به نظرم برگزیدن یک مکتب فکری- فلسفی یا نظریه جامعهشناختی مثل انتخاب همسر است، اصلا هم ماجرای شوخیبرداری نیست. آدم زندگی مشترکش را که با این مکتبها و نظریهها آغاز کند، موبهمو باید همان قواعدی را رعایت کند که برای حفظ ثبات و پایداری زندگی زناشویی لازم است. مثلا شما به محض اینکه حوصلهتان از دست همسرتان، کوتهفکریها، تعصبها و محدودیتهایش سر برود، تندی میروید دادگاه و تقاضای طلاق میکنید؟ اصلا معنی دارد که به خاطر کج بودن بینیاش یا کمپشت بودن موهایش، بیخیال خانواده و زندگی خانوادگی شوید؟ بخاطر خدا راستش را بگویید، مردم بهتان نمیخندند؟ دلیل میشود چون همسرتان روی مد نمیگردد و آن طراوات و جذابیت روزهای اولش را ندارد، ترکش کنید؟ پس تکلیف وفاداری چه میشود؟
خدا اگر خواست و قسمت ما و شما کرد، آنوقت مثل روز برایتان روشن میشود که این بلوغ و بزرگمنشی در زندگی مشترک چقدر مهم و حیاتی است به خصوص وقتیکه انتظار میوههای رسیده و پربار فکری هم داشته باشید، فرزندانی که بتوانید بعدها به عنوان ثمره زندگیتان، به آنها افتخار کنید.
بههرحال نمیشود امروز با هگل سُر و سِر داشته باشید و فردا عشقتان بکشد با کانت بپرید، معنی ندارد که صبح مارکس و مارکسیسم را حلواحلوا کنید و به عصر نرسیده قربان صدقه کارکردگرایی بروید. شما را نمیدانم اما من، شخصا اگر بخواهم روزی روزگاری، خدای نکرده، زبانم لال از این دودوزه بازیها دربیاورم، واقعا از ته دل احساس خیانت و گناه میکنم. آخر شما چطور دلتان میآید امروز را با پوپر و جامعه باز سر کنید و فردا دست و دلتان برای آدرنو و دیالکتیک روشنگری بلرزد. چطور میتوانید همان لحظهای که دارید دوروبر پارسونز میپلکید، خودتان را arm to armفوکو تصور کنید. آخر و عاقبت ندارد این کارها، حالا ببینید من کی گفتم.