نمی دانم یک شهروند اروپایی، آمریکایی، ژاپنی، یا اصلا چه میدانم، بورکینافاسویی، وقتی خبر سهمیهبندی بنزین در چهارمین کشور صادرکننده نفت دنیا را میشنود، چقدرشوکزده میشود، ولی مسلما وقتی شهروند مذکور چند ماه بعد خبر قطعی گسترده گاز و اعلام احتمال سهمیهبندی گاز در همان کشور را (که بنا بر تصادف دومین دارندهی ذخایر گازی جهان نیز هست) را میشنود، از فرط تعجب احتمالا چند ضربهای به صورتش خواهد زد تا از بیدار بودن خود مطمئن شود! با این وجود، آنچه که من قصد دارم در قالب چند پست به آن بپردازم، نگاه از چند زاویه متفاوت و تا حدی غیر متداول است، یعنی پرداختن به برخی مطالب مرتبط با این ماجرا که علیرغم مهم بودنشان، به شدت در حاشیه قرار گرفتهاند:
اپیزود اول: عنوان: «توقیف هم میهن!»، زمان: شنبه 6 آبان 86، مکان: یکی از دانشگاههای تهران
امروز برای اولین بار دوستی را ملاقات کردم که تقریبا تمام صبح و عصر را با هم بودیم. او که انصافا یکی از توانمندترین دانشجویان نخبه(1) کشور در بین دانشجویان فنی است (و در المپیاد دانشجویی مربوط به رشته خود جزء 3 نفر اول کشور شده)، علیرغم کارنامه درخشان تحصیلی، به دلیل برخی مشکلات روحی، چندماهی را نتوانسته درکلاسها حضور پیدا کند و اکنون متاسفانه(2) در آستانه اخراج از دانشگاه قرار دارد. در اینجا قصد ندارم درباره مشکل این دوست، که متاسفانه مدتیست پدرش را هم از دست داده، بیش از این توضیح دهم (البته شاید بعدا پستی جداگانه در این باره نوشتم)، اما میخواهم به یکی از دیالوگهایی که بینمان ردوبدل شد اشاره کنم،به او (که میدانستم اهل یکی از روستاهای مازندران است) گفتم: این چند وقت گاز شما هم قطع شده بود؟ جواب داد: «ما که اصلا لولهکشی گاز نداریم» من هم که اصلا انتظار این جواب را نداشتم، بلافاصله سعی کردم بحث را عوض کنم، اما چند لحظه بعد دوستم ادامه داد: قرار است خط لوله «صلح» مقدار زیادی از گاز ایران را به هند و پاکستان ببرد، من نمیدانم این چه «صلح» و صفاییست که قرار است به قیمت تحمل سرمای وحشتناک توسط ما بدست آید! سپس او با توجه به رشته تخصصیاش، نکاتی را درباره طراحی یک سیستم لولهکشی «مدور کم فشار» گاز در کشور بیان کرد که بنا به گفتهی او میتوانست گاز را بسیار عادلانهتر در سطح کشور توزیع کند و در عین حال تا حدی از کاهشهای شدید فشار گاز در مواقع بحرانی جلوگیری نماید (شاید توضیح جزئیات چنین سیستمی بتواند موضوع یک پست جداگانه باشد).
در اینجا بود که من به قول قدیمیها فهمیدم که «ای دل غافل!» در این یک ماه آنقدر مساله قطع گاز در بسیاری از نقاط کشور برجسته شده، که بسیاری از ما اصلا و ابدا مهلت فکر کردن به وضعیت حدود 27 میلیون «هم میهن» فاقد لولهکشی گاز را نداشتهایم(3). این 27 میلیون، برحسب تصادف ساکن همان دومین قطب ذخایر گازی جهان هستند و اگر برخی از ما تحمل قطعی چند روزه گاز را نداریم، بسیاری از «هم میهن»انمان (همان 27 میلیون نفر) گویی در تمام 365 روز سال گازشان قطع است! آنها باید همه ساله (چه ترکمنستان گازش را قطع کند و چه قطع نکند) سوز سرما را تحمل کنند و بسوزند تا شاید سوختن آنها بتواند آتش گرمابخش «صلح» را بین هند و پاکستان، بین ایران و کویت، بین ایران و ارمنستان، بین ایران و امارات و. . .(4) روشن نگه دارد!
این «هم میهن»ان عمدتا ساکن نقاطی از کشور هستند که میتوان آنها را مناطق پیرامونی و دورافتاده ایران خواند و به دلیل عدمدسترسی به ارتباطات، مخابرات، راه مناسب، حمل ونقل مناسب و. . .اصولا فریاد استمدادشان به ندرت به گوش کسی میرسد. البته بسیاری از آنها آن چنان در فقر وحشتناک به سر میبرند و تمام وقت و انرژیشان صرف بدست آوردن حداقلی از قوت لایموت میشود که اساسا نه نای فریاد کشیدن را دارند و نه وقت آن را!
می دانم که نوشتن این سطور دردی از این «هم میهن»انم دوا نمیکند، اما چه کنم که غیر از نوشتن کاری از دستم بر نمیآید و به قول شاعر: «کوشش بیهوده به از خفتگی».(5)
پینوشت1: «هممیهن توقیف شد.» احتمالا برخی از شما این sms را ساعاتی بعد از توقیف روزنامه «هممیهن» دریافت کردید و شاید بعضیهایتان هم مثل من از توقیف و قطع شدن صدای «هممیهن» ناراحت شدید. خبر توقیف «هممیهن» به سرعت در داخل ایران پیچید و حتی در خارج از ایران هم انعکاس یافت (درست مثل همان اتفاقی که در مورد خبر «قطعی و افت شدید فشار گاز در بسیاری نقاط کشور» رخ داد) اما حالا من دارم به 27 میلیون «هممیهن»ی فکر میکنم که گویی سالهای سال است توقیف شدهاند وکسی صدایشان را نمیشنود. ای کاش. . .
پینوشت2: این دوتا را هم بد نیست ببینید (مخصوصا به تاریخشان هم توجه کنید):
http://www.tabnak.ir/pages/?cid=1580
http://irandokht1.blogfa.com/post-4.aspx
یادداشتها:
(1) همان «نخبه»گانی را میگویم که معالاسف، امروزه یکی از مهمترین اقلام صادرات غیرنفتی کشور را تشکیل میدهند! و هر ساله میزان صادراتشان هم از لحاظ وزن و هم از لحاظ ارزش رشد چشمگیری را تجربه میکند؛ مهمترین بازار هدف صادراتیشان آمریکای شمالی است و. . .
(2) اشتباه برداشت نشود! اینکه میگویم «متاسفانه»، عمدتا و در درجه اول برای سیستم آموزشی، پرورشی، پژوهشی کشور است و در درجه دوم برای نخبگانی که پس از گذران چند سال از بهترین سالهای عمرشان در همان سیستم کذا، بالاخره به این نتیجه میرسند که این سالهایشان تلف شده و افسوس میخورند که چرا از همان اول جلای وطن نکردهاند. در درجه سوم هم برای مردمی که از بهرهمندی از تواناییهای این نخبگان محروم میشوند؛ مردمی که مدام آمار رشد صادرات غیرنفتی را میشنوند، اما نمیدانند که بخش عمده این رشد ناشی شده از. . .
(3) تازه، استان مازندران که به هیچوجه یک استان سردسیر محسوب نمیشود؛ درحالیکه بسیاری از این 27 میلیون ساکن مناطق سردسیر کشورند.
(4) ایران چندین سال است (از سال 2001) که به ترکیه گاز صادر میکند و ظرف سالهای اخیر هم صادرات گاز به آذربایجان و کویت و امارات (در قالب قرارداد کرسنت) و. . . را آغاز کرده است (لینک اول از پینوشت دوم را ببینید). در پی اتفاقات اخیر، همانطور که میدانید صادرات گاز به ترکیه برای مدت حدودا 10 روز قطع شد، اما میزان گاز صادراتی به بقیه کشورها تغییری نکرد.
(5) دقیقا نمیدانم که این مصراع متعلق به «مولوی» است، یا به شاعر دیگری تعلق دارد. اما اگر متعلق به «مولوی» باشد، میخواستم یادآوری کنم که با کمال تاسف، «مولوی» هم یکی دیگر از همان اقلام صادرات غیرنفتی! ماست که. . .
(6) برای مثال یک وعده شفاف انتخاباتی میتواند این باشد: «گازرسانی به همه شهرهای دارای جمعیت بیش از 1500 نفر و روستاهای بیش از 700نفر».
*الف.ميم
پینوشت من: نه، مثل اینکه واقعا ماجرا جدی است. همت و عزم دوستان را میگویم، آنهم از نوع ندیده و نشناخته و به قول معروف، مجازی؛ اینکه راسا دست به کار شده و در این روزهایی که حال و احوال ما لابد به تقلید از سرمای بیسابقه، به سردی و خشکی آب و هوای سیبری است و هیچ فکر و ذکر جنبندهای را در ذهن سرمازدهمان یارای جنبش نیست، این کلبهی سوتوکورِ بیآب و علف را رونقی دگرگونه بخشیدهاند. هی برایمان متنهای پروپیمان میفرستند و خلاصه ما و شما را بینصیب نمیگذارند. تا کی شود فرصت جبرانش و اصلا دست بدهد چنین فرصتی یا نه، خدا میداند و بس.
عنوان هم که البته کمافیالسابق از من است و میماند محتوای متن که طبق معمول یک تعریض کوچک هم به آن بزنیم و از برخی اتهامات احتمالی، پیشاپیش تبری بجوییم و عجالتا یکچندی برویم گورمان را گم کنیم تا شاید وقت دیگری که حال و روزمان به شود اندکی.
این ذات پلید ضعیفکش مرا لابد دوستان بهتر شناخته بودند که در همان سالهای اول دانشگاه هم گهگاه بنده را «خانم داروین» مینامیدند به همراه پوزخندی از سر تمسخر و تحقیر و الخ. به هرحال داروینیسم اجتماعی هم از رده خارج شده باشد، نیچه و اراده معطوف به قدرت را که نگرفتهاند از من، این است که بالا بروید و پایین بیایید، بنده شخصا همدلیام با این نمیدانم چند میلیون خلق ستمدیده و بدبخت و فلاکتزده جلب نمیشود که نمیشود، حداقل نه با این سر و شکل آهوفغان گونهاش. گفتم که فکر نکنید یک وقت افکار و عقایدمان هم مثل حسوحالمان از دسته در رفته و خدایناکرده، زبانم لال، مثل نویسندهی ناشناس این پست و دیگر پستهای وعدهدارش، چپ میزنیم، حاشا و کلا از چنین...هیچ حوصلهی فحش خوردن ندارم، بماند برای بعد.
