تبليغاتX
شور و شر - ملاقات با بانوی سالخورده: ملاقات با کارگردان سالخورده‌ی سالخورده <

شور و شر

نه خب، من واقعا تحسین می‌کنم، به‌هرحال کار هر کسی نیست، مهارت می‌خواهد تبدیل متنی شورانگیز از دورنمات به نمایشی کشدار و ملال‌آور که در طی سه ساعت، تماشاگر هی کش‌وقوس بیاید و خمیازه بکشد و به ساعتش نگاه کند و دست‌آخر به چهره‌ی این و آن خیره شود بلکه دیگران هم با نگاه جوابش را بدهند که پس کی قرار است تمام شود این اجرای کسالت‌باری که در کمال بهت و شگفتی، متن را یکسره به نابودی می‌کشاند. به‌هرحال از هر کسی برنمی‌آید تبدیل کنایه‌های نیشدار و طنزآمیزی که قهقه‌ی تمسخرآمیز نویسنده از پشت سطر به سطرش به گوش می‌رسد، به شعارهای خطابه‌وار و پوچ به اصطلاح اخلاقی. هیچ می‌دانید چقدر سالخوردگی لازم است تا یک متن شاهکار تبدیل شود به مصداقی بی‌بدیل از تله‌تئاترهای بی‌روح و بی‌خاصیت تلویزیونی که بازیگرانش با بازی‌هایی اغراق‌آمیز، سراسر تصنعی و به اصطلاح تئاتری، مثل عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی هی دور خودشان و دیگران بچرخند و دیالوگ‌های کوتاه و مقطّع دورنمات را به تک‌گویی‌های پرسروصدا اما بی‌جان تبدیل کنند. بله، البته جای تقدیر هم دارد کارگردانی که یک‌تنه متنی کم‌وبیش شاهکار را به ویرانی کامل می‌کشاند.

متن را قبلا خوانده بودم، کم‌وبیش با دقت، با بهتر بگویم: با عشق و شما لابد بهتر می‌دانید که عشق چقدر آدمی را دقیق می‌کند و ریزبین، چقدر عطش‌اش را افزون می‌کند بابت جزئیات و شیاطین اغواگری که در آن‌ها پنهان‌اند. من متن را خوانده بودم آنقدر دقیق و ماندگار که حالا بتوانم سه ساعت تمام به اجرا خیره شوم و به ریزه‌کاری‌های نداشته‌اش، به بازی‌های فاجعه‌بارش، به لحن سراسر یک‌نواخت تمام بازیگران، انگار یک نفر تمام متن نمایش‌نامه را از رو بخواند و به جای شخصیت‌های مختلف حرف بزند و گیرم کمی صدایش را کلفت و نازک یا بلند و کوتاه کند، اما لحن و صدا، تفاوت کمی وجود داشت اگر نگوییم اصلا تفاوتی نداشت، آن شهردار بخش‌برگشته هم که در بعضی صحنه‌ها استثناء بود، در حکم همان یک دستی بود که زیر کسالت خفقان‌آور چند ده نفر دیگر، پاک خفه و بی‌صدا شده بود.

تمام آن سه ساعت کشنده را وقت داشتم کمی بیشتر از همیشه نگاه کنم به خرده صحنه‌پردازی بی‌معنایی که هیچ حسی را متنقل نمی‌کرد، مطلقا هیچ حسی، به آن دکور زمخت و بی‌قواره‌ای که صحنه را شبیه به هر چیزی کرده بود الا به یک شهر فقیر توسری‌خورده، به لباس‌هایی زشت و احمقانه که فی‌نفسه قاتل هر نوع طنز و کنایه‌ای بودند، به موسیقی نچسب و بی‌ربط به حال و هوای کذایی که از آن متن سراپا irony ساخته بود. نورپردازی؟ شوخی‌تان گرفته است؟ شما به روشن و خاموش کردن لامپ‌ها می‌گویید نورپردازی؟ راستش حالا می‌فهمم چرا ساره به نورپردازی افرا می‌گفت نورپردازی خلاقانه و حرفه‌ای، این یک قلم را حق داشت بنده‌ی خدا.

سه ساعت تمام وقت داشتم به تمام این‌ها خیره شوم و گوشت تنم بریزد وقتی گوهر خیراندیش، آنقدر سرد و بی‌روح نقش کلر زاخاناسیان، ستون خیمه‌ی نمایش را بازی می‌کرد. فکرش را بکنید، کلر یک فاحشه بوده است، یا به قول آقای مترجم یک بدکاره، سال‌ها این‌کاره بوده است، تصور کنید پیرزن اغواگری که کارش را خوب بلد باشد و به مدد ثروتی بی‌حساب، جسارتی وقیحانه را به عرش برساند، فکرش را بکنید چگونه صراحت زننده و گزنده‌ی دیالوگ‌هایی که دورنمات برای چنین شخصیتی نوشته است اگر با لحن مناسب و خاص خودش، با چرخش‌های دیوانه‌کننده‌ای که می‌شود به صدا و لحن داد وقت بیان آن کلماتی که هر کدام با هوشمندی و تاثیری مافوق تصور انتخاب شده‌اند، فکرش را بکنید چه شخصیت یگانه و بی‌مانندی خلق می‌شود وقتی تمام این سوروسات یک‌جا حاضر باشد، جمع عیش و طربی که بخش اعظم‌اش را نویسنده قبلا تدارک دیده است. بعد اگر خودآزاری حاد داشتید می‌توانید فکر کنید به لحن یکنواخت و کشدار خیراندیش که همه‌ی آن دیالوگ‌های محشر را نابود می‌کند، به تمامی نابود می‌کند وقتی با لحن خواندن اخبار روزنامه‌ها، گیرم کمی محکم‌تر و خطابه‌وارتر، ادای‌شان می‌کند. می‌دانم، باور نمی‌کنید، باور نمی‌کنید اگر بگویم با خاک یکسان شدم وقتی دیدم آن صحنه‌ی فوق‌العاده‌ی حاضر شدن کلر بر سر تابوت ایل را به چه مضحکه‌ی اخلاقی و تراژدی لوس و بی‌مایه‌ای بدل کرده است. وای خدای من، تو خدایی واقعا؟ تو عادلی؟ تو منصفی؟ آخر چرا چنین افتضاحی باید دقیقا بر سر متنی از دورنمات بیاید؟      

 

پی‌نوشت1: بازی‌ها اغراق‌شده بود، شاید به قول دوستی به عمد، شاید سبک کارگردان بوده است در این اجرای به قول آن دوست: با فاصله؛ بعید نیست، من یک‌بار دیگر هم نمایشی از دست‌پروده‌‌های آماتور جناب استاد را دیده بودم و به سبک بازی‌های اغراق‌شده‌اش کم‌وبیش آشنا بودم، گو این‌که در آن نمایش فکاهی، این بازی‌های اغراق‌شده و تصنعی خیلی خوب با در و تخته‌ی متن تصنعی و طنزآمیزش جور شده بود. اما این‌بار...راستش آنقدر در این تصنع نمایشی افراط کرده بود که شک برم داشت نکند ماجرا از هوس‌های پسامدرن آب می‌خورد، به خصوص که به تازگی پاینده و نقد ادبی خوانده بودم و هنوز تاکیدش روی تصنع روایت و تاکید اعاظم پست‌مدرن بر روی داستانی بودن داستان به مدد هر صناعت عجیب‌وغریب و نوظهوری که شده، هنوز توی گوشم بود؛ این است که فکر کردم نکند این‌همه تصنع و ایضا به قول آن دوست اجرای با فاصله، حكایت مكرر تجربه‌ی فرم‌های نو و سبک‌های مد شده میان این جوان‌های امروزی از سوی استاد است؛ از شما چه پنهان، پیش خودم پوزخندی هم زدم و فکر کردم چه همه اساتید هوس جوانی کردن به سرشان زده است. با این‌همه به غنای کنایی متن که فکر می‌کردم، دلم خون می‌شد که چرا این شبه‌تجربه‌های نچسب متاخر باید عدل بر سر همیچین متنی هوار شود و پاک حرامش کند. واقعا نمی‌شد یک متنی باشد که با این بازی‌های ناشیانه‌ی فرمی بیشتر جور باشد و حداقل دل آدم بابت سوختن و خاکستر شدن یک متن پرمایه نسوزد؟ واقعا نمی‌شد؟

 

پی‌نوشت2: متن و فقط متن، تنها چیزی است که کارگردان و اجرای دق‌مرگ کننده‌اش را علی‌رغم همه‌‌‌ی آنچه گفته شد، سرپا نگه‌داشته است؛ شک نکنید که اگر به جای دورنمات و متنش، مثلا یکی از متن‌های قجری رادی بود (فارغ از قوت و ضعف متن)، سرنوشت این اجرا هم هیچ بهتر از آن «لبخند باشكوه آقای گیل» نمی‌شد.

 

پی‌نوشت3: صد رحمت به بیضایی و افرا، حداقل متن او مال خودش بود، دلش می‌خواست آتش بزند، بزند، به من و شما چه مربوط است، لااقل او دیگر اثر نویسنده‌ی محبوب آدم را زنده‌زنده جلویش ذبح نمی‌کرد.  

 

پی‌نوشت۴: چرا این‌طوری نگاه می‌کنید؟ تند است؟ غیرحرفه‌ای است؟ باشد، هر کوفتی هست باشد. شما هم اگر جای من بودید و سه ساعت تمام، حاضر و ناظرِ دست‌بسته‌ی تجاوز به متنی بودید که خالقش یکی از عشق‌های ابدی‌تان بود، مثل من کارتان از غم می‌گذشت و به همین خشم ویرانگری ختم می‌شد که می‌بینید. می‌دانید؟ راستش این است که شانس آوردم، شانس آوردم همراهم آدم معقولی بود که به وقتش افسار مرا می‌کشید وگرنه من شخصا پتانسیل آن را داشتم که دقیقا همان صحنه‌ی آخر که ایل در سکوت یک‌دست سالن، عاشقانه سیگار می کشد یا هر غلط دیگر، بلند شوم یکی دو تا فحش جانانه نثار کاگردان و اعوان و انصارش کنم و قبل از این‌که مثل یک مست لایعقل بیرونم کنند، خودم با پای خودم سالن را ترک کنم، باور کنید که می‌کردم. کمااین‌که تمام راه را تا خانه پیاده آمدم آنقدر تند که خیس عرق شده بودم وقتی رسیدم، در طول راه هم مدام داد کشیدم و دعوا کردم و خانه هم که رسیدم، گوشه کنایه‌های خانواده بابت ساعت ورود را با دو تا پارس شبانه پاسخ دادم و...کپه‌ی مرگم را گذاشتم بالاخره.

 

پی‌نوشت۵: من می‌کُشم، من خودم یک وقتی می‌کشم، با همین دست‌های خودم ساره را می‌کشم بابت تعاریف پرآب‌وتابش از این نمایش، بابت وسوسه‌ی احمقانه‌ای که به جانم انداخت و مرا علی‌رغم همه‌ی کراهتی که از سر همان ترجمه‌ی کذا، از جناب کارگردان داشتم، با وجود همه‌ی نقدهای مطمئن و منفی‌ای كه درباره‌اش خوانده بودم، باز هم به گزیده شدن دوباره و چندباره وادار کرد. حالا ببینید کی شود که بکشم‌.

 

پی‌نوشت آخر: احتمالا توهم زده‌ام، یعنی ترجیح می‌دهم تا زمانی‌که مطمئن نشده‌ام این‌طور فکر کنم، می‌روم مطمئن می‌شوم و خبرش را می‌دهم، عجالتا همین‌قدر بگویم که ماجرا اگر راست از آب درآید، بر سر اقاره است به قول مرحوم جلال‌الدین همایی، اقاره‌ای جالب و خنده‌دار.

+  سه شنبه هفتم اسفند 1386  توسط آروین  با موضوع:  هنر هفتم |