الف) نه، شما را نمیشناسم. اصلاً هم نمیفهمم یعنی چه که از پس آب خوردن، باید کلی دلیل و توجیه فلسفی ردیف کرد. داشتم وبگردی میکردم که در یکی از این وبلاگها که حالا نشانیاش را هم فراموش کردهام، عنوان "حالا که فکرش را میکنم" توجهم را جلب کرد. پست اولش را که دیدم، "وبلاگنویسی همچون کنشی اخلاقی: ریشههای فلسفی وبلاگنویسی"، از همان راهی که آمده بودم، برگشتم. به خاطر عنوان پرطمطراق و حجم زیادش.
ب) شما را نمیشناسم، اما ردیف کردن کلی دلیل و توجیه فلسفی برای آب خوردن، برایم غریبه نیست. نشانی "حالا که فکرش را میکنم" را هم از یکی از کامنتهایی که برای وبلاگ یکی از دوستان گذاشته بودید، پیدا کردم. عنوان پرطمطراق آخرین پست وبلاگ برایم جالب بود و تا انتها مطلب را خواندم. مشتاق خواندن پستهای قبلی شدم. خواندمشان. نثر روان و صداقت جاری توی مطالب، خصوصاً شخصینویسیها که گاهی حتی تنه به تنه نثر جلال در سنگی بر گوری میزد، فوقالعاده بود. خلاصه "حالا که فکرش را میکنم" هم به سیاهه سایتها و وبلاگهایی اضافه شد که باید هر روز سری به آنها بزنم.
ج) "خانم آروین" وبلاگ خوبی دارید. من که بیشتر کتابهایم را با خواندن وبلاگ شما انتخاب میکنم. مثلاً همین ۲۱ داستان از نویسندگان معاصر فرانسه. راستی این منابع دکترای علوم سیاسی را هم کاش روی وبلاگ بگذارید.
د) "بهاره جان" مثل همیشه عالی بود. همین.
***
۱- اگر وبلاگ را به عنوان یک رسانه بپذیریم، باید مخاطبان آن را نیز شناسایی و طبقهبندی کنیم. این که درباره کدام نوع وبلاگ و کدام سبک از وبلاگنویسی حرف میزنیم را هم عیناً از پست "وبلاگنویسی همچون کنشی اخلاقی: ریشههای فلسفی وبلاگنویسی" عاریت میگیرم. با ذکر این نکته که به نظرم، تعداد وبلاگهایی که شخصینویسی غیرمبتذل را در کنار تحلیلهای ادبی و هنری و حتی نقدهای جدی سیاسی و جامعهشناسانه داشته باشند، به غایت اندک است.
به بیان دیگر، به سبب تنوع موضوعات، سبک نگارش و حتی ویژگیهای نویسنده، "حالا که فکرش را میکنم" موردی ویژه به شمار میرود و از همین روست که تحلیلهای ارایه شده در این یادداشت و حتی همین پست پرطمطراق و به سیاق معمول پرحاشیه را نمیتوان به عنوان احکامی کلی تلقی کرد. نویسنده "وبلاگنویسی همچون کنشی اخلاقی: ریشههای فلسفی وبلاگنویسی" در همین پست هم شخصینویسی کرده و به همین سبب است که نقدها و تمجیدهای ارایه شده از این پست، نمیتوانند به فضای کلی وبلاگنویسی قابل تعمیم باشند.
بگذریم، موضوع، شناسایی مخاطبان و دستهبندی آنها بود. بحث را با یک پرسش آغاز میکنم. از چهار گزینه یاد شده در ابتدای مطلب، کدامشان سهم بیشتری از مخاطبان این وبلاگ را تشکیل میدهند. کسانی که تنها یک بار به این وبلاگ سر میزنند یا وبگردهایی که میآیند و ماندگار میشوند. دوست و دشمنانی که در آن سوی دیوار مجازی، وجنات و سکنات نویسنده را رؤیت کردهاند یا آن افرادِ به تعداد انگشتان دست که نویسنده سربراه و کلاسیک و بعضاً سنتی این وبلاگ را با نام کوچکش خطاب میکنند.
پاسخ من هیچکدام است. به نظرم مخاطب اصلی این پستها، به استناد "وبلاگنویسی همچون کنشی اخلاقی: ریشههای فلسفی وبلاگنویسی" نویسنده وبلاگ است. پس تکلیف دیگران چه میشود؟ دیگران یا هیأت منصفهای هستند که سرشان به راحتی کلاه نمیرود یا افرادی هستند که نویسنده وبلاگ به جای آنکه به آنها بگوید چه کنند، میگوید اگر من جای شما بودم، چه میکردم.
۲- جامعه ما چنین است و چنان، اصلاً بهانهای سردستی نیست و همانطور که نمیشود وجوه شخصی نویسنده را از آثار علمی و حتی جدیاش جدا کرد، باید بپذیریم که در کدام جامعه و با چه مشخصاتی زندگی میکنیم. در فراز پایانی همین پست پرطمطراق هم، به فیصله حد و مرزهای پر رنگ و کمرنگ وبلاگ به گونهای که ادامه نویسنده به لحاظ واقعی و وبلاگ به لحاظ مجازی میسر شود، اشاره شده است. گرچه این موضوع را تقریباً همه ما به خوبی لمس کردهایم، اما به نظرم یک مثال میتواند مقصودم را روشنتر سازد.
دوستی همسن و سال من، حدود ۱۵ سال پیش و در میانه نوجوانی، به سبب مهاجرت خانوادهاش به یکی از ممالک غربی، رخت سفر بست و رفت. آن روزها که میرفت، تفاوت چندانی با هم نداشتیم، اما چند شب پیش که دیدمش، بسیار بیش از دو دوست که برای ۱۵ سال همدیگر را ندیده باشند، از هم فاصله داشتیم. جالب بود که بر خلاف تصورم، او به ظاهر و به گمانم حتماً در باطن هم، باورهای دینی محکمی پیدا کرده بود که بعید میدانم اگر اینجا بود، چنین میشد. ریش بلندی گذاشته، موهایش را تراشیده بود و عرقچینی بر سر داشت. این ظاهر تقریباً عجیب و غریب، سبب شده بود تا حضورش در هر جمعی از خانواده و دوستان تا دیگرانی که اصلاً او را نمیشناسند، پچپچهای زیادی به همراه داشته باشد که این چه ریخت و چه فرقهای است، دیگر!
توجیه دوست بزرگوار ما هم این بود که من در آن بلاد کفر ۱۵ سال با این ریخت زندگی کردم، محض رضای خدا یک نفر نیامد بگوید این چه ریخت و چه فرقهای است؛ ۱۵ روز نشده در این سرزمین اسلامی، دارم دیوانه میشوم. بگذریم که مثال مفصلی شد، ولی دوستانی که به آن طرف مرزها سفر کردهاند، این تفاوت را خوب میفهمند و میدانند که در تمام طول سفرشان، تنها ممکن است از سوی هموطنان ایرانی مورد سؤال و جوابهای کاملاً شخصی قرار بگیرند و اگر هم این اتفاق در طول سفر رخ ندهد، حتماً یکی از دونفری که کنار دستشان در پرواز بازگشت به ایران نشسته، بازجویی را به نحو مطلوب انجام خواهد داد.
درست است که این سوال و جوابها روزی هزار بار در محل کار و اتوبوس و حتی خانه برای همه ما تکرار میشود، اما مثالم ناظر به درون و بیرون مرزها بود، تا این ویژگی فرهنگی ایرانیان بیشتر نمایان شود. به این خصلت مردمان ما، ویژگیهای سیاسی، اجتماعی حال ایران را هم بیفزایید که بر حسب اتفاق دوست دیگری را میشناسم که تنها به سبب شخصینویسیهای وبلاگش، مدتی در زندان بود. به نظرم همین مثال یک خطی کافی باشد و توضیح دیگری نیاز نیست.
۳- این همه مجله به اصطلاح زرد چرا منتشر میشوند؟ مشخصات همسر فلان هنرمند و اعتیاد فلان ورزشکار برای چه تا این اندازه مهم است؟ چرا این همه فیلم شخصی دست به دست میشود؟ و مواردی از این دست که اگر بخواهم بشمارمشان، ساعتها زمان صرف میشود و بحث ما به پایان نمیرسد.
اول خواستم به این موضوع هم در بند پیشین بپردازم، اما دیدم که انگار این رفتارها به جامعه ما اختصاص ندارد. وقتی رنگ موی جدید و حاملگی بریتنی اسپیرز میتواند برای مدتها خبر جدی برخی شبکهها باشد و فیلم خصوصی پاریس هیلتون روی سایتها منتشر شود، لابد در ینگه دنیا هم این بحثها خریدار دارد.
اصلاً چرا این قدر سیاهنمایی، بیایید قدری واقعیتر نگاه کنیم. کدام یک از مای به اصطلاح روشنفکر وبلاگنویس و وبلاگخوان هست که پیش از گوش کردن به یک اثر فاخر موسیقی درباره تعدد زوجات و اعتیاد خواننده و آهنگسازش نشنیده و نپرسیده باشد. من هم میدانم که از طریق نوشتههای نویسندههای معمولاً گمنام وبلاگها، احتمال رخداد چنین حوادثی زیر صفر خواهد بود، اما قصدم از طرح این موضوع، چیز دیگری است. به نظر من، روی دایره ریختن حریم خصوصی در قالب شخصینویسی و انتشار آن بر روی وبلاگ، نمیتواند چندان قابل اتکا و اطمینان باشد. به بیان دیگر وقتی برای تعدادی از خوانندگان که نمیخواهم درصدشان را بدبینانه تعیین کنم، پشت صحنه مهمتر از همه کتابها و هنر هفتم و والس با ایدههاست، روی دایره ریختن خیلی چیزها، شاید چندان منطقی نباشد.
۴- خانواده به عنوان نزدیکترین افراد به نویسندگان وبلاگها، دست کم به لحاظ فیزیکی و حضور در خانه، تا چه اندازه مخاطب این شخصینویسیها هستند و به راستی تا چه حد میتوان این موضوعات را برای آنها گشود. شاید عدم ارتباط بیشتر بزرگترها - سنی- با ابزارهای جدید اطلاعرسانی، محملی برای طرح برخی مسایل شخصی کوچکترها - سنی- در فضای مجازی فراهم آورده باشد، اما نمیتوانم از این اتفاق قضاوتی ارزشی داشته باشم. تأکید میکنم که مقصودم به هیچ وجه "حالا که فکرش را میکنم" نیست، اما اگر یک روز همه بزرگترها دسترسی مشابه کوچکترها به فضای مجازی داشتند، این فرار از خودسانسوری چه شکلی پیدا خواهد کرد؟ آیا ذات اینگونه شخصینویسیها به هویت دوگانه نویسنده در فضای واقعی و مجازی وابسته است؟ و اگر یک روز، به هر دلیل، دیگر نتوان این هویت دوگانه را حفظ کرد، دنیای واقعی قربانی میشود یا دنیای مجازی؟
۵- گذشته از همه اینها، ما تا چه اندازه اجازه داریم که از خود و نزدیکانمان در فضای مجازی یا حتی غیرمجازی حرف بزنیم. از مطالب "حالا که فکرش را میکنم" پیداست که نویسنده بهتر از هر کس دیگری این حریمها را میشناسد، اما منظورم نکته کلیتری است. رسالت ما همیشه در گفتن است یا بعضی وقتها باید سکوت کرد. شاید تقیه با تمام معانیاش واژه مناسبتری به جای سکوت باشد. از طرف دیگر به نظرم شخصینویسی در معنای راستیناش باید نوعی شوریدن علیه خود باشد. نویسنده باید خودش را به زانو در آورد. اما کجا و در مقابل چه کسانی؟ اصلاً ما تا چه اندازه اجازه داریم خود را به زانو در آوریم؟ تبعات این کار مثبت است یا منفی؟ آثار خود را به زانو در آوردن دامن خودمان را میگیرد یا دیگران را هم شامل میشود؟ نمیدانم.
نتیجه- اول قصد داشتم تا به "وبلاگنویسی همچون کنشی اخلاقی: ریشههای فلسفی وبلاگنویسی" پاسخ دهم، بعد فکر کردم بد نیست اگر بشود زیرآب وبلاگنویسی را از ریشه زد. چیزهایی نوشتم، خیلی پراکنده بود و نمیشد به یک نتیجه واحد رساندشان. در سطور بالا هم تلاش کردم در عین اینکه مطلب مفصل نشود، منظورم را برسانم؛ اما به نظرم، یادداشتی گنگ و مفصل از آب درآمد. نکات دیگری هم بود که میخواستم به آنها بپردازم و راستش حوصلهام نکشید.
گر چه قصد ندارم به "وبلاگنویسی همچون کنشی اخلاقی: ریشههای فلسفی وبلاگنویسی" پاسخ دهم، ولی به نظرم نویسنده در نگارش این پست انصاف به خرج داده، اما با تأکید بر کنش اخلاقی، وجوه و زوایای دیگر وبلاگنویسی را نادیده گرفته است. از سوی دیگر در این پست آن قدر وبلاگنویسی جدی گرفته شده و به عنوان تنها راه برای بسیاری موارد از جمله کنش اخلاقی برشمرده شده که به نظر میرسد نویسنده میخواسته با دكمه وبلاگ، کتی به نام جهان بدوزد.
بگذریم، من نیز در نوشتار بالا تلاش کردم تا به طرح دغدغهها و سؤالاتم پیرامون دنیای مجازی، بدون وجود نتیجهای از پیش تعیین شده بپردازم. اما در پایان هر بند نوشتار، تنها نتیجهای که در ذهنم پررنگ میشد، احترام به قضاوت شخصی و هزینه فایدهای بود که نویسنده پیش خودش انجام میدهد.
اینکه مخاطب وبلاگ چه کسی است و نسبت نویسنده وبلاگ با جامعه چگونه تعیین میشود، مرز انتشار حریم خصوصی در فضای مجازی کجاست و اینکه باید سکوت و تقیه کرد یا نه، همه و همه مواردی هستند که اظهار نظر در مورد آنها، تنها به نویسنده وبلاگ مربوط میشود.
و اوست که با توجه به شرایط اجتماعی و خانوادگی خودش، باید تصمیم بگیرد که برای به دست آوردن چه چیزی، چه قدر هزینه میکند.
*طا
پینوشت: خب، اینهم نوشتهی سرراستِ یک خوانندهی صبور و پرحوصله که به هزارویک دلیل آشکار و پنهان، موجه و ناموجه، همچنان قانع نشده و روی منطق اقتصادی و ابزاریِ سود و هزینهی وبلاگنویسی پافشاری میکند. خلاصه اینکه گویا نوشتهی فلسفیمابانهی ما در باب توجیه اخلاقی وبلاگنویسی چندان بهکار دو دوتا چهارتای زندگی روزمره نیامده است و دوستان ترجیح دادهاند روی آن پینوشت حاشیهی مطلب مانور بیشتری دهند و چنانکه از متن حاضر پیداست، موضوع آن یعنی «جامعهی چنین و چنان» را به محور اصلی متنشان تبدیل کنند، فارغ از آنکه به اصل متن و قوت و ضعف استدلالهای نیمهفلسفی بنده وقعی بگذارند، تا شاید به زعم خودشان نشان دهند که چقدر خربزهی این فلسفهبافیها در برابر «منطق خشن واقعیت» آب است.
بنده البته همچنان معتقدم که آدمیزاد یا فلسفه را میگذارد در کوزه و به همان آبِ کذا اکتفا میکند یا اگر چنتهاش را زیرورو کرد و همچنان دستش به جایی بند نبود و چارهای نداشت جز آنکه خرده نانهای خشک و بیات فلسفه را سق بزند، بد نیست گهگاه با خودش روراست باشد و ضمن خطابههای کسالتآور فلسفی، صادقانه بهای توجیهات لرزان و نیمهفلسفی گاه و بیگاهش را بپردازد، نه اینکه تازه در بزنگاه عمل، یاد چرتکهی عقلانیت ابزاری و منطق هزینه، فایده بیفتد و بعد از انبوهی پرگوییهای فلسفی، با یک اما و اگر کلیشهای، توجیهات محافظهکارانه و باری به هر جهتِ عقل سلیم را مصادرهی به مطلوب کند. ناگفته پیداست كه این افاضات تنها در باب شخص خود من صادق است كه فلسفه را نه به عنوان تفننی تجملی بلكه به عنوان تعهدی الزامآور و شخصی جدی میگیرد؛ تا رای و نظر شما چه باشد.