اه، چه روزهای گند مزخرفی است، رسما نمیشود هیچ گهی خورد، سه روز است میخواهم دو خط مطلب بنویسم، یا یکی میآید یا باید یکجا بروی، تازه همین ما، خانوادهی کمجمعیتِ بیسروصدا، وای به حال آنها که یک ایل قوموخویش دارند.
باز دارم سگ میشوم به مرور، از آن غیظی که باعث میشود هی بیخودی صدای کاسه و بشقاب را در بیاورم معلوم است، خوب میکنم اصلا، سال به سال این آدمها را نمیبینی، آنوقت از راه نرسیده میپرند وسط زندگیات که «چرا شوهر نمیکنی؟»، ملت پررو، دقیقهای یکبار هم میروند روی اعصابت که «ایشالا عروسیت»، من نمیدانم چرا این ایلوتبارِ گهگاهی، سالهای پیش اینقدر کار به کار تجرد و تاهل واماندهی ما نداشتند، راه میرفتند و دم به ساعت ما را دانشگاه میفرستادند، اما از پارسال ختم مادربزرگم نمیدانم کدام واقعهی کذا برشان حادث شد که جای سوزنشان تغییر کرد و تا تکان میخوردم یکی یادش میافتاد آرزوی عقد و عروسی کند، آنهم وسط عزا؛ چاره چيست، یكی دو ساعت بیكارند جميعا، این است كه كشف دلیل و علت هم میكنند: «سخت میگیریها، خب بسه دیگه درس خوندن، پیرت میكنهها». مرده شور ببرد این روزها را كه دیگر حتی هوای محشر بهاری هم جواب نادیدهگرفتن این خالهخانباجیبازیهای فصلی را نمیهد.
بیشتر از یک هفته است میخواهم یادداشت کتابهایی را بنویسم که مدتهاست روانهی خانه و کاشانهشان کردهام و هنوز آن دو خط یادگاریشان را سر جایش نگذاشتهام، عهد هم کردهام با خودم که تا قبلیها را سر و سامان ندادهام و خیالم را راحت نکردهام، حق خواندن کتاب جدید ندارم، حالا چند روز است که بدجوری خمار شدهام، بخشی از پارس کردنم هم مال همین است، هی میخواهم قولم را بگذارم زیر پا، هی خودداری میکنم و کفنفس به خرج میدهم به اصطلاح، خیلی که به خودم رحم کردهام قرار گذاشتهام، هر یک یادداشتی که نوشتم، یک کتاب جدید جایگزینش کنم که حداقل تلنبار این چهار کلمه خطیخطیهای ننوشته، بیشتر از این نشود. اما مگر میگذارند، هی میآیند و یکی دو ساعت حرفهای الکی و بیربط میزنند و میروند و بعد نوبت ماست که برویم یکی دو ساعت بتمرگیم و آسمان ریسمان الکی بهم ببافیم. بدبختی عظمی این است که مطمئنی هر دو طرف کموبیش میدانند آمد و نیامدشان به هیچجای هیچکدام نیست و باز هم انگار به جانشان گذاشتهاند خودشان را مچل کنند بیخودی.
خیر سرم مسافرت نرفتم که بنشینم هر کار عشقم کشید بکنم، حالا هی باید بنشینم لبخندهای لوسِ زورکی تحویل این و آن دهم. ور بيفتد رسمِ هر چه عید و دیدوبازدید از سر وظایفِ بیمورد است.
پینوشت: سکوت شما هم که علامت رضاست لابد:(