بزک بدترکیب را، حداقل برای من با تردیدهای جدی مواجه میکند.
پینوشت1: خداوکیلی یک چیزی بهتان میگویم اگر بیایید و مدعی شوید که مدیری یک کارگردان سوپر پستمدرن است که با تاکید و اغراق بیش از حد و حتی از ریخت انداختن فرم و برجسته کردن آن در مقابل محتوا، پایبندیاش را به اصول روایتهای پستمدرن نشان داده است و الخ؛ این مدعیات لوکس را تحویل معدود آدمهای از پشت کوه آمدهای بدهید که داستان پست مدرن نخوانده باشند و فیلم پستمدرن ندیده باشند وگرنه هرکس که تنها یک نمونهی اصل از روایت پست مدرن دیده و خوانده باشد، خیلی ساده فرق زمین تا آسمان این دو را تشخیص میدهد، چراکه درهمتنیدگی فرم و محتوا، هم به لحاظ ساختار پستمدرن و هم به لحاظ روایت پستمدرن، یکی از عیارهای شاخص این نوع روایت است که البته ناگفته آشکار است اثری از آن در کارهای سرهمبندیشدهی مدیری به چشم نمیخورد.
پینوشت2: نمیدانم باز چه بلایی سر جیمیلم آمده است که حتی صفحهی وارد کردن شناسه و رمز عبور هم بالا نمیآید، بههرحال ساره چند روز پیش، مختصری از کشفیاتش در باب طنز را ایمیل کرده بود که عجیب با این حرف های من جفت و جور بود و بیان دیگر و شاید شیواتری بود از همینها که گفتم. خیلی دلم میخواست اینجا بگذارمش، نشد، کاش حداقل خودش کامنت بگذارد.
