تبليغاتX
شور و شر - سنتوری: بابا شهر خرابِ وحشی! <

شور و شر

سنتوری فیلم خوبی نیست، اصلا فیلم خوبی نیست. باشد، حق با شماست، خوب و بد، الفاظی اخلاقی هستند و از باب توصیف یک فیلم، معنای دقیقی ندارند، قبول، منظورم را اگر دقیق‌تر کنم می‌شود این‌که سنتوری در بیان هنری‌اش تاحد زیادی (اگر نگوییم کاملا) ناموفق است. چرا؟

 

1- فیلم‌نامه : صحبت از فیلم‌نامه در این فیلم بیشتر به یک شوخی بی‌مزه شبیه است. درواقع اصلا فیلم‌نامه‌ای در کار نیست. چرا این‌ حرف را می‌زنم؟

 

1-1- روایت داستانی: در فیلم نه گره داستانی وجود دارد، نه نقطه‌ی اوج و گره‌گشایی‌ای، نه دیالوگ‌های درخشان و قابل‌قبولی، هیچ، برهوت برهوت. فیلم عملا مشتی تصاویر پراکنده و درهم است که قرار است به زور به بیننده‌‌اش حالی کند چگونه یک هنرمند در یک «جامعه‌ی خشن بی‌رحم» به دامن اعتیاد فرو می‌غلتد و الخ. روایت داستانی آنقدر مغشوش و بی‌دروپیکر است که در برخی صحنه‌ها سررشته‌ی کار حتی از دست خود کارگردان هم در می‌رود. برای مثال نگاه کنید به آن صحنه‌ی گفتگوی هانیه با جاوید که قرار است مشتی شعار در باب علل و ریشه‌های اجتماعی اعتیاد به سمع و نظر تماشاگر رسانده شود. این صحنه عملا از روایت داستان جداافتاده است. دقت کرده باشید فیلم با یادآوری خاطرات علی از گذشته‌اش آغاز می‌شود و او زمانی این خاطرات را تعریف می‌کند که گویا مدت‌ها از شکستگی دستش گذشته و حالا وقایع منتهی به آن آخرین برنامه‌اش را به یاد می‌آورد؛ «آخرین باری که برنامه داشتم...» حالا یک نفر آدم حواس‌جمع پیدا شود بگوید اگر روایت فیلم خاطرات ذهنی علی و شاخ‌وبرگ‌های خیالی‌اش است، سر و کله‌ی این گفتگوی هانیه و جاوید در باب واکاوی علل اعتیاد شوهر بخت‌برگشته از کجا در ذهن تودردتوی علی پیدا شده است. متوجهید؟ صحنه‌‌ای که به طرز ناجور و توی ذوق زننده‌ای به روایت داستانی پیوست شده است، فقط و فقط برای آن‌که نویسنده مشتی تحلیل‌های سطحی و کلیشه‌ای عامیانه را توی دهان شخصیت‌هایش بچپاند. بگذریم از آن‌که خط سیر داستانی عملا تابع مطیع هوس‌های گاه‌وبیگاه نویسنده است که دلش می‌خواهد قدم‌ به ‌قدم پای تصادف‌های خلق‌الساعه را به میان بکشد تا روند ماجرا به سمت‌وسوی دلخواهش پیش رود، مثلا نگاه کنید به آن آدرس پرسیدن معجزه‌وار از یک کارتن‌خواب که عدل شوهر سابقا معشوق از آب درمی‌آید و لازم به گفتن نیست که یک در میلیون هم اتفاق نمی‌افتد، البته من جای مهرجویی بودم، همین ضعف آشکار را جای وجه معناگرای فیلم جا می‌زدم و مجوز هم می‌گرفتم بابتش که ببینید، خدا بخواهد گلیم بخت سیاه هم سفید می‌شود به کوری چشم همه‌ی منتقدانی که فکر می‌کنند روند حوادث باید باورپذیر و معقول پیش برود.

 

2-1- شخصیت‌پردازی: شخصیت‌ها آن‌چنان کلیشه‌ای و بی‌محتوا هستند که بیشتر به عکس‌برگردان یک آدم واقعی شبیه‌اند تا خودش. برای مثال نگاه کنید به گلشیفته فراهانی و شخصیت سطحی و کم‌مایه‌ای که انگار دقیقا از داستان‌های پاورقی روزنامه‌های زرد بیرون پریده است. منظورم از سطحی را کمی دقیق‌تر کنم شاید مطلب بهتر جا بیفتد. وقتی می‌گویم شخصیت‌ها سطحی هستند، منظور دقیق‌ترم آن است که شخصیت‌ها هیچ فعل و انفعال روانی را تجربه نمی‌کنند، صرفا یک سری رفتار نشان می‌دهند، بدون آن‌که فیلم قادر باشد تماشاگرش را به همدلی با تحول یا دوام آن رفتارها وادار کند. مثلا ما در کل ماجرا نمی‌فهمیم درون علی چه می‌گذرد، او چگونه با خودش و زوال هنر و عشق و زندگی‌اش درگیر می‌شود، چه احساسی دارد؟ آیا به همه‌ی این‌ها فکر می‌کند، مردد می‌شود؟ با خودش عهد می‌بندد و بعد پای توجیهات همیشگی به میان می‌آید و پیمان‌شکنی ناگزیر؟ وقتی به خانه‌ی مادرش می‌رود چه فکرهایی با خودش می‌کند؟ حالا اصلا علی معتاد و نفهم، آن هانیه که دختر عقل‌رسی است، او چگونه، با چه خوره‌های روحی‌‌ای از علی و عشقش دل می‌کند؟ مطمئنا همه‌چیز به دو تا دعوای پر جیغ و دادِ بی‌معنی ختم نمی‌شود. مهم‌تر از آن‌ها پدر و مادر علی هستند که جای پرداخت فوق‌العاده‌ای داشتند و همه‌چیزشان با دو قطره اشک بی‌خاصیت سرهم بندی شده است.

البته واضح و مبرهن است که شخصیت‌پردازی لزوما به حدیث نفس شخصیت‌ها مربوط نمی‌شود، به هیچ‌وجه، گاه تنها تک‌صحنه‌ای ماهرانه می‌تواند جواب تمامی این‌ سوال‌ها را در خود داشته باشد. شاهد می‌خواهید؟ «بوتیک» را یادتان هست؟ آن خانه‌ی مجردی، بهروز که قاطی می‌کرد، آن دکتر جوجه‌فروش را یادتان هست؟ شخصیت‌پردازی ماهرانه به آن می گویند وقتی چنین شخصیت‌های فرعی‌ای با همان تک‌صحنه‌های حضورشان، برای مدت مدیدی در ذهن تماشاگر حک می‌شوند، گو این‌که شخصیت «اتی» هم از آن شخصیت‌های  گوشت ‌و پوست و خون‌داری است که وضوح پررنگِ واقعی‌اش، ماندگاری‌اش را برای مدت‌ها تضمین می‌کند. این چنین شخصیت‌پردازی حرفه‌ای را مقایسه کنید با مولفه‌ا‌ی مشابه در سنتوری که شخصیت‌های فرعی سر تماشاگر را بخورد، حتی شخصیت‌های اصلی و محوری هم آن‌چنان سطحی و کم‌مایه‌اند که عملا فقط ناشیانه ادای شخصیت‌های واقعی باورپذیر را در می‌آورند.

 

3-1- دیالوگ‌ها: بدون اغراق می‌گویم دیالوگ‌ها در این فیلم چیزی فراتر از فاجعه‌اند، راستش به نظرم نمونه‌ی این مکالمات مشعشع را تنها در یک جای دیگر می‌توان سراغ گرفت، وقتی گزارش‌گرهای تلویزیون با یک دوربین روی کول‌ِ همراه‌شان این‌طرف و آن‌طرف می‌روند و جلوی مردم بخت‌برگشته را می گیرند که مثلا نظرتان راجع به اعتیاد چیست، باور کنید تک‌گویی هانیه در آن پیاده‌روی شبانه با جاوید، وقتی از جامعه‌ی «خشن بی‌رحم» حرف می‌زند، از عدم مجوز به کنسرت‌ها و کاست‌ها و الخ، تنها زمانی از زبان یک آدم عادی معمولی بیرون می‌آید که یک دوربین تلویزیونی جلویش قرار گفته باشد و ازش بخواهند در باب علل و ریشه‌های اجتماعی اعتیاد داد سخن بدهد، آن‌جاست که یک‌دفعه سروکله‌ی الفاظ نامانوسی مثل «جامعه» و «خشن» و «بی‌رحم» در میان سخنان روزمره پیدا می‌شود، دقیقا با همان ادا و اطوارهای نمایشی خنک، وقتی طرف می‌خواهد مثلا خیلی هم تاثیرگذار و احساساتی حرف بزند، دقیقا می‌شود گلشیفته فراهانی در همان صحنه‌ی کذا. ایضا صحنه‌ی گفتگوی علی با دکتر بیمارستان در اواخر فیلم که یک‌دفعه یاد «شهر خراب وحشی» می‌افتد، لبخند تصنعی دکتر کذا را یادتان هست؟ خدایی خود خود لبخند بی‌معنی مجری‌های چون مجسمه‌ی تلویزیونی بود. یا آن دعوای خانودگی که هانیه مثلا دارد تصویرش از یک شوهر ایده‌آل را تشریح می‌کند، اوه، اوه، رسما چیزی بود در ابعاد ر.اعتمادی و م.مودب‌پور.   

 

خب این از لحاظ محتوایی که من بنا به ذائقه‌ام بیش از هر مولفه‌ی دیگری برایش اهمیت قائلم و البته تنها مشتی نمونه‌ی خروار بود و قرار به پرداخت همه‌ی جزئیات محتوا و فیلم‌نامه بود، مثنوی هفتادمن کاغذ هم جلویش کم‌ می‌آورد، از جمله مثلا پرداختن به پایان‌بندی آبگوشتی فیلم که خداوکیلی روی همه‌ی سریال‌های آبکی تلویزیون را سفید کرد تمام‌وکمال؛ یا فانتزی‌های سفره‌ی عقد در چادر سفری و شادی‌های مثلا جوانانه که انصافا هیچ معلوم نبود چرا این‌قدر لوس و روی اعصاب از کار درآمده‌اند.

من که خوره‌ی فیلم و سینما نیستم اما آن‌ها که سینما آب‌ونان‌شان است می‌گویند یک کارگردان خوب حتی از یک فیلم‌نامه‌ی مطلقا ضعیف هم‌ می‌تواند حداقل فیلمی متوسط بسازد، گردن خودشان اما با این‌حال، در سنتوری گذشته از ضعف فیلم‌نامه، مولفه‌های سینمایی فیلم هم لنگِ بسیار می‌زد، یک نمونه از سرراست‌ترین‌هایش را مثال می‌زنم و بیش از این سرتان را درد نمی‌آورم، گو این‌که فیلمی به این ضعیفی ارزش بیش از این حرص خوردن را هم ندارد.

 

2- بازی‌ها: من واقعا نمی‌دانم کسانی که بازی رادان در این فیلم را خوب یا حتی فوق‌العاده می‌دانند، دقیقا مشکل‌شان چیست، بازی خوب ندیده‌اند؟ معتاد ندیده‌اند؟ به‌هرحال به نظرم ما در سینمای ایران قحطی نقش معتاد نداشته‌ایم که دوستان بخواهند این‌همه ندیدبدید بازی در بیاورند و فیگورهای کلیشه‌ای یک معتاد را به حساب بازی خوب بگذارند. آخر انصاف هم خوب چیزی است، ما گویا در سینمای ایران گوزن‌ها را داشته‌ایم و بهروز وثوقی‌ای که در نقش یک معتاد فوق‌العاده ظاهر می‌شود. خاطرتان هست؟ یادتان می‌آید وقتی زنش گله می‌کند که سیاهه در کافه برایش مزه می‌ریزد، در حالت نشئگی لبخندی می‌زند و می‌گوید: «خب، تو هم بیریز،  تو هم بیریز»، نه این‌که توی خماری وسط جمعیت معرکه بگیرد و زانو بزند و زار بزند که «زنم رو ازم گرفتین، خونم رو خراب کردین،...»، معتاد به او می‌گویند نه این افه‌های کلیشه‌ای رادان که بیشتر ادای یک معتاد را درمی‌آورد. در، به قول ساره، «خز» بودن بازی هانیه هم که بعید به نظر می‌رسد کسی تردید داشته باشد آنقدر که مبتذل و عوامانه است و نقشی که زیر خروار خروار جیغ‌وداد و خنده‌های پر سروصدای الکی، بدشکل و ازریخت‌افتاده شده است. مسعود رایگان و رویا تیموریان هم هیچ‌کدام در حدواندازه‌های خودشان نبودند، به‌خصوص وقتی به نقش فرعی اما شدیدا ظریف‌شان فکر کنید به عنوان پدر و مادر، و پرداختی که می‌تواند به مدد بازی‌های چهره‌ی قوی، کم‌نقص و ماندگار جلوه کند و البته که از هیچ‌کدام از این ظرایف و پرداخت‌ها خبری نیست که نیست.

 

مشابه مورد فیلم‌نامه  و محتوا، این‌بار هم می‌توان در باب تدوین، فیلم‌برداری، زوایه‌ی دوربین، نورپردازی، طراحی لباس، گریم و هزار و یک مولفه‌ی سینمایی دیگر، صفحه‌ها نوشت اما به نظرم تا همین جایش هم زیادی است، مهرجویی کسی نیست که دیگران بخواهند این ضعف‌های تکنیکی آشکار را بهش تذکر دهند، حداقل قوت آثار قبلی‌اش چنین می‌گوید؛ شخصا معتقدم ساخت فیلمی به این ضعیفی توسط کسی مثل مهرجویی، کمثل موقعیت‌هایی است که فردوسی‌پور در توصیف‌شان می‌گوید: «گل نکردن این توپ سخت‌تر از گل کردنش بود»، به نظرم ساخت چنین فاجعه‌ی حیثیت‌براندازی، آن‌هم برای کسی مثل مهرجویی قاعدتا باید خیلی سخـت‌تر از ساختن فیلمی متوسط یا حتی خوب بوده باشد. به‌هرحال تا صبر شما سر نیامده، پرونده‌ی یادگاری کوچک و ناخوشایند این فیلم را ببندیم با آن توزیع جنجالی‌ای که به واقع هیاهو بر سر هیچ بود.    

+  پنجشنبه نهم اسفند 1386  توسط آروین  با موضوع:  هنر هفتم |