«آلاحمد نویسندهی متوسطی است*، مقالهنویس بهتری است، اما نامههایش از هر دوی آنها پربارتر است، در نامهها است که انکشاف درخشان ذهن معاصر ایرانی را رقم میزند».
راستش من هم اولینبار که این جملات را از زبان یک استاد شناخته شدهی علوم سیاسی شنیدم، مثل اکثر شما پوزخند زدم و پیش خودم گفتم عجب انکشافی هم صورت داده است، به خصوص لابد با غربزدگی؛ قبلترها اگر بود همین را با صدای بلند میگفتم، اینکه فقط به یک پوزخند و نجوایی درونی اکتفا کردم، ناشی از تجدیدنظرم نسبت به آلاحمد بود از بعدِ خواندن «سنگی بر گوری». از شما چه پنهان، همان صداقتِ ناب بهیادماندنی بود که جریام کرد بروم نامهها را هم بخوانم ببینم انکشاف درخشان ذهن ایرانی دیگر چه صیغهای است. پیش خودم هم حساب کردم دیدم وقتی صبحت از چنین اصطلاح پرطمطراقی به میان آید، لابد منظور نامههای رسمی و غیررسمی طرف به دوستان و آشنایانش بوده است که در آنها قاعدتا از وقایع سیاسی و تحولات اجتماعی روز خبر میداده و بعضا تحلیل میکرده است. همین شد که رفتم سراغ مجموعهای که حدود بیست سال پیش به همت دهباشی درآمده بود. دروغ چرا، کلی هم سر ذوق آمدم با خواندن همان مجموعهی کوچک و جمعوجور. بیش از همه پیوندهای هوشمندانه و جاافتادهاش میان شخصیترین و غیرشخصیترین وقایع بود که سرحالم آورد، پیوندهایی که کوچکترین نشانی از تصنع درشان نبود. ذوق میکردم وقتی میدیدم در همان حینی که دارد جزئیات دادگاه خلیل ملکی را برای فلانی و بهمانی شرح میدهد، در همان حال، همهچیز را با طنزی گزنده و نیشدار به مسخره میگیرد، مدام خودش و اطرافیان و همهی زندگیاش را ریشخند میکند، از نوشتههایش جز با عنوان اباطیل نام نمیبرد و صادقانه سیاسیبازیهای جوانیاش را از سر جهل و غرور و خودبزرگبینی میداند. بههرحال مجموعهی دهباشی، مجموعهی جالب و خواندنیای است که در آن از نامهی تندوتیز و صریح آلاحمد به جمالزاده تا غرغرهایش سر نیما بر سر یک امضا و شرکت در فستیوال فلان، تا نامههای شخصی جوانی و میانسالیاش به دوستان و آشنایانش، دور هم جمع شدهاند یکجا، بیریا و خودمانی. و آنچه در همگیشان پررنگ میشود و از مجموعهشان یک جمع همرنگ و همدل میسازد، صداقت صریح و تکاندهندهای است که از لابلای سطر به سطر تلخیها و تحلیلها و ناسزاهای سیاسی و غیرسیاسی، سر برمیکشد و جدیت همهی آن جوش و خروشهای آلاحمدی را به مضحکه میگیرد.
با اینحال آسِ نامهها جای دیگری است، همان مجموعهی چهار جلدی قربان صدقهها و بعضا بگومگوهای زنوشوهری، آنجاست که انکشاف پیشگفته درخشندگیاش را به رخ مبارک میکشد. من البته تنها نامههای آلاحمد به دانشور را خواندم، چیزی در حدود هزار و پانصد صفحه، هشتصد صفحهاش (دو جلد) نامههای جلال است به سیمین در سفر سیمین به آمریکا در سالهای 1332-1331 و چهارصد صفحهاش هم نامههای سال 1342-1341 است در سفرهای کوتاه جلال به اروپا، سیمین به آمریکا و بالاخره سفر جلال به آمریکا. به خصوص آن هشتصد صفحهی اول خیلی پروپیمان است. فکرش را بکنید، هشتصد صفحهی تایپ شده نامه، آنهم با فونت کتابی، شدت و حدت عاشقپیشگی دستتان آمد؟
میدانید اگر تمام آن هشتصد صفحهی کذا را که بیش از هشتاد درصدش گزارش روزانهی خورد و خوراک و خرج نوکر و غیره است، بخواهم در یک کلمه خلاصه کنم، چه میگویم؟ «خوددرگیری»، همین، طرف رسما با خودش و زمین و زمان درگیر است و روز و شب به خودش سیخ میزند که ریز این درگیریها را با صراحتی گزنده و صداقتی مثالزدنی بنویسد و به زنش راپرت دهد. تکوتنها نشسته است گوشهی خانهاش، کلافه و دلتنگ، هی راهبهراه غر میزند، سر خودش، دوستانش، خانوادهاش، حتی سر سیمینی که آن سر دنیاست و دستش از همهچیز کوتاه. میدانید، رسما یک سال زندگی است، با جزئیات کامل، با همهی کسالت و روزمرگی، با همهی خشمها و غمها و شادیها. بارها توی نامههایش به سیمین تشر میزند که تو که میدانستی من ته دلم رضا نبود، پس چرا محل سگ نگذاشتی و رفتی، بعد دو خط پایینتر خودش پشیمان میشود و به غلط کردم میافتد، جالبش اینجاست که دودوزهبازی نمیکند، یعنی اینطور نیست که وقتی حالش سرجایش آمد، بردارد آن طوفانهای خشم زودگذر را خط بزند و ندید بگیرد، همه را میفرستد بی کموکاست، دائم هم به سیمین یادآوری میکند که اگرچه میدانم بعضی حرفهایم اوقاتات را تلخ میکند اما همه را میفرستم، چون از دار دنیا همین یک صداقت را دارم و به جان هرکسی که میشناسد قسمش میدهد که این تک صداقت خاصاش را به او ببخشد. یا یک جای دیگری که اعتراف میکند اولش فکر میکرده این نامههای بلندبالا، اگر نه جایگاه حرف زدن معقولات سیاسی- اجتماعی غیرشخصی، حداقل فرصت منحصر به فردی است برای به میان کشیدن عقدههای یک رابطهی دو نفره، باز کردن گرههای کورِ ناپیدایی که در بگومگوهای رودررو، هیچ مجال بیان و به اصطلاح واکاویشان نیست؛ مثل همان معدود گلههای بهتبرانگیزی که با هزار جور قسم و آیه و ترفند نوشتاری از زیر زبان سیمین میکشد که مثلا بابت سبزه بودنش و احساس اینکه برای او زیبا و جذاب نیست (محض اطلاعتان، یکی از معمولترین خطابهای عاشقانهی جلال به همسرش «شیرازی سیاه سوختهی من» است) یا بزرگتر بودنش از جلال یا حتی بابت اینکه شوهرش بر او اعمال سلطه نمیکند، خودخوری میکرده است (خدا مرا مرگ بدهد، فکرش را بکنید، سرکار خانم دانشور، سر سی سالگی گلهمند بوده از جناب شوهر که چرا بر من اعمال سلطه نمیکنی! جلال هم البته اصولا کم نمیآورد و کمی شوخی، کمی جدی جواب میدهد که سرت را زیر انداختهای رفتهای آن سر دنیا، طلب اعمال سلطه هم میکنی؟)؛ به هرحال همهی اینها به جای خود، اما جلال دمبهدم بیشتر ملتفت میشود که خود روزمرگی یلی است برای خودش. به قول خودش، هر حرفی را که زن و شوهر فقط با یک نگاه به هم میزنند، باید در چند صفحه نوشت و دستآخر هم همیشه چیزهایی جا میماند، هی به سیمین غر میزند که نامههایش مثل اخبار و گزارشهای تلویزیونی است، هی میترسد بابت اینکه بیخبری از روزمرگیهای همدیگر، آنقدر از هم دورشان کند که بعدِ یک سال، سخت همدیگر را به جا بیاورند و هر کدام باز مثل قبل از ازدواج، زندگی و عادتهای خودش را تنهایی ساخته باشد و باز کلی همدیگر را ریزریز کنند بابت سازگار شدن و گره خوردن روزمرگیها و نزدیکی و الخ. همین است که مدام از سیمین میپرسد وزنت چقدر است، چی میخوری، لباس چه رنگی میپوشی، صبح که از خواب بلند میشوی چه کار میکنی، شبها به چی فکر میکنی که خوابت ببرد، خرجت چطوری است، چی میخری، موهایت را بالای سرت میبندی یا دور شانهات میریزی و هزار و یکجور جزئیات پیشپاافتادهای که تنها رمز غنای ناپیدای روزمرگی است، رازی پنهان و عمیق که کمتر کسی به وجودش پی میبرد و اگر بدانید پی بردن به همدستی در کشف این راز میان خودتان و یک نفر دیگر چقدر لذتبخش و مایهی سرخوشی است، وقتی میبینید یکی از همین روشنفکرانی که در نظر اول جز حرافی بیپایان و بیخاصیت ازشان برنمیآید، به چنین غنای پنهانی توجه نشان میدهد و...اوه، خودتان بخوانید قصهی مفصل شاخهی مضافی از جامعهشناسی با عنوان جامعهشناسی زندگی روزمره (sociology of everyday life) را به واسطهی کشف جامعهشناختی همین غنا و صدالبته علاقهی وافر بنده به چنین شاخهای که عجیب با این پایبندیام به روزمرهنویسیهای شخصی و به تصویر کشیدنشان جور درمیآید و...نخیر، فایدهای ندارد، خودش مثنوی هفتادمن کاغذ است، بماند برای بعد.
به هرحال روزنوشتهای پروپیمانی هستند این هشتصد صفحه اگر بتوانید آن گزارشهای پرطول و تفصیل یک قران دوزار را که همهاش از سر نداری بوده است، نادیده بگیرید و حال و روز یک مرد ایرانی و ناگزیر کموبیش سنتی را ببینید که از سر بیحواسی یا ادا، به هرحال تریپ روشنفکری برداشته و دو سه سال بعد از ازدواج، زنش را فرستاده آمریکا و حالا خودش مانده اینجا معطل که چه غلطی بکند. هی به خودش سرکوفت میزند بابت ساختن آن خانهی کذا در زمین سنگلاخ و بیآب و برق شمیران (نگاه دارد؟ خب پنجاه سال پیش شمیران دهکورهای بوده اطراف تهران که رفتوآمد آدمیزاد به آنجا با کلی مشقت همراه بوده است، طوری که جلال هربار میگوید رفتم شمیران سر زمین و دوباره برگشتم شهر! حالا شهر کجا بوده است؟ محدودهای که خیابان سعدی تقریبا میشده شمال شهر! حالا ببينم باز هم مثل منِ خنگ هاجوواج میمانید که تقاطع شریعتی و انقلاب واقعا چه ربطی به شمیران دارد که از قدیم معروف شده است به پیچ شمیران)، همان آلونکی که پول ساختش را با هزار جور قرض و قوله جور میکند و روی زمین وقفی علماش میکند، با صد نوع کلاهی که بنا و نجار و عمله سرش میگذارند، با همهی آن یکه به دوهایی که با شاگردها و دیگر معلمها توی مدرسه دارد، با همهی حرف صدتا یک غاز مردم که طرف زنش را فرستاده آمریکا که با حقوقش خانه بسازد، با همهی...شب به شب هم مینویسد، خودش را میگذارد جلویش و تا میتواند ته تویش را درمیآورد، هی به خودش بدوبیراه میگوید بیخودی، از خودزنی که خسته میشود به نوکر و پدر و برادر و اصلا خلیل ملکی و حزب فحش میدهد، با سیمین قهر میکند و ...دستآخر دوباره به راه میآید و فرسوده از همهی این جوش و خروشها، تن میدهد به روزمرگی تمام نشدنی و باز روز از نو، روزی از نو. خودتان باید بخوانید و ببنید وقتی جواب آزمایشهای اسپرم و متعلقاتش را میگیرد، وقتی به سیمین توصیههای مضحک میکند و بعد خودش را مسخره میکند، وقتی قربان صدقه میرود و یک ساعت بعد ناسزا تحولش میدهد، وقتی قرار است با حزبشان یک تنه پشت مصدق بایستند و همه اینها، حتی آن کتک خوردن وسط میدان فلان را هم به شوخی و مسخره برگزار میکند، به جای آنکه جلوی زنش قپی بیاید و از مثلا رشادتهایش بگوید، فایدهای ندارد، باید خودتان بخوانید و طعم یکه و ماندگارش را بچشید.
به هرحال، به نظرم این هشتصد صفحه یک مصداق تمام عیار است از همان انکشاف ذهن، از انسان مسالهداری (problematic man به تعبیر لوکاچ خودمان) که مدام با خودش و جهان، درگیر میشود از صدقه سرِ همان تک ذهن مخوفِ گیر و حراف و هی تردید میکند و تصمیم میگیرد و خودش را به محاکمه میکشد و محکوم میکند و دوباره تصمیم و تردید و الخ. کاش بود آن تکه کاغذی که برخی صفحاتِ جملات کلید را رویش یادداشت کرده بودم و حالا عین جملات خودش را مینوشتم، حیف که گم شد، بههرحال یک جا هست که جلال مینویسد من اصلا نمیخواهم زبان مردم و جامعه و امثالهم باشم، من خیلی هنر و عرضه داشته باشم، خودم را بیان کنم، از سرم هم زیاد است. میبینید؟ میدانید چقدر بلوغ میخواهد که آدمی از آن سیاستبازیها و نجات خلق و جامعه به این انزوا و دروننگری برسد؟ از آن جوش جامعه و دیگران را زدن و خود را به تمامی به فراموشی سپردن، چه میدانم اصلا، به قول خودش collectivism، به این درگیری نابِ ذهنی با جهان فقط و فقط به میانجی خود، یا باز به قول خودش به individualism، و البته ادا و اصول شبه روشنفکری هم درنیاورد که آه، افسوس و دریغ که من فهمیده نمیشوم و مثلا گور پدر عامهی کودن و گوشهی عزلت عرفانگونه نگزیند و مثل آدمیزاد هنوز مدیر مدرسه بنویسد و بابت مصدق و غیره حرص بخورد و بعد در نامههایش هی با خودش کلنجار برود و هی مسخره کند و هی تردید کند و...همان که گفتم اصلا، یک کلام: مدام با خودش درگیر شود.
نامههای ده سال بعد هم جالب است. راستش دویست صفحهی اول، نامههای جلال است به سیمین در سفرش به چند کشور اروپایی، نامههایی کوتاه که فقط بیان سردستی حسهایش است از آنچه که میبیند و میشنود و احیانا میگوید و البته طبق معمولِ جلال، مملو از جزئیات روزمره و اظهار دلتنگی و الخ. بعد که برمیگردد، به سه ماه نکشیده، سیمین بلند میشود میرود آمریکا، ما را می گویی، حرصمان گرفته بود که زن و شهر هم سر کار گذاشتهاند ما را، نه به آن آه و واویلایشان وقتی یکیشان در سفر است و نه به اینکه تا به هم میرسند کمثل جن و بسمالله از هم در میروند. بعد که البته نامههای آتی جنابش را خواندیم، از فحوای معذرت و غلط کردنش، پی به یک وقایع خفیهای بردیم که رجوع به سنگی بر گوری تقش را درآورد. فکرش را بکنید، توی همان سفر اروپا، آقا به قول خودشان رسما از وسط خیابان دختر بلند کرده است و تا میتوانسته از این بغل به آن کنار رفته، تا آنجا که پای یکیشان حتی تا ایران هم باز شده و زنش بو برده و خلاصه کوس رسوایی از سردر خانهاش به زمین افتاده و...آنوقت، دویست صفحه نامه نوشته است و شما بگویید یک خط یا حتی نشانهای، رمزی، چیزی بروز داده است، نداده است، اصلا و ابدا، بعد تازه ادعای صداقتش هم میشده مردک دغلباز؛ حالا اصلا من چرا حرص بیخود میخورم بعد از چهل سال؟ کوتاه کنم، به نظرم نامههای جلد چهارم آن طراوت و زندهگی (زنده بودن منظور نظر است) هشتصد صفحهی قبلی را ندارد، یک جورهایی بوی خودشیفتگی هم میدهد، گرچه هنوز پیرنگی از همان صداقت تند و تیز چاشنیاش میشود گهگاه اما دیگر از آن گله و شکایتهای بلند بالا از خود و سیخ زدن مدام بهش چندان خبری نیست.
با تمام اینها، علیرغم هرزخوانی چندصد صفحهای که از خواندن اجباری روزمرگیهای شخصی پنجاه سال پیش بنده خدا آب میخورد، با وجود آنکه آلاحمد شاید تنها نویسندهی متوسط و مقالهنویسی اندکی بهتر باشد، علیرغم غربزدگی و الخ، بنده شخصا فتوا میدهم که برای شناخت حیات روشنفکری پربار دهههای سی و چهل، برای کشف ذهنِ مصداقی از متفکری سراپا ایرانی، برای درک وجود دوپاره و چندپارهای که پای در گِل سنت دارد و چشم به افق دوردست مدرنیته دوخته است (خاطرتان هست؟ مارشال برمن و تجربهی مدرنیته در جهان سوم در قالب امری که هرگز رخ نمیدهد) و مدام با این وضعیت بغرنج خودش، به واسطهی درگیری ذهنی با هر یک فقره از روزمرگیهای معمولی، عینی و انضمامی (نه صرفا فکری و انتزاعی که کارکرد شناخته شده و رایج هر متفکری است) کلنجار میرود، خواندن نامههای آلاحمد از اوجب واجبات است.
پینوشت: شرمنده که بیات شده بود، باید همان یکی دو ماه پیش که از کشف و شهود لبپر میزدم مینوشتم. گرچه خواندن این نامهها آنقدر بصیرتهای عمیق و ماندگار نصیبم کرد که گنجاندنشان در یک پست وبلاگی، به قول علما، نه ممکن است و نه مطلوب. فرصتی باشد و همتی، جای دیگری مفصل ارجاع میدهم به صفحاتی از نامهها که مصداق تمامعیار انکشاف درخشان ذهن است، البته از نوع ایرانی.
*ناگفته نماند که سرکار خانم سین که خودشان را حداقل در زمینهی داستان ایرانی صاحبنظر میدانند، نظر متفاوتی دارند و از قضا معتقدند، آلاحمد در سیر داستان ایرانی، نقطهی عطف مهمی است. چراکه اگر هدایت را که کلا در درون روند تکامل جای نمیگیرد و ربطی به سیر ندارد و خلاصه یک جهش عجیب به شمار میرود، مستثنا کنیم، آلاحمد اولین کسی است که عناصر داستان را به شیوهای آگاهانه و حرفهای بکار میگیرد و به معنای واقعی کلمه داستان مینویسد. الله اعلم. حالا قرار است یک روز بنده ایشان را بردارم ببرم خدمت استاد گرامی، بنشینند سنگهایشان را با هم وابکنند و این وسط تکلیف من خوانندهی مقلد را روشن کنند که اگر مِنبعد خواستم طوطیوار یک جایی، یک حرفی را تکرار کنم، این خرده حیثیت نداشتهام را برباد ندهم.
