دورنمات را با «قول» میشناختم که یکی از ماندگارترین جناییهایی است که خواندهام، گرچه جنایی به معنای خاص کلمه هم نیست اما به هرحال از آن کلاسیکهای فوقالعاده است. «ملاقات با بانوی سالخورده، کمدی-تراژدی در سه پرده» را هم به اعتبار دورنمات گرفتم و هم به اعتبار همان یادداشتی که کتابهای تغییردهنده زندگی نویسندهاش را معرفی کرده بود.
«ملاقات با بانوی سالخورده» (شرمنده اما کتاب هیچ نوع شناسنامه قابل توجهی ندارد، عنوان کتاب به زبان اصلی که دیگر از آن توقعات بیمزه است، در نتیجه نمیدانم این عبارت ناموزون و بیحسِ بانوی سالخورده ترجمه چه کلمه یا عبارتی است)* نمایشنامهای است تاحدزیادی نمادین. شرح سیطره پول بر همهچیز، بر عدالت، خوشبختی و بر چیز بیمعنا و خنکی به نام انسانیت.
کلر زاخاناسیان، پیرزن میلیاردری است که تصمیم دارد از شهر زادگاه و دوران جوانیش دیدن کند، شهری فقیر و مخروبه که شهردار و معلم و ساکنین آن تلاش دارند تا با تحریک احساسات کلر، چند میلیونی از او بگیرند و صرف آبادانی شهرشان کنند. نقش اصلی را هم اینوسط قرار است ایل یا همان آلفرد بازی کند که معشوق دوران جوانی کلر است.
کلر به شهر میآید، پیرزنی پرمدعا و صریح که هیچ ابایی از هیچچیز ندارد. پیرزنی که بسیار شبیه ثروتش شده است، شبیه پول، به همان اندازه زشت، کریه، بیاحساس، بدون درکی از هرگونه حد و مرز و درعینحال افسونکننده و اغواگر، طوریکه همه را به گرد خود جمع میکند، بهترین مصداق از پول: فاحشهای پرتجربه که جلوی روی همه مدام مرد عوض میکند. او در جوانی با ایل همبستر شده است و از او صاحب فرزندی شده است اما ایل با شهادت دو شاهد ساختگی همهچیز را منکر میشود و کلر را به یک فاحشه تبدیل میکند. او بعدها در یکی از فاحشهخانههای هامبورگ به همسری پیرمردی ثروتمند درمیآید و حالا بازگشته است تا به قیمت پولش عدالت را اجرا کند.
مردم شهر ابتدا همگی کشتن ایل را عملی ناجوانمردانه و خلاف انسانیت میدانند اما کلر میگوید: «من منتظر میمانم». وسوسه جنایت وسوسه نیرومندی است، مردم شهر شروع میکنند به قرض کردن و هرروز با نسیه بیشتر مزه رفاه را میچشند، انگار خودشان هم میدانند که عاقبت ماجرا چه خواهد بود.
کلر زمان جوانی و زیبایی چشمگیرش هیچکاری از دستش برنمیآید اما وقتی با یک چهره سنگی و تن و بدنی که تماما مصنوعی و اعضایش با پیچ و مهره بهم چفت شدهاند، بازمیگردد میتواند همه چیز را به میل خود اجرا کند و جالب اینجاست که در پایان نهتنها ثروت و رفاه و شکوه به شهر بازگشته است، بلکه مردم شهر فکر میکنند عدالت را بهخاطر خود عدالت اجرا کردهاند.
به نظرم نمایشنامه دورنمات سرشار از ریزهکاری است و نمادپردازیهای متعددی دارد که احتمالا بخش عمدهای از آنها در ترجمه از بینرفتهاند(یک چند خط دیگر هم دندان سر جگر بگذارید، عرض میکنم چرا)، برای دورنمات رخداد «جنایت» فینفسه مهم است، نه اینکه چه کسی قاتل است و چرا، در «قول» هم مضمون مشابهی وجود دارد و این است که میگویم آثار دورنمات جنایی به معنای خاص کلمه نیست.
و اما ترجمه...چنانکه گفتم کتاب چندان شناسنامهای ندارد، فقط نام مترجم است به همراه سال ترجمه(1342)، تقدیم شده به فروغ فرخزاد که در تنظیم اشعار و همچنین «کر» پایان نمایشنامه مترجم را یاری فراوان رساندهاند به همراه ....یک تذکر شدید و غلیظ مبنی بر اینکه «اجرای تمام یا قسمتی از نمایشنامه و یا اقتباس و نقل آن، بهرصورتی که باشد، بدون اجازه کتبی مترجم ممنوع است» و احتمالا استاد مشهور تئاتر خیلی لطف کردهاند در حق من و شما که دیگر خواندنش را منوط به اجازه کتبی نکردهاند؛ حالا نه اینکه مترجم کلی زحمت کشیده است و عرق جبین ریخته است و ظرافتهای زبانی را درآورده است، این است که من ترسیدم یک موقع یک چیزی را نقل کنم، پس فردا بیایند خِرَم را بچسبند که یالا اجازه کتبیات را نشان بده. راستی گفتم ظرافتهای زبانی، یادم افتاد که بالاخره باید شمهای از ترجمه را رو کنم تا شما خودتان اگر میلتان کشید، حدیث مفصل بخوانید. حالا فکرش را بکنید، در همهجای این نمایشنامه به زن و دوتا فرزند ایل گفته شده است «فامیلِ»ایل که به نظر میرسد شباهتهایی ظاهری دارد به کلمه family در انگلیسی؛ با این حساب، من در مورد اینکه آنچه خواندم واقعا چقدر به آنچه دورنمات نوشته بود ارتباط دارد، هیچگونه نظر خاصی ندارم. پیش خودمان بماند اما ته دلم فکر میکنم آنچه خواندم احتمالا اقتباسی سردستی بوده است از نمایشنامه اصلی که برای اجرا آماده شده است، نه برای اینکه من و شما بگیریم دستمان و خیلی جدی خیالات برمان دارد که اثری از دورنمات را میخوانیم.
*من رفتم یک جستجوی سردستی کردم و دیدم اسم اصلی نمایشنامه «De Besuch der alten Dame» است که از قرار معلوم در انگلیسی به «The Visit» ترجمه شده است.
