حضرت شیرازی!(1) کاغذت(2) رسید و من به این علت جوابش را ماشینشده میدهم که میخواهم نسخهای از آن را برای خودم داشته باشم. چون گمان میکنم در این کاغذ بیشتر با خودم دارم حرف میزنم...
راستش من هم از آنچه گزارش داده بودی، بیخبر نماندهام. دو سه ماه است مرتب به همکاری دعوت شدهام. و گاهگداری در مجالسی هم شرکت کردهام – به عنوان زینتالمجالسی یا قوتقلبی یا بز اخفش ساکت و صامتی- و در یکی از همین مجالس بوده که پس از شنیدن مقدماتی که ذی المقدمهاش مثل روز روشن بوده، از دهانم دررفته است که:
خوب چرا معطلید؟ اسمش را بگذارید جامعهی سوسیالیستها؛ شترسواری که دولا دولا نمیشود...
و از این اباطیل...اما من با همهی اینها، مرتب کجدار و مریز کردهام و از این همکاری گریختهام و چنین که برمیآید، بعد از این هم خواهم گریخت. و نه به این علت که روزگاری سیاست را بوسیدهام؛ چراکه من از آنجور آدمها نیستم که خیال میکنند مرغ یک پا دارد و حرف مرد یکی است و از این مثلهای احمقانه. هیچ معلوم نیست که روزی روزگاری، شرایطی برای شرکت مجدد من در سیاست فراهم نشود. ولی از آن شرایط، فعلا که خبری نیست. یا من در چنان شرایطی یا در چنان حالی نیستم. و خوشتر دارم که به جملهی اخیر، بیشتر تکیه کنم. چون حق مطلب این است که شرکت آْدمی مثل من در سیاست که از 22 تا 32 طول کشید، امری حسابکرده و سنجیده و نخبه نبود. آنطوری که تو داری میکنی. روزی بود و روزگاری و جوانیای مدد میداد و ناراحتیها مفری میخواستند و کتابها وعدهها میدادند و جماعت عجب کششی داشت و ناچار تو کوشش میکردی تا در آن کورهی گدازانِ جمع بسوزی یا قوام بیابی و به هر صورت، خودت را فراموش کنی و زمختی جوانی را به دست خراط تجربهی روزگار بسپاری. و این گریز فعلی من از سیاست شاید بیشتر به این علت باشد که دیگر آن روزگار طی شده است و آن جوانی گذشته. شاید اگر مرا باز به صورت جوان بیستسالهای توی اجتماعی با همان اوضاع ول کنند، عین همان کارهایی را بکنم که یکبار کردهام و حتما چنین است. غرضم این است که بدانی هیچ پشیمانیای در کار نیست و در چنین صورتی، حتما تو هم تصدیق میکنی که غلط کرده است آنکه گفته عمر دو بایست در این روزگار و الخ. برای ما همین یکبارش هم زیادی بوده. شکر. با این نمایشات تکرار شوندهی تهوعآور. اما انصاف باید داد که سیاست و حزببازی برای من این خاصیت را داشته است که اصلا نفهمیدم جوانی کی آمد و کی رفت؟ این شیرینترین و درعینحال غمانگیزترین سنین عمر. غمانگیزترین به خصوص در این خرابشده.
حضرت شیرازی بدان و آگاه باش که وقتی آدمی برای شروع به کاری در زمینهی سیاست، شروع به چون و چرا کرد، پیدا است که اینکاره نیست و بهتر است برود درسش را بخواند. این به خصوص در مملکت ما صادقتر است که سیاست پدر و مادر ندارد و یا تفنن خواص است برای رسیدن به قدرت و ثروت - و من و تو هیچکدام اینکاره نبودهایم و نیستیم- یا مشغلهی سنین جوانی است تا فراموش کنی که متن فریادت، مثلا اینهم میتواند باشد که چرا من از یک پدر و مادر ژاپنی در آمریکا به دنیا نیامدهام. به هر صورت پیدا است که تو هم اینکاره نیستی و بهتر (به جای بدتر) اینکه پیش از رسیدن جوابی از من، خودت آن جواب را به خود دادهای و من سخت میترسم از اینکه عاقبت مجبور بشوم تاییدی را به تو بدهم که ضمن کاغذت از من خواستهای. چنانکه از کاغذت برمیآید، تو هم از آن سنین گذشتهای که آدمی به دنبال شوری و شوقی، اول کاری میکند و بعد که کار از کار گذشت و سری به سنگی خورد یا بالای دار رفت یا نرفت، آنوقت مینشیند و نتایج کار را سبکسنگین میکند. اما نهتنها هر سنی تقاضایی دارد، بلکه هر نسلی جوابگوی مسائلی است مختص به خود. من تقاضای سن خودم را گمان میکنم برآوردهام و نیز گمان میکنم جواب مسائل نسل و دوران خودم را دادهام و گرچه این جواب حتی به صورت فریادی در چاهی هم نبوده است؛ اما خراش آن فریادها هنوز در این حنجره باقی است. هرگز بحث از نتیجهی کار نیست. من که به بیع و شری نرفته بودم. من باید جواب عمرم رامیدادم و جواب نعمتی را که حرام میکردم و همان هم از دسترس دیگران دور بود. دستکم این بخل زمانه را که بیان کردهام؛ هان؟ و میدانی الان همهی هم و غم این معلم سابق، مصروف به چیست؟ به اینکه مبادا بدل به سنگ بشود، مبادا این دل قصی شود. مبادا این چشم نبیند. مبادا این تن نلرزد. مبادا این لقمه به راحت از گلو فرو برد...مثل اینکه خیلی پرتوپلا دارم مینویسم. بگذار مرتب باشم.
این را میگفتم که وقتی با عمد و اطلاع وارد سیاست بشوی، سیاستمداری و در خور همهی اوصافی که مختص این قوم ضال و مضل است. و دراین صورت چه بهتر که انبانت پر باشد از توشهی میراث هزارفامیلی و بوقلمونی روزنامهنویسانهای یا وقاحت....مآبانهای یا فنری در کمری یا دستمالی در آستینی. اما اگر ندانی چه میکنی و مجبور باشی چنان بکنی – و این است محتوای کاغذ تو به گمان من- بگذار هرچه پیش آید خوش آید. اصول دین نپرس و در فکر آخرت و معاد نباش و این را بدان که هر روزی برای خودش نویدی دارد.
اما آنچه از من پرسیدهای، دو سر دارد. یک سر آن مربوط است به تجربیات من که هزاری هم تلخ باشد یا شیرین یا جالب یا مبتذل، به هر صورت بوی پیری میدهد و اصلا به درد تو نمیخورد. و سر دیگرش مربوط است به خود تو و در این مورد هر چه من بگویم، بیهوده است و هر پیشنهادی یا هر راه و چارهای. تو باید خودت آنچه را که میخواهی بسازی. راستش اگر به من هم کسی در بیستسالگیام توصیه میکرد که فلان راه سیاسی را برو یا نرو (و حال آنکه هیچکس این کار را نکرد) اصلا به حرفش گوش نمیدادم. و حالا تو نیز همان وضع را داری. گرچه از بیستسالگی گذشتهای. ولی خوشبختی اینجا است که تو خودت جواب خودت را دادهای وگرنه زبان و قلم من، مار افسا هم که بود یا یخرج الحی من المیت میکرد، هیچ دردردی از تو را دوا نمیکرد. آنوقت اینجای قضیه مربوط به خودمن است. چراکه میدانی خیلی کم پیش میآید چنین فرصتی که بنشینی و به عنوان دیگری، سنگها را با خودت وابکنی. و این قضیه درست به اسباببازی های تازه درآمدهای میماند که پدر و مادرها برای بچهشان میخرند ولی خودشان کیفش را میکنند. و دلشان دم به ساعت از این می تپد که مبادا بچهها کوکش را بشکنند یا فنرش نکند در برود.
قرار شد مرتب باشم. از همهی تجربیاتم که همهاش راستی قربان یک گونی کاه، فقط یکیاش را برایت مینویسم. قاب کن بزن بالای سرت. یا توی یک کاسهی گلاب بشور و به هر کدام از هموطنهای خانمباز، یک قاشقش را بخوران. برای بختگشایی و رگ کردن عرق حمیت، خاصیتهای فراوان دارد.
اوایل بهار 32 بود و من داشتم خانه میساختم و احساس میکردم که آجر روی آجر گذاشتن و درخت کاشتن و به عملهبناها مزد دادن و با میراب دعوا کردن و کلاه سر مامور شهرداری تپاندن هم لذتی دارد. و خانه روز به روز بالاتر میآمد و وسط صحرا کمکم شکل میگرفت. همانطور که حضار در مجلس بحث و انتقاد نیروی سوم، روز به روز انبوهتر میشدند. شاید خندهات بگیرد ولی آنروزها من عضو کمیتهی مرکزی بودم و مسئول تبلیغات، حوزه و جلسه و روزنامه و کمیته ...ناهاربازاری بود. صبح تا غروب با عملهها سروکله میزدم و از غروب تا نیمههای شب، با کارگرها و زحمتکشها. میبینی که فقط اسم عوض شده بود. الغرض یک روز ]محمدعلی[ خنجی آمد توی کمیتهی مرکزی و در غیاب ]ناصر[ وثوقی شروع کرد به پرت و پلا گفتن و بریابازی درآوردن. یعنی یادداشتهای روزانهی خودش را به عنوان مدارک جرم حتمی او، ورق به ورق خواندن. کلهی من باور کن سوت کشید. و یک مرتبه متوجه شدم که دیگران ساکتند. سکوتی به علامت رضا، که ای داد بیداد، نکند پختوپزی شده است که تو از آن بیخبری؟ (مثل اینکه خود ]خلیل[ ملکی نبود) اما نه ]ابوالقاسم[ قندهاریان، نه ]ضیاء[ موجدی، هیچکدام لب از لب برنداشتند. و خنجی دور برداشته بود و خیال میکرد توی کمیتهی مرکزی کمینترن نشسته است یا گزارش به انترناسیونال سوسیالیستها میدهد. من حساب کار خودم را کردم. آخر میدانی این شتری بود که در خانهی من هم میخوابید. با آنهمه بیبندوباریها که داشتم و آن بدقلقیها و آن تکرویها...البته من هم این را میدانستم که وثوقی به تازگی پا توی کفش تئوریسازها کرده بود و یک کتاب چاپ زده بود که در آن از راه دیگری متفاوت با مال ملکی، در مارکسیسم تجدیدنظر شده بود. اما فکر نمیکردم قزعبلات خنجی به چنان سکوتی تحمل بشود. این بود که فریادم درآمد و تهدیدشان کردم که این حقهبازیهای تودهای، کمونیستی، بریایی را اگر اینجا هم شروع کنید، من یکی نیستم. و این هم متن استعفام که فردا توی اطلاعات خواهید خواند. البته هیچکس از تهدید من نترسید. آخر باید بدانی که منتهای قدرت، دکتر مصدق بود و نیروی سوم مشیر و مشار بود و به هر صورت با رفتن من، یک مدعی برای وزارت کمتر و چه بهتر. اما همینقدر سیاستمابی داشتند که اخراج وثوقی را در ارگان حزب اعلام نکردند، تا من استعفا را جایی چاپ نکنم و یواشکی سرم را بکنم توی لاک خودم. و به همین بسنده شد که کتاب او را چیزی در حدود تحریم کردند. وثوقی خانهنشین شد و من رفتم دنبال بنایی. حتی خانهام را عوض کردم. لابد میدانی که آن روزها، زنم آمریکا بود و من آزادی فراوان داشتم و برای اینکه نزدیک حزب باشم، آمده بودم بغل گوش نیروی سوم خانه اجاره کرده بودم. این اتفاق که افتاد، آن خانه را تخلیه کردم و آمدم همین شمیران، نزدیک خانهای که داشتم میساختم، دو تا اطاق اجاره کردم و همهی وقتم صرف بنایی میشد. شاید تعجب کنی که حتی اتفاقات روز 28 مرداد آن سال را من، صبح 30 مرداد فهمیدم. چون درست روزهایی بود که داشتم اسبابکشی میکردم و به خانهی تازهساز میرفتم. غرضم این است که بدانی این لاک چقدر کلفت بود که عربدهی رادیوهای همسایه هم از آن نفوذ نمیکرد. گرچه بعدها که با همسایهها آشنا شدم، فهمیدم که ...آن روزها رادیو را بایکوت کرده بودهاند. به هر صورت از این اوایل بهار تا 28 مرداد پیش بیاید، من آنقدر آجر روی آجر گذاشتم تا دیوارها آمد سر دو متر و نیمی. و همهی دنیا را پشتش رها کردم و زیر سقف خانه، حتی از آسمان گریختم...و همان روزها، زنم هم از سفر برگشت و دو نفری شروع کردیم به ادای محفوظ ماندن از شر زمانه را درآوردن و هنوز هم همین ادا را در میآوریم. البته رفقا آنروزها گرفتار بودند و گرچه بعدها هم گرفتار بودند ولی آن روزها گرفتار قدرت بودند و بعدها قدرت گرفتارشان ساخت. غرضم همان گرفتاریهایی است که ملکی را به ]زندان[ فلکالافلاک برد و برای من، فقط یک روز زندان دادستان...را پیش آورد که نتیجهاش صادر کردن همان اعلامیهی بوسیدن سیاست(3) شد. و در همان یک روز بود که فهمیدم پس از قضیهی وثوقی، راستی با سیاست وداع کرده بودهام...آخر تو هم تصدیق میکنی که وقتی گرگها بر مسند چوپانی نشستهاند، بسیار احمقانه است که آدم ادای گرگ دهنآلوده و یوسف ندریده را در بیاورد.
حالا میفهمی چه می گویم یا نه؟اینکه ساعت شش صبح کفش بپوشی و نصف شب از پا درش بیاوری و همینجور مشغول رتق و فتق امور خلقاله مبارز باشی و در این رتق و فتق امور، نهم اسفند را دیده باشی که نزدیک بود چاقوکش ها شکمت را سفره کنند؛ یا از بلندی تمام پلکان کتابخانهی دانشسرای عالی، تودهایها بلندت کرده باشند و پرتت کرده باشند پایین و هنوز کمرت از آن سر بند مؤوف باشد و آنوقت در اینهمه کلهخری، فقط روحا به این و آن تکیه کرده باشی و یکهو ببینی یکی از همانها که متکای تو هستند، بیاید و شاید فقط برای پوشاندن زشتیای در درون یا برون، برای یک دیگر از تکیهگاههای تو پاپوش بدوزد و به این طریق، دیواری که تو به آن تکیه کرده بودی، نه در دو جا، بلکه در ده جا ترک بردارد. خوب ناچار هرکه باشد آن دیوار را رها می کند و میرود زیر سقف آسمان میخوابد. و آن روزها این سقف آسمان برای من همان خانهای بود که ساخته بودم و پیچکهاش روز به روز بیشتر نمو میکرد...حالا خودمانیم این تجربه به کجای کار تو میخورد؟ و چه چیزی را برایت ثابت میکند؟ و حال آنکه خود من در این میان هیچکس را مقصر نمیدانم. و ترجیح میدهم بنویسم که شاید چون خسته شده بودم و زودرنج شده بودم و سختگیر ...زودتر از دیگران زه زدم. بله من هم شنیدهام خنجی مدعی است که ملکی آن روزها از دربار پول گرفته یا وثوقی مدعی است که همو با امریکاییهاملاقات میکرده؛ حال آنکه من میدانم که خود او مترجم آن ملاقاتها بوده که من هم یکی دو بار در آنها شرکت داشتهام. آخر اگر سیاستهای ما این حرفها نباشد، پس چیست؟ یارو...حق داشته که بداند آنهایی که فردا محتملا به قدرت خواهند رسید...چه کسانیاند؛ و نکند همان تودهایهای سابق باشند که حالا پوست انداختهاند و کلک تازهای سوار کردهاند. و تازه همهی این حرفها فکر نمیکنی شباهت فراوان دارد به ونگوونگی که شغالها دنبا آن شیره میکردند؟ ملکی هرچه باشد، همسر این حضرات...نیست.
...یادت هست نوشته بودی ما دنبال پیغمبر و امام معصوم نمیگردیم؟...اما من از همان اول دنبال معصوم میگشتهام. آخر این عصمت تنها چیزی بوده که همیشه کمش داشتهام. من از همان سال 32 فهمیدم که در این دنیای سیاست، دنبال هرچه بگردی عیبی ندارد؛ اگر قرار باشد در چنین دنیایی، دنبال این عصمت بگردی، بسیار احمقی. به این علت بوده است که سیاست را رها کردهام.
خوب این یکی از تجربیات من...و حالا تو چه میگویی؟ من خیلی دلم میخواهد ترا زبان نسلی بدانم که بعد از ما به عرصه رسیده و در وجود تو از این نسل میپرسم آخر شما چه میگویید؟ میخواهید همینطور دست به دهان ما بمانید که خودمان دست به دهان روزگاریم؟ ما که سر از تخم کودکی درآوردیم، خودمان رفتیم و راهمان را جستیم. یا دستکم راهی بود که ما را جست و به خود کشید. و حالا بدبختی شما شاید در همین است که چنین راهی نیست تا به سوی خویش بکشد شما را. و بدبختی دیگرتان اینکه این راه را خودتان باید بسازید و به همین علت درماندهاید و احساس تنهایی میکنید. و باز به همین علت است که دست به دامن همچو منِ هیچندانِ هیچکارهای زدهاید. آنهم در این زمانهای که همهی راهها آزموده است و پاخورده و غبار قدمهای گذشتگان هنوز در هوا است. و بدتر از همه اینکه، همهی راهها به بوار بوده است و آنهایی هم که...سر سالم به در بردهاند و باقیماندهاند، هر کدام در زیر بار تمام این شکستها، گرد تقصیر را هریک بر دامن دیگری میجوید. و اصلا بدبختی همهی ما در این است که پس از سال بیست تاکنون، هر به دو سه سال یکبار، حرکتی کردیم؛ و هربار چون حرکتی مذبوحانه و نه از سر تصمیم و بیپشتکار و بینقشه و هربار چنان کشتاری دادیم که حالا دیگر همهی صفوف خالی است...و اکنون این است وضع ما. و آنوقت من همهاش در تعجب از اینم که چرا این نسل موخر که تو قرار شد نمایندهاش باشی، هنوز امید خود را در نسل پیش بسته؟ و چرا نمیخواهد بفهمد که دیگر از ما کاری ساخته نیست؟ آخر ما همه نشان دادیم. ما همه خسته و کوفتهایم؛ ما همه ساخته و پرداختهایم. همه از کار ماندهایم. و اگر هم از دستمان کاری برآید یا از سر احساس وظیفه است یا از سر ناچاری. خودم را میگویم و ملکی را.
به گمان من در این میدان، حالا دیگر آنهایی به کار میآیند که هنوز انبان تجربیات خود راخالی بر دوش دارند و هنوز داغ زمانه بر پیشانی شان نخورده؛ تا یکی به وحشت بیفتد و دیگری رم کند و آن یکی به کمین بنشیند. ما همهی گفتوشنیدهامان و هر حرکتمان نشانهی آن تجربهی تلخ را دارد. حدیث ما حدیث شکستخوردگان است و هزاری هم که ادا دربیاوریم و از صفر شروع کنیم، چیزی جز همانچه نمونهاش را دیدی، در چنته نداریم... و تو بگو چنین آدمهایی به کجای کار تو میخورند؟ و آن حرف و سخنها که چه شد فلانی کنار رفت و فلان دیگری سر به نیست شد و آن دیگری به نوا رسید. و تو بگو که با چنین وصفی از من چه کاری ساخته است؟ اینکه باز بیایم و بنشینم و زینتالمجالس محفلی بشوم که سوق جبریاش از اختیار من بیرون است؟ و آنوقت در چنان محفلی، جوانی را یا جوانانی را بپرورم و سالی بگذرد و آن جوان را پای دار ببرند و من دستبسته کنجی بنشینم و ببینم که هیچ کاری از دستم ساخته نیست؟ میخواهی این کار را بکنم؟ نه. این کار دیگر از من ساخته نیست. آخر من که نمیتوانم در راه و رسم بارقاطر شدن و خانلرخان شدن چیزی بیاموزم یا اندر آداب تقیزاده از آب درآمدن. به گمان من، آدمهایی که وارد سیاست میشوند یا باید خیلی ایدهآلیست باشند، یا خیلی واقعبین. یا خیلی دور از حساب و کتاب زمانه، یا بسیار حسابدان و اهل روزگار. من که وارد سیاست شدم، ایدهالیست بودم. یعنی حالا که فکرش را میکنم میبینم اینطوری بوده. آن جوانی هم که سرش بالای دار رفت، همینطور بود. و چون حتی واقعبینی نتوانست ازم آدمی حسابدان و اهل روزگار بسازد، این بود که سیاست را رها کردم. شاید هم به این علت که میدیدم یا خیال برم داشته بود که از این قلم، به تنهایی کاری ساخته است...گذشته از اینکه برای یک مبارزهی سیاسی، یک مبنای ایمان لازم است؛ به خصوص در این خرابشده که اگر به سبک قدما مومن باشی، اصلا تسلیمی و رضا به قضا دادهای و دیگر نیازی به این حرف و سخنها نیست. به این علت بود که کمونیستها برای شروع به این کار سیاست، اول مبنای ایمان را عوض میکردند. و خطر کار ما همین جا است. آخر اینجا که فرانسه نیست یا آلمان؛ تا عضویت اتحادیهی کارگران، نسلا بعد نسل به افراد یک خانواده، به ارث رسیده باشد؛ یا بیمهی اجتماعی و دیگر حقوق انسانی. آنجا که شاید بتوان گفت که بشردوستی به تنهایی بتواند مبنای ایمان باشد برای هر مبارزهی سیاسی. چراکه هنوز مستعمراتشان مادهی خام آزمایشهای علمی و اقتصادی و اتمی به شمار میروند. و میبینی که بر سر کنگو چه میرود! اما این بشر دوستی چگونه میتواند برای ما مبنای ایمانی کافی باشد؟...
والسلام: جلال
(1) اصغر شیرازی
(2) استاد آلاحمد...انگیزهی نوشتن این عریضه بعد از سلام...مشکلاتی هستند در مورد حزببازی و آدمهای سیاسی. و چون شما در این میدان سرشناسید و این و آن را آشنایید و لطف هم دارید، گفتم به خودم که ما را حتما هدایت خواهید کرد؛ تا در این دیار غربت گم نشویم و در چاه حماقت و بوری نیفتیم. مخصوصا با اخباری که از تهران میرسد و حاکی است بر قشقره و جنجال بین رجال ملیون، امکان پریشانی و گمگشتگی صددر صد زیاد شده.
میدانید البته که در این آلمان، عدهای هستند با چندتایی از فرانسه و چند جای دیگر، برای خودشان گویا به کمک مهندس ]حسین[ ملک، مدتی است که جامعهی هواداران سوسیالیسم را ساختهاند و بیشک دراین اقدام، راهنمای ازدمشان خلیلخان ملکی بوده است. ما هم در برخوردهایی که با اینها به سبب سازمانهای دانشجویی کردیم و به علت آشناییهای قبلی که داشتیم، متوجه شدیم که این جماعت را و جماعت پدری و جدیاش را باید بهتر بشناسیم تا اگر ممکن باشد با افرادش همکاری کنیم. چون با اصول عقایدشان تا اندازهای که همکاری را ممکن میسازد، موافق بودهایم. مدتی در هانور با هم صحبت کردیم و با فرانسهنشینان هم رابطهای ساختیم و کمکم قرار گذاشتیم که با هم رابطهی نزدیکتری داشته باشیم.
تا اینکه انتخابات شد و سروصدایش خوابید و بعد از آن برای آریان نامی – که ظاهرا رابط اصلی است در آلمان با تهران- بولتنهای داخلی حزب را فرستادند با اعلامیههایی که حاوی عقایدشان بود راجع به نهضت ملی. شورای جبههی ملی و کمیتهی نیروهای نهضت ملی (و گویا همه اسم) و اخباری راجع به تمام این کلکها. آقای آریان هم طبعاو از لحاظی هم به سبب اطمینانی که با شاهد پیدا کرده، این کاغذها را برای ما فرستاد که بخوانیم و نظر بدهیم و زیر طوماری را هم که دلیل پیوستگی تاییدکنندگانش به جامعهی سوسیالیستها و نهضت ملی است، امضاء کنیم. و از شما چه پنهان من هنوز این اوراق را نشان دیگر بچهها ندادهام. چون میترسم با خواندن آنها، تتمهی علاقهای را هم که به نهضت ملی دارند، از دست بدهند و یکباره کافر بشوند و در صف جهنمیها درآیند. در میان این اخبار چیزی که بیش از همه قابل تاسف است، اختلافات شخصی بین سران نهضت ملی است و این اختلافات هیچ ربطی با اصول ندارد؛ و برخی از این رجال گویا که از بیخ بیاصولند؛ و این یکی هم هی شرافتمندیشان را به رخ ما میکشد. بگذریم از اینکه گاهگاه – البته هر وقت لازم بداند – بیشرافتشان هم میخواند. در این بولتنهاگذشته از مطالبی که دربارهی آدمهایی از قبیل شاهپور بختیار و مهندس بازرگان و از این قبیل است، چیزهایی هم در اطراف ]محمدعلی[ خنجی به چشم میخورد که واقعا حیرانکننده است. این بابا را میگویند مرض روانی داشته و حتما او هم چیزی دربارهی اینها میگوید و دیگری هم میگوید. خودخواهی و دعواهای شخصی تا گلوی اینها را گرفته. خبر دارم از رفقایی که با دکتر [ناصر] وثوقی آشنایی دارند که وی همهی اینها را کافر خوانده و خودخواه و آنها هم البته حرف هایی دربارهی این بابا در چنته دارند و با این بساط میبینیم که از هر طرف بین این اشخاص بزنبزن است و به این لحاظ است که فرصتهایی مثل انتخابات را از دست میدهند و به این لحاظ است که نوک ما در پشتیبانی از نهضت ملی چیده شده است.
این از طرفی برای ما که در گذشتهی سیاسی، ناآگاه پیروی میکردیم، اهمیت فراوان دارد. حالا نمی خواهبم دنبالهروی از کسانی بکنیم که وضعشان نامعلوم است و چون به هرحال نباید مبارزه را تا کنیم، ولی اطرافمان روشن نیست، دچار پریشانی میشویم. از طرف دیگر، مشاهدهی این احوال خیلیها را از هرچه نهضت ملی است، بیزار میکند و از اینرو لقمههای فراوانتری برای حزب توده که تبلیغاتش در اروپا زیاد است، فراهم میشود. مردم این طرف را که باید در مقابل سفرهی حزب توده، خوان رنگینتری گسترد – خیلی شلوغ- فقیرانه و گاهی ابلهانه میبینند و جز سر و صدای قاشق و چنگال خالی، چیز دیگری به گوششان نمیخورد و به دیدهشان نمیآید. این است که نهضتملیبازی در اینجا چنگی به دل نمیزند.
در مقابل این بازار آشفته، باید اشخاص مطمئنی باشند و باایمان آگاه از آنچه میکنند و اینکه در چه جریانی هستند و به اصطلاح عقیدهمند به دستگاه رهبری. و طبیعی است که با چنین آگاهی و اعتمادی، هرکس باشد بهتر میتواند بجنبد تا قاطعیت بیشتری پیدا می کند و کارش بهرهی فراوانتری خواهد داشت. و از این قبیل آدمها در میان ما کم است. آنهایی که از نهضت ملی و از گروههای هفترنگش گاهی میخواهند دفاع کنند، خود سرگرماند؛ دست و پایشان فرو رفته در گل است و این جای افسوس است. ما می خواستیم چند نفری جلوی این جریان را لااقل در شهری که ساکنش هستیم و جوانان هموطن رشید و دخترباز زیاد دارد، بگیریم – جلسات تشکیل بدهیم – و در آنها به قول خودمان، آن چهارتا و نصفی ملت را به راه راست هدایت کنیم. ولی در مقابل این سوالات که دربارهی افراد میشد و شخصیت رهبرها، جا میزدیم و تازه میفهمیدیم که این مشکلات برای خودمان هم مطرح است.
من نمیدانم شما بازهم به بوسهی خودتان که به کتاب سیاست زدهاید، وفادارید یا نه. به هر جهت چون تنها کسی که در میان مردان سابق یا فعلی سیاست، برای من قابل اطمینان است، شما هستید. این است که میخواستم خواهش کنم اگر وقت دارید و حوصله دارید و به این کارها معتقدید، مرا، یا ما را که در این موقعیت، احتیاج به بیشتر دانستن و دقیقتر دانستن داریم، تا اندازهای به سفرهای که از تجربیات گذشته و حال خود فراهم آوردهاید، راه بدهید و بیشتر دربارهی این افراد که آیا شایستگی رهبری دارند یا نه. آیا انسانهایی مناسب این کارها هستند یا خیر. مساله دربارهی اخلاق و رفتار شخصی ایشان نیست و اینکه مثلا ترشرو هستند یا عاشقپیشه و از این قبیل. ما دنبال پیغمبر و امام معصوم نمیگردیم. تنها این برای ما مهم است که این بابا و آن یکی آیا در میدان سیاست، افرادی مؤمن، اصولی، دانا، شجاع و مبارز هستند یا نه. ما که نمیتوانیم فعلا حزب بسازیم و برای خودمان مستقل از این آدمها باشیم، ناچاریم نقداً دنبال این و آن برویم تا بعد. مخصوصا من دربارهی [خلیل] ملکی میخواهم. چون به نظر میآید در میان عَلَمداران نهضت ملی، این یکی عاقلتر و داناتر و اصولیتر باشد. تازگی هم گروه سوسیالیستهای نهضت ملی را ساخته و این آش دهنپرکنی است ولی باید مواظب بود که نسوزاند. در بولتنها و اخبارش نوشته که به این جامعه، کادر فعال سابق حزب زحمتکشان پیوستهاند. این گفته راست است؟ آیا شما دوباره به حزب پیوستهاید یا خیر؟ و چرا- اگر اجازه بدهید- کتاب سیاست را بوسیدید؟ و از این قبیل سوالها که بیشتر به نظر شما میآید تا ما. ما را به سفرهی خود راه بدهید.
شاگردتان اصغر شیرازی
(3)اطلاعات...پنجشنبه 14 آبان 1332 در دو سه خط.
پینوشت: عنوان، تاکیدات، رسمالخط جدانویسی و نیز بخشی از پاراگرافبندی و ویرگولها از من است.
به نقل از: نامههای جلال آلاحمد، به کوشش علی دهباشی، انتشارات پیک، 1364.
