تبليغاتX
شور و شر - قاتل روباه است: روباه همه را سر کار می‌گذارد <

شور و شر

خدای من، چقدر تعریف این کتاب را اينجا و آنجا شنیده و خوانده بودم، آنقدر که سه بار در نهایت کسالت و یکنواختی شروعش کنم و باز هربار در همان پنجاه، شصت صفحه‌ی اول و توصیفات کشدارش درجا بزنم و حیران بمانم که پلیسی، اینقدر کم‌هیجان و معمولی؟ با تمام این‌ها خواندم، برای چهارمین بار خواندم و این‌بار، از سر بی‌رمانی و عطشِ کشنده‌ی خواندن هم که شده، تا به انتها پیش رفتم. چه شد؟ هیچ، سر کار مانده بودم اساسی.

حافظه‌ام می‌گوید قبلا هم تک‌وتوک از این دو نویسنده با نام مستعار «الری کویین» خوانده‌ام، شواهد و قرائن محکمی وجود ندارد اما یقینی شهودی دارم مبنی بر این‌که «ده روز شگفت‌انگیز» را خوانده‌ام و آنقدرها هم ناراضی نبوده‌ام، بااین‌حال، «قاتل روباه است» پاک ناامید و سرخورده‌ام کرد.

داستان شروعی معمولی و حتی کم‌جان دارد، تا اواسط کتاب هم هیچ نشانی از امری غیرمعمول مثل جنایت به چشم نمی‌خورد. داستانِ بازگشت افتخارآمیز یک قهرمان جنگ به زادگاهش است که گویا به علل برخی مشکلات روحی – روانی از جبهه و جنگ کنار گذاشته شده است. تا نیمی از کتاب، هنوز هیچ اتفاق خارق‌العاده‌ای رخ نداده است، فقط گویا نقطه‌ی تاریک و مبهمی در گذشته وجود دارد که هیچ‌کس مایل به یادآوری و بازگویی آن نیست. از نیمه‌ی کتاب به تدریج نشانه‌های جنون و آدمکشی در همان قهرمان پیش‌گفته پررنگ می‌شود تاآنجاکه هر شب بر سر نکشتن همسرش، با خودش مبارزه‌ای طاقت‌فرسا را اغاز می‌کند و...بله، یکی از همان کلیشه‌های معمولی، پدر طرف گویا در کودکی مادرش را کشته است و حالا پسرش احساس می‌کند خون آدمکشی در رگ‌هایش جاری است. الری کویین، کارآگاه داستان مامور می‌شود تا پدر مجرم را تحت‌الحفظ از زندان خارج کند و با بازسازی صحنه‌ی جنایت و جزئیاتش، یک‌بار دیگر پرونده را به جریان بیندازد تا شاید به پسر مربوطه ثابت کند که جنایت و نژاد آدمکشی در کار نبوده و نیست، چرا؟ چون علی‌رغم همه‌ی شواهد محکم دال بر مجرمیت همسر مقتول، او هرگز زیر بار قتل همسرش نرفته است و خلاصه اعتراف نکرده است، نیمی دیگر از داستان هم صرف بازسازی مجدد و اثبات ظاهری دوباره‌ی ماجرا و به اصطلاح شکست کارآگاه می‌شود. بعد هم در حدود ده صفحه، به یکباره همه‌چیز شهود می‌شود و به تصنعی‌ترین شکلی ماجرا ختم به خیر می‌شود؛ درواقع اساسا قتل به معنای واقعی درکار نبوده و همین پسر مورد بحث، در کودکی، بر اثر تصادف‌های یک در میلیون که فقط در ذهن نویسنده‌ها رخ می‌دهد، موجب مرگ مادرش شده است، حقیقتی که هیچ‌کس جز کارآگاه و همسر تبرئه شده‌ی مقتول از آن باخبر نمی‌شوند. فقط خدا می‌داند که چقدر منزجرم از این دست داستان‌های آشکارا آب‌بندی شده‌ی پلیسی و گره‌گشایی‌های شهودی و تصنعی‌ِ صفحات پایانی‌شان.

به نظرم نویسنده بی‌جهت خواننده‌اش را سرکار می‌گذارد، ایده‌ی خام و اولیه‌ای توی ذهنش بوده احتمالا، بعد همین‌طور آسمان به ریسمان بافته و دویست و اندی صفحه نوشته، بعد دست‌اخر دیده بعد از این‌همه حاشیه‌روی، هنوز به اصل ماجرا نپرداخته، یک دفعه یک سناریوی خام و بچه‌گانه را ته داستان ضمیمه کرده است تا به‌هرحال قتل و قاتل کذایی هم بلاتکلیف روی زمین نمانده باشند. فکرش را بکنید، تمام داستان بر مبنای خط آب انگور بر روی تنگی که دوازده سال پیش کلی مورد آزمایش و دستمالی قرار گرفته و گوشه‌ی انباری خاک خورده است، گره‌گشایی می‌شود، حالا اهمیت این خط کذایی از کجا به عقل کارآگاه نابغه می‌رسد، فقط خدا می‌داند و نویسنده‌ی کتاب.

به‌هرحال اميدوارم خدا از سرشان نگذرد، از سر برخي از این شبه‌روزنامه‌نگارهای صفحه‌پرکنی که برای دوزار سه‌شاهی این‌طور من و شمای خواننده را دنبال نخود سیاه می‌فرستند و وقت بی‌زبان را بابت خواندن سیصد صفحه سرکار ماندگی تام‌وتمام به هدر می‌دهند.

+  جمعه یازدهم آبان 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من |