تبليغاتX
شور و شر - مجموعه‌ی نامرئی: مجموعه‌ی بی‌نظیر <

شور و شر

مثل من نباشید، حرص بیخود نزنید، همه‌اش مال خودتان است. هیچ لازم نیست یک‌نفس سر بکشید و بعد همه‌ی غم عالم روی دل‌تان هوار شود که چرا این‌قدر زود تمامش کردید، می‌شد یک سال تمام را با آن سر کرد و شما در عرض چند هفته حرامش کردید، بس‌که حرص بیخود می‌زنید خب.

مجموعه‌ی نامرئی مجموعه‌ی ۴۵ داستان کوتاه از ۲۶ نویسنده‌ی آلمانی‌زبان (نه لزوما آلمانی) است که بدون اغراق، هر یک داستانش یک تا دو هفته را کفایت می‌کند. راستش حتی خود من هم که به حرص و آز، شهرت عالم‌گیر دارم و هنوز بعد از این‌همه داستان و رمانی که خوانده‌ام، همچنان یک ندیدبدید تمام‌عیار به شمار می‌روم، حتی من هم نتوانستم همه‌اش را یک‌جا سر بکشم، دو، سه ماه یا بیشتر طول کشید، نه به خاطر دشواری یا ناهمواری متن‌ها، اصلا و ابدا، فقط و فقط به دلیل آن‌که از خواندن هر یک دانه‌اش آنقدر هیجان‌زده و سرخوش می‌شدم که تا چند روزی آرام و قرار نداشتم و لاجرم خواندن داستان بعدی، بسته به غلظت و جاافتادگی قبلی، موکول می‌شد به سه یا چهار روز بعد . راستش من اصولا با رمان جورترم تا با داستان کوتاه، اما بعد از «بیست‌ویک داستان کوتاه از نویسندگان معاصر فرانسه» که ترجمه و انتخاب‌های بی‌نظیر ابوالحسن نجفی، یکی دو ماه تمام، زنده نگهم داشته بود، «مجموعه‌ی نامرئی» تنها ضیافت شاهانه‌ای بوده است که با آن مجلس عیش‌ونوش فرانسوی برابری ‌کرده است. هم به لحاظ ترجمه‌ی روان و هوشمندانه‌ی علی‌اصغر حداد که چندان از نجفی کم نمی‌آورد، هم به لحاظ انتخاب و سلیقه‌ی بی‌مانندی که یک مجموعه‌ی بی‌نظیر را دور هم گرد آورده است.

می‌دانید اگر من بخواهم در باب ادبیات آلمانی‌زبان، بر مبنای همین تک مجموعه‌ی پروپیمان قضاوتی کنم، همین والسی که از آرتور شنیتسلر، راینر ماریا ریلکه، روبرت موزیل، اشتفان تسوایگ، اینگه‌بورگ باخمن، توماس برنهارت، پیتر هانتکه (نویسندگان اتریشی) گرفته تا یوهان پتر هبل، توماس مان، هرمان هسه، لئون فویشتوانگر، برتولت برشت، آنا زگرس، اروین اشتریتماتر، اشتفان هایم، هاینریش بل، ولف‌دیتریش اشنوره، ولفگانگ بورشرت، زیگفرید لنتس، گونتر گراس، مانفرد بیلر، یورک بکر (نویسندگان آلمان فدرال و دموکراتیک) تا ماکس فریش و فریدریش دورنمات سوییسی در آن به نوازندگی مسحورکننده و رقصی منحصر به فرد و خیره‌کننده مشغولند، اگر بخواهم بر همین مبنا، نقطه‌ی تفاوت اصلی‌شان با مثلا ادبیات روسی یا ادبیات آمریکا یا حتی ادبیات آمریکای لاتین را روشن کنم، ترجیح می‌دهم بر روی کدام نکته‌ی محوری تاکید کنم؟ بر روی درونگرایی عمیق اما واقعی. می‌فهمید منظورم چیست؟ حرفم این است که در این داستان‌ها علی‌رغم درونگرایی و واکاوی پر طول و تفصیل ذهن و خوددرگیری‌های مثال‌زدنی‌اش، کمتر اثری از نطق‌های شبه فلسفی ادبیات روسیه (چخوف را مستثنا کنیم) به چشم می‌خورد. متوجهید؟ مثل ادبیات آمریکای عشق من نیست که بیشتر به توصیف کنش و رفتار واقعی شخصیت‌ها اهمیت دهد تا تک‌گویی‌های ذهنی، بیشتر به تکرار واقعی کلمات و مکث‌های معمولی می‌پردازد تا تردیدهای مه‌الود ذهنی؛ غالب داستان‌های مجموعه‌ی نامرئی، چه از زاویه سوم شخص محدود روایت شده باشند چه از زاویه‌ی اول شخص یا حتی از زاویه‌ی دانای کل، کم‌وبیش حالت تک‌گویی‌های ذهنی و شخصی را دارند و کمتر اثری از توصیف بیرونی محیط پیرامون به چشم می‌خورد؛ با این‌حال این تک‌گویی‌ها اصلا حالت شعارگونه‌ و فلسفی ادبیات روسیه را ندارد، خیلی ساده‌تر، واقعی‌تر و درعین‌حال عمیق‌تر است. اتفاقا نکته‌ی جالب توجه همین جاست، این‌که راوی معمولا روی لبه‌ی تیغی ایستاده است که یک طرفش پرتگاه ذهنیت تاریک و نادیدنی است و طرف دیگرش کوه‌های استوار و عظیم واقعیت، راز جذابیت نامرئی این مجموعه هم دقیقا در همین قدم زدن ظریف اما به گونه‌ای طاقت‌فرسا، نفس‌گیر نهفته است، اگر بدانید نویسندگان با چه مهارتی، جملات ساده و معمولی را کنار هم می‌گذارند و در همان حال که گهگاه در خیال‌بافی‌های فلسفی و روشنفکرانه غرق می‌شوند، دوباره نامحسوس و به نرمی روی بستر واقعیت غلت می‌زنند. راستش اصلا همین درونگرایی بی‌شیله پیله اما عمیق بوده که مرا این‌طور دیوانه‌ی خودش کرده است، طوری که همه‌اش فکر می‌کنم کاش حرص نزده بودم، کاش این شراب پرمایه‌ی ناب را با توهم فرونشاندن عطش همیشگی‌ام حرام نکرده بودم، واقعا می‌توانستم با جرعه جرعه‌ی هر یک داستانش ساعت‌ها و هفته‌ها زنده باشم، می‌توانستم فقط درباره‌ی «دانیل عادل» بل یا «چپ‌دست‌ها»ی گونتر گراس یا «یائورگ» و «دو مدرس» برنهارت یا «مجموعه نامرئی» تسوایگ یا یا «تصویر سیزیف» دورنمات یا «سرخوردگی» مان یا «گرگ» هسه یا «داستانی برای تاریکی» ریلکه یا «ستوان گوستل» و «مرده‌ها سکوت می‌کنند» شنیتسلر یا «برادر دیوانه من» هایم یا «ماده گربه و مرد» اشتریتمایر یا...در باب هریک داستانش می‌توانستم یادداشت‌های بلند بالای سرخوشانه بنویسم و حالا مجبورم همه را در همین چند پاراگراف الکنی خلاصه کنم که موقع نوشتن هر یک سطرش زبانم بند آمده است از مستی و لذت.   

+  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من |