به نظرم آدمیزاد نباید در جستجوی تکرار خاطراتش باشد، بدتر خرابشان میکند، حالا چه خاطرهاش از یک کتاب باشد یا از یک دوست قدیمی یا از مکانی یا مویسقیای یا...به هرحال نباید درصدد تکرارش برآید. این را میگویم چون «دختر پرتقالی» عین این بلا را بر سر من آورد، خاطرهام را خراب کرد، خاطرهی خوب کیفور شدن نوجوانیهایم از خواندن یوستین گوردر را پاک زایل کرد. انگار نه انگار که نویسندهی این کتاب همان یوستین گوردری است که با «دنیای سوفی»اش مرا شیفتهی فلسفهبازیهای كودكانه کرد و با «راز فال ورق» سرخوشیهای حقیقت ژوکرمابانه را نصیبم ساخت، گیرم که حالا زیادی کودکانه و سطحی به نظر بیاید، چیزی از آن خاطرهی درخشان که کم نمیشود، یا بهتر بگویم کم نمیشد اگر حریصانه به دنبال تکرار خاطرات از دست رفتهی نوجوانیام نبودم.
«دختر پرتقالی» یک ضدحال تمام عیار است، کتابی کشدار و به معنای واقعی کلمه کممایه. گوردر البته تم نسبتا خلاقانهای را انتخاب کرده است، داستان مرد جوانی که در اوج خوشبختی و عطش زندگی به بیماریای لاعلاج مبتلا میشود و مدتی بعد میمیرد و در همان مدت کوتاهی که از عاقبت مصیبتبارش سردرمیآورد تا زمانیکه به ملکوت اعلا میپیوندد، شروع به نوشتن داستان میکند برای پسربچهی چهارسالهای که قرار است یازده سال بعد، نامهی داستانی پدر مردهاش را باز کند و بخواند و برای ما هم تعریف کند. میبینید؟ تم داستان یک مسالهی بغرنج فلسفی است. مرگ و آگاهی انسان از آن، به خصوص زمانیکه آدمیزاد به واسطهی نزدیک بودنش، تمام مدت درگیرش میشود. اما گوردر این تم درخشان فلسفی- هایدگری را به معنای واقعی کلمه ضایع میکند، چرایش را نمیدانم اما به هرحال نتیجهی کار بیش از حد نومیدکننده است.
بیش از دو سوم کتاب به توصیف کشدار و مثلا معماگونهی راوی از ملاقاتهای تصادفی، مرموز و البته سرشار از شیفتگیهایش با دختری میگذرد که هر بار پاکت بزرگی پرتقال به همراه دارد. حدسهای ذهنی راوی و...پوف، بعد از کلی انتظار و بروبیا، دست آخر میرسد به آنجا که دخترک همبازی کودکیاش از آب درمیآید و به خوبی و خوشی با هم ازدواج میکنند و الخ، به همین لوسی، به همین خنکی. بعد هم که البته نوبت بدنیا آمدن همین پسرکی است که حالا خوانندهی اصلی نامهی پدرش است.
با تمام اينها، یک سوم پایانی کتاب کمی قابلتحملتر میشود وقتی نویسنده بعد از کلی حاشیهی بیمعنی و بیوجه، بالاخره میرود به سراغ به تم اصلی، به مواجههی دردناک و غیرقابلدرک انسانی که در اوج خوشبختی و عطش زندگی، مجبور به ترک آن است و پرسش اصلی در باب اینکه اگر آدمی حق انتخاب داشت و میدانست در جایی ناگزیر باید همهچیز را بگذارد و برود، آیا اساسا بودن در این دنیا را انتخاب می کرد؟ پرسش جالبی میتوانست باشد اگر گوردر اینقدر سطحی و هالیوودی با آن مواجه نمیشد، اگر همهچیز ختم نمیشد به زرق و برق رنگارنگ زندگی و دل کندنی که مثل دل کندن از یک لباس زیبا یا یک غذای خوشمزه، تنها کمی مشکل و مایهی تاسف و حرمان است. میبینید؟ بیش از حد سطحی و آبکی است درحالیکه پرسش اصلی، ظرفیت پرداخت بسیار بیشتری دارد. نمیدانم چرا در تمام مدت خواندن این کتاب، به خصوص در آن صفحات پایانی که حرف و حدیث نویسنده کمی جدیتر شده بود، مدام یاد پایاننامهی یکی از دوستان میافتادم در باب جامعهشناسی مرگ و مصاحبههایی که با بیماران لاعلاج سرطانی داشت و تجربهشان از این هفتهها و ماههای آخر و ...زندگی چندهفتهای که برای برخی از همان بیماران، به اندازهی تمام عمرشان عمق و غنا پیدا کرده بود، عمق و غنایی که کوچکترین اثری از آن در دختر پرتقالی و تم مشابهش به چشم نمیخورد.
پینوشت: ایران است دیگر، وبلاگنویساش هم ایرانی است، این است که میگوید هزار و یک پست نیمهنوشته اما یک هفته هم میگذرد و اصلا به روی نامبارک خودش نمیآورد حتی یکی از همان پستهای کذا را، شما ببخشید به بزرگواری خودتان؛ به هر حال کار است و زندگی خرج دارد و شما كه بهتر میدانيد، پای چرک كف دست كه به میان بیاید، همان ایرانی معهودِ جوگیر شده، خودش را با سر میاندازد توی هچل و یک هفتهای حتی نفس کشیدن را هم به خودش حرام میکند و...بعد که همهچیز به خیر و خوشی تمام شد و بالاخره بوی تند اما خوشایند آن حاصل جمع عرق جبین به مشام رسید، خوشخوشانش میشود و فیلش یاد هندوستان میکند که بیاید دوباره بساط غرغرش را راه بیندازد و یادگارهای زشت و زیبای مهمانهای یک شبهی یک قرن پیشاش را اینجا برانداز کند، آدمیزاد است دیگر، آن هم از نوع ایرانی وبلاگنویساش، گيرم حالا برای اجتناب از بلند شدن رگ فمنيستی خودمان هم كه شده، نگوييم از نوع زنِ ايرانیِ وبلاگنويساش:)
