ببینید من به سین هم گفتهام، یعنی اعتراف کردهام، آنهم به سین که فقط هفده سال دارد و بههرحال هرطور که حساب کنید، خیلی سخت است آدم جلوی نیموجب بچه، به شرمندگیهای ابدیاش اعتراف کند، اما من کردهام، علیرغم همهجور شرمندگی و خجالت، اعتراف کردهام که بیضایی نمیفهمم، یعنی نمیفهمیدم، همانطور که قوهی درک گلشیری را ندارم و رویم سیاه، هنوز شازده احتجاب را نخواندهام، یعنی اصلا طرفش نرفتهام، خب آدم با خودش که رودربایستی ندارد، میداند شعورش به چه چیز میرسد و به کدام شاهکار نمیرسد، این است که لزومی ندارد بیجهت خودش را کوچک کند و بیشعوریاش را علنا به روی خودش و دیگران بیاورد؛ بالاخره خدای ما هم بزرگ است، شاید روزی رسید که ما هم قوهی درکمان فزونی گرفت و عقلمان به شازده احتجاب و چه میدانم، خشم و هیاهوی فاکنر هم قد داد. حالا اصلا چرا پای این اعتراف به شرمندگیهای ادبی ابدی را پیش کشیدم، چون عجالتا این «مجلس قربانی سنّمار» شده است استثنایی بر قاعده، یعنی درواقع شده است محل بحث و فحص اینجانب در باب اهمیت بیضایی و الخ، چراکه از شما چه پنهان، یکی از آن معدود مواردی بود که ما بیضایی میخواندیم و در همان حین، از لذت و هیجان روی پا بند نبودیم، بعد که طبق معمول، در جستجوی علت این احوالات خوشایندِ سرخوش برآمدیم، به کورسوهای بصیرتی دست یافتیم که چون نوری بر ظلمت ذهنمان تابیدن گرفت و راز اهمیت لابد ماندگار استاد را کمی تا قسمتی بر ما عیان نمود.
به نظرم یکی از مهمترین نقاط قوتی که بیضایی را «بیضایی» میکند، مسالهی زبان است، مسالهی فرم؛ «مجلس قربانی سنّمار» به وضوح نشان دهندهی این مساله است. محتوای نمایشنامه بدیع و نوآور که نیست به کنار، اتفاقا خیلی هم نخنما و کلیشهای است، یعنی اگر بخواهی امر ناممكن و نامطلوب را ممكن كنی و به لطایفالحیلی فرم را از محتوا جدا کنی و به قول معروف، لُب مطلب را برای کسی بگویی، بیش از حد پیشپاافتاده و معمولی به نظر میرسد. حتی اگر بخواهی داستان اقتباس شده را مثل داستان فیلمهای سینمایی برای یک نفر تعریف کنی، چند دقیقه بیشتر طول نمیکشد و دستآخر هم لبولوچهی آویزان مخاطبت داد میزند که بدجوری از تو و داستان و بیضایی، یکجا ناامید شده است. آنچه به این محتوای نهچندان بااهمیت، اصالت و عمقی منحصر به فرد میبخشد، چیزی نیست مگر مهارت خیرهکنندهای در کاربرد زبان و تصویر فرم. ظرافتهای زبانی، اوج و فرودهای فضای داستان به مدد تصویرسازیهای بیبدیل، کنایههای جاافتاده و خلاصه صد نکتهی باریکتر ز مو، همگی در یک کلیت منسجم و یکپارچه جمع شدهاند تا من و شما را از لذت و هیجان سرمست کنند، جوری که ناچار با خودت فکر کنی، ای بابا، چه کم ظرفیت شدهام من، یک ته استکان که بیشتر نبود، آخر مگر در هفتاد هشتاد صفحهی ناقابل چقدر مایه نهفته است که مرا که سهل است، اعاظم فیلصفت را هم لابد از پا میاندازد؛ غافل از آنکه عصارهی فشردهی همهی مهارت نویسنده جمع شده است در تکتک جملهها و کلماتی که با ذکاوتی مبهوتکننده در کنار هم چیده شدهاند و کلیتی ساختهاند با زیبایی و انسجام مدهوشکننده.
ملتفت هستید که تمام این ذکاوت و مهارت را آنچنان دقیق و در جای خود بکار میبرد که هیچ احساس نمیکنید متن تصنعی است، احساس نمیکنید که نویسنده از بازیهای زبانی و فرمی ذوقزده شده و شهود کشف بداعت کرده است و آنچنان در این شهود ذوقزده غرق شده است که متوجه نیست چگونه با یک فرم تصنعی مدام توی ذوق شما میزند. متوجهید چه میگویم؟ متن ادا ندارد، فرم آنچنان با محتوا و رتیم و زاویه دید و الخ چفت شده است که اصلا به چشم نمیآید. طوری که احساس میکنید اصلا داستان جز در فضای چند صد سال پیش قابلبازگویی نبود. نه اینکه نویسنده بخواهد معلومات زبانیاش را به رخ شما بکشد، نه، لحن و ریتم و بلند و کوتاه شده جملات و در یک کلام زبان، آنچنان درون اثر جاافتاده است که برخلاف خیلی از ناشیگریهای زبانی، زبان عاریهای به نظر نمیرسد، انگار نمیکنید که نویسنده، زبان نهچندان رایج متن را در حکم لباس و صورت اثرش وام گرفته است، بلکه پرواضح است نویسنده در این کاربرد زبان استخوان خرد کرده است و نهایت این تلاش طاقتفرسا شده است گره خوردن زبان در تار و پود کلیت متن آنچنان که به نظر میرسد محتوا جز در این قالب و فرم و زبان، قابل تصویر و بازگویی نبوده است و بهعکس.
پینوشت: بله، البته سلام گرگ بیطمع نیست. دروغ چرا، این یادگاری کوچک را اینجا گذاشتم و حتی کمی بیش از حد معمول، رنگ و روغنش را زیاد کردم تا حسابی سیقلخورده و پرجلا جلوه کند، مبادا كه خدای ناکرده، دستمان رو شود. بله، درست حدس زدهاید اما پیش خودتان بماند، میخواستم در باب «افرا» غر بزنم، گفتم اول برادریام را برای سینهچاکان استاد اثبات کنم تا بعد اگر مجالی بود، کمی پایمان را از این تکه گلیم پارهمان درازتر کنیم و اینبار از سرخوردگیهای ابدیمان از بزرگان قوم، قلم بفرساییم.
