نمیدانم هیچوقت شده است که در عالم مستی، به دوستی یا به بزرگتری از خودتان، نیشی یا کنایهای زده باشید و بعد که سر عقل آمده باشید، خود را از آن سرزنش کرده باشید؟ و با اینحال، آرزو کرده باشید که کاش جسارت مستی را همیشه در آستین میداشتید تا باز هم اگر پا میداد، از این نیش و کنایهها میزدید و حقی را که دیگران نمیگویند و معمولا به مجامله برگزار میکنند، میگفتید؟ - اوراق ضمیمهی این مختصر حاوی همان نیش و کنایههاست. و فقیر آنرا پارسال در حالی نوشت که هنوز مستی عصبانیتِ ناشی از قرائتِ آن مقاله را زیر دندان داشت. میخواستم همانوقت برایتان بفرستمش. اما میدانید که در این خنسی که ما گرفتاریم، احتیاط بدجوری شرط عقل است. این بود که اول برای زنم خواندمش. بعد برای سه چهار نفر دوستان – تا هم درددلی کرده باشم و هم مشورتی. همه بالاتفاق مخالف بودند که بفرستمش. زنم به این علت که کار خطرناکیست. یکی دو نفر از دوستان به این علت که لایق شان سرکار نیست. و یکی دو نفر آخری به این علت که ای بابا، چکار داری بهکار مردم...و از این حرفها. و میبینید که همین حرفها – یعنی همین تردیدها- کار را یک سال به تاخیر انداخت. یعنی یک سال آزگار دوشِ مرا زیر دین سرکار نگه داشت. زیر این دین که چیزی برای شما نوشتهام و به جای شما، دیگران خواندهاند. خب، بهزودی این دین ادا خواهد شد. اما راستی اگر ترس از خفقان گرفتن، مجبورم نکرده بود که برای دیگران بخوانمش، باز هم نمیفرستادمش. چون واقعا نمیخواهم شما را برنجانم. و مهمتر از آن، حیفم میآید که وقت شما را بگیرم یا فکرتان را حتی در مدت قرائت ۶-۷ صفحه، متوجه این خرابشدهای بکنم که شما ظاهراً یا موقتاً، به طاق نسیانش سپردهاید یا شاید به خاطر نجاتش، به جستجوی قبسی به کوه طور قرن بیستم صعود کردهاید و اگر سفر موسی با ید و بیضایش، چهل روز طول کشید، شما که صبر ایوب دارید، به چهل سال هم اکتفا نمیکنید – فارغ از این که حالا دیگر گوسالهی سامری(۱) در پوست شیر رفته است و دارد به جای اشرفی، خون میریزد. موفق باشید.
کوچک شما
آقای جمالزاده
اخیر قلم رنجه فرموده بودید و دربارهی «مدیر مدرسه»ی این فقیر – که در واقع چیزی جز مشتی در تاریکی نبود- در آخرین شمارهی راهنمای کتاب(۲)، مطالبی نعتآمیز منتشر کرده بودید. از اینکه آن جزوهی بسیار مختصر، سرکار را به چنین زحمتی واداشته است، بسیار عذر میخواهم. پیداست که در سنوسال شما، نشستن و ده یازده صفحه، دربارهی آدمی ناشناس که نه کارهایست و نه اگر نانی به او قرض بدهی، روزی روزگاری پس میتوانی گرفت، کار سادهای نیست. فداکاری میخواهد و همت و قصد قربت و دستآخر دوراندیشی. و شما بهتر ازین فقیر میدانید که همین همتها و قصدهای خالی از اغراض است که کسی را به چیزی یا به کاری، دلبسته میکند و دستکم، در تاریکی ذهنِ آدم بدبینی، فتیلهی میرندهای از خوشبینی گذرایی میافروزد. ازینهمه بسیار ممنون.
اما راستش این است که چون آنهمه بهبهگویی را در خورِ خود ندیدم، شک برم داشت و این بود که به ذهنم گذشت شاید در اینهمه همت و قصد قربت و پرکاری، ما به ازایی از دوراندیشی هم نهفته باشد. و تازه چه خوبست اگر این حدس، صائب باشد. چراکه بزرگترین رجحانِ یک عمرِ دراز اینست که بدانی در پس این شکلکها، صورتی نیز از حقیقت واقع نهفته است. گذشته از این که مگر قرار شده است تنها امثال] علی[ دشتی دوراندیش باشند و در فکر باقیات صالحات؟ که بردارند و مثلا در «نقشی از حافظ» توشهای برای روز مبادایی ببندند که پای پیران قوم از میان برخاسته است و جوانها زبان درآوردهاند و بههیچ تر و خشکی از آنچه در زیر دیگِ این روزگار، برای نسل آنها، چنین آش دهانسوز زقومی پخته است، ابقا نکنند؟ جمالزاده هم که به گمان خود در این پختوپز دستی نداشته است، حق دارد عاقبتاندیش باشد. حق دارد که با همهی بعد مسافت، بوی نکبتی این سفرهی مرتضیعلی را دربیابد و آنوقت بدنبال این استشمام برخیزد و همچون لقمهای به مفلوکی که گمان برده است گداست، پیزری لای پالان من هیچکارهای بگذارد که مبادا فردا همین مفلوک ناشناس، از سر قبر من یا پدرم بگذرد و بجای الرحمن، بر آن لگدی بکوبد. به این طریق، جوانهای نسلی که من فردی از آنم، به آقای جمالزاده هم حق میدهند که اینچنین عاقبتاندیش باشد. همچنانکه به دشتیها و ]محمد[ حجازیها و ]سیدحسن[ تقیزادهها هم حق میدهند که علاوه بر دوراندیشی، سادهلوح و خامطمع هم باشند. چون تنها راهیست که برایشان باقی مانده.
باعث تاسف است که تاکنون فرصت زیارت سرکار دست نداده است. و البته میدانید که تقصیر این قصور ازین فقیر نبوده است. چراکه من از وقتی چشم به این دنیا گشودهام، سرکار - اگر بدتان نیاید- به خرج جیب همان معلمهایی که در «مدیر مدرسه» دیدید، در کنار دریاچهی «لمان»، آبخنک میل میفرمودهاید که نوشتان باد. چون حقش را داشتهاید. در میان هزاران عزیزِ بیجهت که شما بهتر میشناسیدشان...بگذار یکی هم باشد که بحق، نان این مردم را حرام کند. وانگهی گمان نمیکنم شما نان این مردم را حرام کرده باشید. قلمها زدهاید و قدمها برداشتهاید – آبرویی بودهاید و هتک آبرویی نکردهاید – همیشه جای خودتان نشستهاید...نه دامنتان را به سیاست آلودهاید – نه در دام حسد دوستان و همکاران گرفتار شدهاید- نه از زندانها خبر داشتهاید و نه از حرمانها. و در نتیجه این برد را هم داشتهاید که نه از آتش داغ آن بیست سال، جرقهای بدستتان پرید و نه از لجن...همیشه هم محترم بودید و نمایندهی این مردم بودید و مهمتر از همه، از نویسندگان پرفروش بودید. بههمین صورتها بوده است که منِ نوعی تاکنون نتوانسته است به فیض زیارت سرکار نایل بشود. و من ناچار بودهام دلم را به آنچه منتشر میکنید، خوش کنم و دیدارتان را اگر نه به قیامت، به روزگاری موکول کنم که سری توی سرها داشته باشم یا آنطور که دستور داده بودید، «ره چنان بروم که رهروان رفتهاند». که نفهمیدم غرضتان از این «رهروان»، خودتان بودید یا آن دیگران که ذکر خیرشان گذشت و همپالکیهاشان. اما اگرچه جسارت است اما این را هم از این فقیر به یاد داشته باشید که اگر قرار بود همه در راهی قدم بگذارند که رهروان رفتهاند، شما الان باید روضهخوان باشید...و من گوگلبان(۳).
آقای جمالزاده، خیلی حرفها برایتان دارم – نکند سرتان را درد بیاورم؟- و حالا به همین علتهاست که میخواهم غبن اینهمه سالهی خودم را از زیارت سرکار درین مختصر بیاورم، به خصوص که با این مطالب لطفآمیز دربارهی «مدیر مدرسه» مرا ناراحت کردهاید. دستکم اینهم فرصتیست برای درددلی. آخر اگر پیران قوم از درددل جوانها بیخبر باشند، این حفرهی میان نسلها تا به ابد هم پر نخواهد شد. و شما بهخصوص باید بدانید که بر این یکی دو نسل در این مملکت چه میگذرد –بدردتان میخورد- دستکم سوژهی یک داستان که هستند!
هیچوقت نمیتوانم فراموش کنم که سه چهار بار در کلاسهایم، وقتی «دوستی خاله خرسه»ی شما را برای بچهمدرسهایها میخواندهام، گریهام گرفته است و به همین مناسبت، همیشه به خودم میگفتهام چرا آدمی که «یکی بود، یکی نبود» را نوشته است، برمیدارد و مثلا «صحرای محشر» را مینویسد؟ - که بیچاره بندهخدا سالها پیش به صورت «رویای صادقانه» در هند چاپ کرد- نمیدانم اطلاع دارید یا نه که خانهی پدری من در همان کوچهای بود که صحنهی «قلتشن دیوان» سرکار است. وقتی این کتاب شما از کار درآمد و محیطِ آنرا مانوس یافتم، رفتم از پدرم و بعد از عمویم، سراغ شما را گرفتم. پدرم چیزی نمیدانست چون سرش توی حساب آخرت بود و هست اما عمویم شما را میشناخت. نترسید- او هم آدمی نیست که اهل این حرف و سخنها باشد یا چیزی از شما بروز داده باشد که دانستنش چیزی از قدر و ارزش شما در چشم من بکاهد. عموی من یک تاجر بلورفروش است که تنها غم رقابت با اجناس پلاستیک، برای هفتپشتش کافیست – نمیخواهد دردسر تازهای برای خودش بتراشد. به هر صورت عمو میگفت جوانیتان را با هم گذراندهاید و تعجب میکرد که چطور از چنان جوانی، چنین نویسندهای درآمده. کاری ندارم اگر عموی من هم، مثلا پسر سید جمال اصفهانی بود که در چنان خیمهشببازیای با تقیزادهها هممشرب میشد، معلوم نبود حالا لولههنگش کمتر از شما آب بگیرد و آنوقت برادرزادهی شما – که لابد چیزی یا کسی در حد پدر یا عموی من بودید – حق داشت تعجب کند که چطور چنان جوان محجوبی، چنین نخالهای از آب درآمده است. در آنچه عمو از جوانی سرکار میگفت، چیز خارق عادتی نبود یا علامت نبوغی – آنچنان که بعدها برای بزرگترها میتراشند- ولی با اینهمه نمیدانم چرا من شباهتی میان جوانی خودم و انچه عمو از جوانی شما گفته بود، یافته بودم – و راستش از شما چه پنهان که به توارد همین اسم مرحوم پدر شما، سالها در دل داشتهام که چیزی شبیه سیدجمالالدین اسدآبادی بشوم و شاید جمعا به همین علتها بوده است که حالا چنین پخی شدهام یا هیچ پخی نشدهام. غرضم از همهی این پرحرفیها اینست که دورادور همیشه سعی میکردهام با شما باشم و شما را بشناسم.
شما با «یکی بود، یکی نبود»تان مرا شیفتهی خود کردید- با «درددل میرزا حسینعلی» احساس کردم زه زدهاید – چون در آن به جنگ کس دیگری رفته بودید که میدیدید از خودتان کاری تر است – با «قلتشن دیوان» از شما دلزده شدم. چراکه به نرخ روز، نان خورده بودید – در «تیمارستان»، دهنکجی به آن دیگری کرده بودید که وقتی خودکشی کرد، شما هم فراموش نکردید که از آنور دنیا، در تقسیم میراث او با خانلریها و کمپانی، شرکت کنید – یادتان هست با انتشار آن نامهها، چه افتخاراتی میفروختید؟ - میبخشید که به تلویح و اشاره قناعت میکنم- و با «صحرای محشر» دلم از شما بهم خورد- حیف! و بعد که دیگر هیچ. «هزار بیشه» آمد و هزار قلماندازی و از سر سیری نوشتن و بعد برای بنگاه آمریکاییها ترجمه کردن و به مناسبت حسابهای جاری که با نویسندهی «رستم در قرن بیستم» دارید، قزعبلات «فونلون» را به اسم وحی منزل به خورد مردم دادن. و حالا دیگر حرفهای شما برای من کهنه شده است. درست شبیه نمایشهای روحوضی. نمیدانم هیچوقت گذارتان به محلهی جهودها افتاده است؟ آخر شما که مملکتتان را نمیشناسید- دکان هاییست ردیف و جلوی در هر کدام، صندوقچهای گذاشتهاند که رویش اسم فلان بنگاه شادی نوشته و توی آن خرت و خورتهاییست که به درد هر نمایشی میخورد. از رستم و سهراب گرفته تا «جمیله دختر خاقان چین». حاجیآقاها – سیاهها- کلفتها- عاشقها- کلانترها- همه آن تو حاضر و آمادهاند. فقط باید پنجاه تومان بیعانه بدهی و شب فلان دعوتشان کنی. نیمساعت پیش از بحبوحهی مجلس، در صندوق که باز شد، همهی این کاراکترها! آمادهاند – درست مثل کاراکترهای کتابهای آخر شما. همه ورچروکیده – همه لوس- همه کهنه. اما آن بیچارهها دستکم اینرا بلدند که فقط در یک شب عروسی در صندوقشان را باز کنند که هر سکینهسلطانی بهترین رقاص است و هر کلممجوادی بهترین بازیگر. اما شما وقت و بیوقت، در کیسهی مارگیریتان را باز می کنید و باز همان افسونها و همان شامورتیبازی ها. یک آخوند – یک کلانتر- یک بچهمدرسه- یک بازاری- یک قدارهبند- و همه به الگوی دوران جوانی عموی من. و حالا دیگر کارتان مدتیست به نقد ادبی هم کشیده – آنهم برای دلقکهای «افهمینه»ای(۴) مثل بارقاطر(۵) و به آیه نازلکردنهای ادبی – به ترجمههایی که دویست صفحه بیشتر نیست اما جوانها برمیدارند و در صد صفحه، غلطهایش را منتشر میکنند! نکند شما را هم وحشت گرفته باشد؟ وحشت اینکه به زودی روزی بیاید که خدای ناکرده، شما نباشید و همهی این ناندانیها باشند و این جوانها و این قدرتها.
من اگر جای شما بودم، به جای اینکه راه همچون رهروان بروم، همان ده بیست سال پیش، قلم را غلاف میکردم یا دستکم قدم رنجه میکردم و سر پیری هم شده، به وطن برمی گشتم و یک دورهی کامل، درسم را دوره می کردم. میبخشید که به زبان معلمها مینویسم – عادت شغلیست- لابد میدانید که بچهمدرسهایها، آخر هر سال درسهاشان را دوره میکنند. چه عیب دارد که سرکار هم یکبار بیایید و دو سه سالی از این آش حنظلی که همدورهایهای شما و در ظل حمایت تلویحی سکوت امثال شما، برای ما پختهاند، بچشید؟
باور کنید که دلم برای شما میسوزد که چنین «آمبورژوازه» شدهاید. در حضور شما جرات نکردم این تعبیر فرنگی را ترجمه کنم. شما پرکارید – جزو آن دستهای نیستید و نبودهاید که با اولین کارشان، خفقان می گیرند- چراکه نه تریاکی بودهاید و نه مرفینی و همیشه هم آرامش خودتان را داشتهاید. اما پیداست که نان مظلمه، ذهنتان را کور کرده است. لابد یادتان نرفته است که نان مظلمه یعنی چه؟...ذهن شما را هم همین نان مظلمه کور کرده است که سر پیری، از سر سیری مینویسید. چرا جلوپلاس تان را جمع نمیکنید و نمیآیید؟ می ترسید قبای صدارتی به تنتان بدوزند؟...نترسید. حالا دیگر زمانه برگشته است، برای شما تره هم خرد نمی کنند. چرا که خانلریها و یارشاطرها فراوانند. میترسید بیایید و مجبور بشوید مثل تقیزاده بروید پشت تریبون مجلس شانزدهم و عذر بدتر از گناه (المامور معذور) را از دهنتان یا از قلمتان بیرون بکشند؟...تنها گناه شما در چشم نسل جوان این است که از مقابل این صفِ گرگهای گرسنه گریختهاید و میدان را برایشان خالی گذاشتهاید! و تازه در مقابل چنین گناهی، شما پس از اینهمه اقامت در فرنگستان، باید فوائد روحی اعتراف را دریافته باشید. این است قضاوتی که نسل جدید دربارهی شما پیرهای استخواندار این مملکت میکنند! پیرهای استخواندار! استخوانهای لای زخم.
به هر صورت من وقتی میبینم قلم شما بوی الرحمن گرفته است و نالهتان در هر ورقهای که صادر میکنید، ازین بلند است که ای وای، در غیاب من، فلان اتقاق افتاد و در زبان فارسی، فلان تعبیر تازه متداول شد، تاسف میخورم. دنیا سالها پس از من و شما خواهد زیست. و تازهترین تاسف آنست که با این مجال تنگی که دارید، برمیدارید و دربارهی کار بیحاصل «مدیر مدرسه» یازده صفحه چیز مینویسید. دربارهی این مشت درتاریکی – آخر به شما چه که «مدیر مدرسه» چیست و مال کیست و چگونه است؟ شما کار خودتان را بکنید. من و شما هر کدام گویی پیش پا داریم که باید به دروازه برسانیم – در خور هیچیک از ما نیست که در بحبوحهی بازی، به کار یکدیگر مجیز بگوییم یا خرده بگیریم. تماشاگران آنجا نشستهاند! و من که نیمی از عمر شما را هم ندارم، هیاهوی تشویق یا تهدیدشان را میشنوم. چطور شما نمیشنوید؟ و بازیچهی دست یارشاطر میشوید که در سر دارد همچون خانلری از روی دوش هدایت و دیگران....؟ حیف نیست؟
چرا نمینشینید و برای ما نمینویسید که چرا ازین ولایت گریختید و دیگر پشت سرتان را هم نگاه نکردید؟ باور کنید شاهکارتان خواهد شد. شاید آنچه من گریز مینامم، در اصل گریز نبوده است و تسلیم بوده یا چیزی شبیه آن؟ و شما چه مدرکی برای تبرئهی خود در دست دارید؟ میبینید که نسل جوان حق دارد نسبت به شما بدبین باشد و میبینید که من با همهی ارادتی که به شما دارم، نمیتوانم در این بهبهگویی های شما، بویی از آنچه در این محیط، دور و برمان را گرفته است، نشنوم. به هر صورت واقعیت این است که شما گریختهاید و هرکه مثل شما – آنوقت میدانید که به جای شما، چه کسانی چهها میکنند؟ خواجهنوری در مجالس بسیار «انتیم» مینشیند که افکار ملتی را رهبری کند – و حجازی و بیانی، تاریخ برایش درست میکنند- و تقیزاده زیر همهی اینها را صحه میگذارد. و حال آنکه نویسندهی اصلی تاریخ آن دوره شمایید. چراکه اصیلترین اسناد تاریخ هر ملتی، ادبیات است- مابقی جعل است. چرا نشستهاید و دست روی دست گذاشته اید تا تاریخ معاصر وطنتان را جعل کنند و تحریف؟ این شتر قبل از همه، در خانهی خود شما خواهد خوابید. و همین شما مجبور خواهید شد برای اینکه نامی به نیکی در آن از شما ببرند، مجیز همان بیانی را بگویید که در سال ۲۵، ناظم دانشکدهی ادبیات بود و بیاشارهی من و امثال من آب نمیخورد که شاگردی بودیم مثل همهی شاگردها.
لابد می گویید «عجب مملکتی است، آمدهایم ثواب کنیم، کبابمان میکنند! بیا و تقریظ ادبی بنویس و یک جوان ناشناس را مشهور کن» و از این حرفها...غافل از اینکه، آن قرتی بازیها، به درد همان فرنگستان شما میخورد...اینجا من و امثال من اگر گهی میخوریم، فقط برای اینست که امر به خودمان مشتبه نشود . مقامات ادبی و کنکورها و جایزهها، ارزانی شما و دنیای فرنگیشدهتان. من میخواهم با انتشار چرندیاتی از نوع «مدیر مدرسه»، احساس کنم که هنوز نمردهام – هنوز خفقان نگرفتهام- هنوز نگریختهام. هر خری میتواند جانشین معلمی مثل من بشود اما هیچ تنابندهای نمیتواند به ازای آنچه من در این میدان و با این گوی کردهام، کاری بکند یا دستوری بدهد. آنچه سرکار یک اثر ادبی پنداشتهاید، اصلا کار ادبی نیست. کار بی ادبیست. و راستش را بخواهید کار زندگی و مرگ است و به همین دلیل به جان بسته است. آن صفحات لعنتیست ابدی، تفیست به روی این روزگار...من دارم از درد فریاد میکشم و شما ایراد نیشغولی میگیرید که چرا رعایت نمیکند و با ششدانگش، گوش ما را میخراشد؟ و تازه ایرادها و نکتهها چیست؟ یک مقدار مجیز و تمجید که چون نمیخواهم مجدداً جولانگهی به خودخواهیام بدهم، ذکرشان را اعاده نمیکنم. و بعد یک مقدار نکتههای انشایی که چون از قلم شما بود، ناچار روی سر گذاشتم و متشکر هم شدم اما میترسم در آنجا مستمسکی به دست خواننده داده باشید که ترس شما را ناشی از غریبهماندن نسبت به زبان مادری و محیط مملکت، وارد بداند. اما برای اینکه سابقهی معرفتی میان باشد، بد نیست بدانید که فقیرتان از چهار مقاله گرفته تا «تاریخ وصاف» و از «کلیله و دمنه» گرفته تا «گفتار خوش یارقلی»، هر کدام را دستکم دهبار درس داده است و حالا دیگر میداند چه میکند و زیر چه نثری را امضا میکند – و بعد هم دو سه نکتهی اخلاقی و پندآمیز و پیرانه بر قلم جاری ساخته بودید که محرک اصلی فقیر درین تصدیع خاطر کتبی شد.
نخست اینکه تعجب کرده بودید که «در چنین محیط خراب و فاسد و متعفنی، این یک نفر جناب مدیر از کجا اینهمه حساس و باوجدان و درست و حساس بارآمده است» و چنین پنداشته بودید که جواب این امر را در آن وجیزه نداده بودم. باید به استحضارتان برسانم که این فقیر افتخار این را دارد که در یک خاندان روحانی تربیت شده است و بعد هم شاید سرکار لاعن شعور، قیاس به نفس فرموده باشید چراکه مذعنید که «در محیطی مانند محیط ما، (آقا مدیر بنده) آنقدرها هم مشتری ندارد». آقای جمالزاده – اینست دلیل کتبی آنکه شما مملکت خودتان را نمیشناسید و با آنهمه روانشناسی که باید خوانده باشید، هنوز نمیدانید که عکسالعمل چنین فساد عظمایی، چنان تقوای بینام و نشانیست که من چون بارها در زندگیام دیدهام، در «مدیر مدرسه» سراغ دادهام. و تازه همهی این حرف ها و سخنها برای چه؟ من قصهای نوشتهام – چیزی از خودم ساختهام و دلم هم نمیخواسته است به الگوی «سروته یک کرباس» شما چیز بنویسم و عقلم هم قد نمیداده است یا پولش را نداشتهام که کتاب «کانلیف» را بخرم و بخوانم که شما هم نخواندهاید و همان به دانستن اسمش قناعت کردهاید که به عنوان یک دهنپرکن در هر جایی به دردتان میخورد.
و اصلا مگر من قصد داشتهام کتاب تربیتی بنویسم؟ که سرکار در ضمن آن تفاضلها، مرا راهنمایی فرموده بودید؟ بیرودرواسی بگویم – نکند ترسیده بودید که مبادا از قافله عقب بمانید؟ آقای جمالزاده، به عقیدهی این فقیر، رجحانِ دیگرِ یک عمر دراز این است که به آدم سعهی صدر میدهد. اصلا «مدیر مدرسه»ی من چه قابل قیاس با «سروته یک کرباس» شماست؟ میبینید که بهتر آنست که هرکدام کار خودمان را بکنیم و کاری به کار همدیگر نداشته باشیم. شما نان مظلمهتان را بخورید و گدایی از هر پدرسوختهای را برای تهیهی کفش و لباس بچههای مردم جایز بدانید و از به وجود آمدن چنین عزتنفسهایی تعجب بکنید و خیال کنید که آقا مدیر من، «پس از مدتی بیکاری و مقروض ماندن در اثر گرسنگی و اضطرار باز....با هزار دوندگی و التماس و....کفش دستمال کردن، شغل دیگری...» برای خود دستوپا خواهد کرد و راهتان را هم مثل رهروان بروید و گمان کنید که به مراد دل رسیدهاید- و من با آقای مدیرم و همهی آقامدیرهای دیگر به ریش این به مراد رسیدنها میخندیم و گدایی برای مردمی که حق حیاتشان پامال شده را حرام میدانیم و چنین عزتنفسهایی را در خودمان حفظ میکنیم و چون میدانیم احمقانهترین کارهای روزگار را داریم، نه برای حفظش سرودست میشکنیم و نه در از دست دادنش تاسفی میخوریم که احتیاجی به کفش دستمال کردن داشته باشیم. چرا – اگر ما هم کارهای آبرومند و نانداری مثل....یا ماموریت چهلساله در فرنگ داشتیم، حدس شما صائب بود. چراکه شما بهتر از این فقیر میدانید که برای حفظ چنین مشاغل محترمی، چه کارها میشود کرد- یعنی باید کرد. والسلام.
ارادتمند- جلال آلاحمد
پینوشت: تمامی تاکیدات، ویرگولها، رسمالخط جدانویسی و نيز بخشی از پاراگرافبندی از من است.
۱. منظور از گوسالهی سامری، گویا شاه است.
۲. سال اول -۱۳۳۷- صفحات ۱۶۷ تا ۱۷۸
۳. گوگل: گلهی گاو
۴. effemine به معنای زنصفت است.
۵. منظور همان یارشاطر است.
* به نقل از: نامههای جلال آلاحمد، به کوشش علی دهباشی، انتشارات پیک، ۱۳۶۴.
