تبليغاتX
شور و شر - وبلاگ‌نویسی همچون کنشی اخلاقی: ریشه‌های فلسفی وبلاگ‌نویسی <

شور و شر

طبق معمول، برای آن‌که سر از کار این عنوان نسبتا پرطمطراقِ «وبلاگ‌نویسی همچون کنشی اخلاقی: ریشه‌های فلسفی وبلاگ‌نویسی» درآوریم، گویا چاره‌ای نداریم جز آنکه به پرسش‌های اصلی و کوچکتری خردش کنیم مانند:

 

۱- منظور از کنش اخلاقی چیست یا درواقع کدام کنش اخلاقی با چه ویژگی‌هایی مد نظر است؟

۲- منظور از وبلاگ‌نویسی چیست یا درواقع کدام نوع از انواع مختلف وبلاگ‌ها یا کدام سبک از وبلاگ‌نویسی مدنظر است؟

۳- ارتباط میان پاسخ دو پرسش پیشین یا درواقع عامل پیوند دهنده‌ی کنش اخلاقی و سبک خاصی از وبلاگ‌نویسی چیست؟

 

۱- کنش اخلاقی چیست؟

برداشت من از کنش اخلاقی در این بحث، تعبیری کانتی از کنش اخلاقی است بدین‌معناکه از نظر من، کنشی اخلاقی است که دو ویژگی داشته باشد: اولا برخاسته از یک اراده‌ی آزاد و خودآگاه باشد، ثانیا قابلیت کلیت و جهانشمولی داشته باشد.

منظور از اراده‌ی آزاد و خودآگاه، معمول‌ترین معنای این دو مفهوم است بدین‌معناکه فرد یک کنش را با آگاهی و فارغ از قیدوبندهای بیرونی، انتخاب کرده باشد. البته این آزادی، هرگز یک آزادی محض و مُثُل‌وار نیست بلکه آزادی به مفهومی است که عقل سلیم آدمی آن‌را فهم می‌کند یعنی رهایی از قیدوبندهای آشکار بیرونی، وگرنه وجود محدودیت‌های چاره‌ناپذیر و عمدتاً نامحسوس اجتماعی- اقتصادی- سیاسی- فرهنگی در این مفهوم از آزادی، فرض گرفته‌ شده‌اند. درواقع علی‌رغم وجود این محدودیت‌های ساختاری و فراتر از اراده‌ی انسانی، همین‌که فرد «احساس می‌کند» از میان گزینه‌های مختلف، حتی شده است تنها دو گزینه، شخصا قادر به انتخاب است، مفهومی از آزادی که در این‌جا مدنظر است، تحقق یافته است، فارغ از آن‌که کدام عوامل اجتماعی- اقتصادی- سیاسی- فرهنگی‌ و به چه میزان، بر انتخاب این گزینه‌ی خاص از سوی فرد تاثیر گذاشته است.

این معنا از آزادی، تامین‌کننده‌ی خودمختاری فرد در حوزه‌ی اخلاقی از دیدگاه کانت است زمانی‌که او می‌گوید: «انسان خودش باید خود را هر آنچه هست یا قرار است باشد، به معنای اخلاقی‌اش، چه خوب و چه بد ساخته باشد یا بسازد. هر وضعی باید نتیجه‌ی انتخاب آزاد خودش باشد، چراکه در غیر این‌صورت نمی‌توان او را به‌خاطر آن مسئول شناخت و بنابراین نمی‌تواند به لحاظ اخلاقی خوب یا بد باشد».

اما قابلیت کلیت‌بخشی و جهان‌شمولی کانت بدین‌معناست که هرعملی مجاز است (آزادی فردی در وسیع‌ترین شکل خود) به شرطی، و تنها به شرطی، که دارای قابلیت جهان‌شمولی و کلی شدن باشد. یا به عبارت کانتی «چنان عمل کن که بتوانی مَثَل اراده‌ات را درعین‌حال به عنوان اصلی که تثبیت‌کننده‌ی قانون کلی است، همیشه حفظ کنی. چراکه اگر بتوان قصد از یک عمل را بدون آن‌که خود را نقض کند، کلیت بخشید، آن عمل به لحاظ اخلاقی امکان‌پذیر است؛ و اگر نتوان آن‌را بدون نقض خودش کلیت بخشید، به لحاظ اخلاقی امکان‌ناپذیر است» که البته مصداق معروفش هم همان مثل رایج دروغگویی و عواقب کلیت‌بخشی آن است که آشکارا به نقض خودش منجر می‌شود.

 

۲- کدام نوع وبلاگ و کدام سبک از وبلاگ‌نویسی؟

دایره‌ی بحث من در اینجا محدود به وبلاگ‌هایی است که بیش از پنجاه درصد مطالب‌شان از نوع شخصی‌نویسی‌های واقعی و عمدتا روزمره است. درواقع، از دیدگاه من، تنها وبلاگ‌نویسی‌ِ اشخاصی می‌تواند به عنوان کنشی اخلاقی تعبیر و تفسیر شود که آگاهانه و بنابر انتخابی آزادانه، شخصی‌نویسی می‌کنند. منظور از شخصی‌نویسی هم مطالبی است که مستقیما به نحوه‌ی مواجهه و درگیری فرد با مسائل و مشکلات و در کلان‌ترین شکل خود، مواجهه با مرزهای جهان پیرامونش مربوط می‌شود و نویسنده، راوی چنین مواجهه‌ای است؛ طیف این مسائل می‌تواند از درگیرهای بعضا مبتذل عاطفی آغاز شود و چالش فرد با محیط کاری، مسائل و تعارض‌هایش در زندگی خصوصی و خانوادگی و در نهایت ارتباط و مواجهه‌اش با امر قدسی یا شکل جاافتاده‌ترش خداوند، را دربرگیرد.

شاید چندان نیازی به تاکید بر این نکته نباشد که منظور از این محدود سازی به هیچ‌وجه این نیست که انواع دیگر وبلاگ‌نویسی مانند وبلاگ‌‌های خبری، سیاسی، تخصصی، علمی و یا فنی، غیراخلاقی یا هر چیز دیگری هستند، بلکه منظور تنها این است که این انواع دیگر، اساسا از دایره‌ی بحث حاضر خارج‌اند.  

 

۳- چرا وبلاگ‌نویسی شخصی «می‌تواند» کنشی اخلاقی محسوب شود؟

علی‌رغم این تعاریف نصفه نیمه‌ای که از مفاهیم اصلی بحث بدست دادیم، گویا همچنان روشن نیست چه صنمی می‌توانند داشته باشند با هم کنش اخلاقی و وبلاگ‌نویسی شخصی؛ با اجازه‌تان، قبل از ورود مستقیم به اصل بحث، باید یک پله برویم عقب‌تر و اول تکلیف‌مان را با زندگی و نوع اخلاقی‌اش روشن کنیم و بعد برسیم به وبلاگ‌نویسی‌ شخصی‌ای که بازنمایی کوچک و محدود و رونوشت گزینش‌ شده‌ای است از اصل متنِ زندگی.

به نظرم، ما چه بخواهیم، چه نخواهیم، چه بپذیریم، چه نپذیریم، چه حواس‌مان باشد و چه نباشد، با زندگی‌مان داریم برای کل بشریت حکم می‌دهیم. چرا؟ چون حق انتخاب داریم، می‌توانیم این‌طوری که حالا زندگی می‌کنیم، زندگی نکنیم، حداقل از یک سنی به بعد، رسما و علنا حق انتخاب داشته‌ایم، حتی اگر بزدل بوده‌ایم و گذاشته‌ایم انتخاب‌مان همان انتخاب دیگران باشد، باز هم انتخاب کرده‌ایم، می‌توانستیم دانشگاه نرویم و به جایش هزارویک کار دیگر بکنیم، می‌توانستیم فلان رشته را نخوانیم و به جایش آن‌یکی را بخوانیم، می‌توانستیم با فلانی و فلانی دوست نباشیم، می‌توانستیم فلانی و فلانی را رنج ندهیم، می‌توانستیم....اصلا می‌توانستیم حرفی را که دو ساعت پیش به یک دوست زدیم، نزنیم، متوجهید؟ ما در هر لحظه، هزارویک تصمیم می‌گیریم، البته نود درصدش را در حالت بیهوشی و خماری حاصل از روزمرگی و تکرار اخذ می‌کنیم و هیچ‌حالی‌مان نیست که گویا داریم تصمیم هم می‌گیریم، اما البته این چیزی از مسئولیت‌مان کم نمی‌کند، می‌گویید نه؟ لحظه‌ای به مرگ فکر کنید و تصور کنید دور از جان‌تان، تا یک دقیقه‌ی دیگر ملک‌الموت شرف‌یاب می‌شود، آن‌وقت خیلی خوب حساب کار دست‌تان می‌آید که چرا باید حساب لحظه به لحظه و هر رفتار بزرگ و کوچک، مهم و پیش‌پاافتاده، شخصی و غیرشخصی‌تان را می‌داشتید اما گویا به هر دلیلی فراموش کرده‌اید. بگذریم؛ به‌هرحال می‌خواستم بگویم این زندگی تنها چیزی است که داریم، زندگی ازلی و ابدی ماست، بهتر است جوری خرجش کنیم که به تعبیر نیچه اگر زمان دوری بود و تا ابد مجبور به تکرار این اولین‌بار و چه کسی می‌داند اصلا، چندمین‌بار بودیم، تا ابدالدهر حسرت نخوریم که کاش یک جور دیگر این‌همه تکرار می‌شدیم.

برهمین مبناست که به نظرم، زندگی تنها آن‌گاه ارزش زیستن دارد که بدانیم چرا این‌گونه زندگی می‌کنیم؛ منظورم را رساندم؟ باید بتوانیم دلیل بیاوریم که چرا از میان آن‌همه انتخاب، این انتخاب‌ خاص را داشتیم، باید بتوانیم مسئولیت این تحفه‌ای را که هستیم، تمام و کمال بپذیریم، بدانیم چرا هستیم و چرا این‌گونه هستیم و این‌که آیا می‌توانستیم جور دیگری باشیم و اگر آن‌جور دیگر نیستیم چرا نیستیم و...خلاصه چرا از میان این‌همه امکان، تنها این امکان خاص را برگزیده‌ایم.

بله می‌دانم، همین حالا لابد فریاد و فغان‌تان به آسمان رفته است که برو بابا دلت خوش است تو هم، چقدر بیخودی جدی گرفته‌ای همه‌چیز را، اصلا انگار حوصله‌ی مفت داری که بی‌جهت فتوا می‌دهی برای خودت، چه کسی گفته است این «چرایی» این‌قدر اهمیت دارد؟ می‌شود راست‌راست راه رفت و زندگی کرد، بدون این‌که حتی لحظه‌ای‌ به چرایی‌ و حتی چگونگی‌اش فکر کرد، چرا نشود اصلا؟ خب، تسلیم، اجازه می‌هید حالا؟ عرض می‌کنم، از دیدگاه فلسفه‌ی کانتی زندگی  البته، پاسخ پرسش‌تان زیادی واضح و روشن است، یک کلام: چون ما آزادیم، یا بهتر بگوییم به قول سارتر محکوم به آزادی هستیم و زمانی‌که به واسطه‌ی این آزادی، یک امکان را از میان دیگر امکان‌ها برمی‌گزینیم، گویی برای تمام بشریتی حکم می‌دهیم که از آزادی‌ای مشابه آزادی ما برخوردار است. ما چه زیر بار برویم و چه نرویم، داریم نوعی از زندگی را بر انواع دیگرش ترجیح می‌دهیم و با این ترجیح، عملا به دیگران نشان می‌دهیم که چه چیزی را باید ارجح بدانند. ما قاعدتا از میان این‌همه امکان و به دلایلی مطمئنا کاملا شخصی و حتی گاه بدون دلیل و ناآگاهانه، یک امکان خاص را برگزیده‌ایم و با همین گزینش خاص و بدون آن‌که یک کلمه حرف اضافه بزنیم، صراحتا به دیگران گفته‌ایم که در این جهان چه چیزی برای انتخاب مرجح است.

به همین دلیل است که به نظرم ما هرگز نمی‌توانیم به دیگران باید و نباید ارائه دهیم و بگوییم چه کاری را باید انجام دهند و چه کاری را نباید؛ ما تنها می‌توانیم بگوییم اگر خودمان در چنان شرایطی بودیم چه کاری انجام می‌دادیم یا نمی‌دادیم و از آنجایی‌که از این دیدگاه خاص، همواره کنش‌های آدمی قابلیت جهان‌شمولی دارند، با همان انتخاب شخصی، باید و نباید اخلاقی هم ارائه داده‌ایم، به هرحال چه آگاهانه بپذیریم و چه نپذیریم، ما با همین زندگی‌مان به باقی انسان‌ها و به تعبیری، به کل بشریت نشان داده‌ایم که از میان امکان‌های متفاوت زیستن، کدام ارزش بیشتری برای انتخاب و صرف زندگی دارد؛ چگونه نشان‌ داده‌ایم؟ تنها و تنها با انتخاب خودمان و همین تنها زندگی‌ای که صرف آن انتخاب خاص کرده‌ایم.

خب این‌ها چه ربطی به وبلاگ و بلاگ‌نویسی شخصی داشت؟ وبلاگ‌نویسی شخصی، نوعی بازنمایی زندگی‌ و تصویر انتخاب و ترجیح یک امکان از میان امکان‌های مختلف است زمانی‌که با جهان و مسائل و مشکلاتش مواجه می‌شویم. شرحی است هرچند محدود و گزینشی از انتخاب‌های ما در مواجهه با جهان و امکان‌های مختلف زیستن. به نظرم حالا روشن است که چرا از نظر من، این نوع وبلاگ‌نویسی خاص، نه این‌که لزوما کنشی اخلاقی باشد اما «می‌تواند» به چنین کنشی تعبیر شود؛ چگونه؟ زمانی‌که این نوع روایت، آگاهانه انجام گیرد و بر مبنای این آگاهی، از روزمره‌نویسی صرف فراتر رفته و پس از روایت توصیفی هر نوع مواجهه یا تعارض، به چرایی و چگونگی آن نیز بپردازد؛ درواقع زمانی‌که فرد، گذشته از روایت شخصی و خاصِ مسأله‌ی شخصی‌اش، سعی می‌کند صادقانه خودش را و نحوه‌ی مواجهه و تعارض‌ش را که تا حد زیادی آزادانه و برمبنای اراده‌ی شخصی‌اش صورت گرفته، نقد کند، آلترناتیوهای دیگر را بررسی کند و دلایلش برای انتخاب یک نوع کنش‌وواکنش خاص را صادقانه و بی‌ریا کشف و واکاوی کند. زمانی‌که فرد مرزها، بن‌بست‌ها، تعارض‌های چاره‌ناپذیر و حقارت‌های شخصی و ریشه‌دار وجودش را کشف می‌کند و بدین‌وسیله، خودآگاهی شخصی از خودش را ارتقاء می‌دهد و با نوشتن هر پست شخصی، به انسانی خودآگاه‌تر از پیش تبدیل می‌شود، پتانسیل اخلاقی وبلاگ‌نویسی شخصی از قوه به فعل درمی‌آید و هر اندازه، میزان این آگاهی و تلاش برای دست‌یابی به خودآگاهی، بیشتر و پررنگ‌تر باشد، احتمال تبدیل وبلاگ‌نویسی به کنشی سراسر اخلاقی بیشتر است.    

خیلی خب، چرا داد می‌زنید حالا، خودم حواسم هست که یک پرسش بنیادین و اصلی را ناگفته باقی گذاشته‌ام، پرسشی که آتش تمام این پرگویی‌ِ اخیر از گور هم‌او بلند می‌شود؛ این‌که حالا چرا آدمی باید بیاید این افزایش خودآگاهی برای دست‌یابی به زندگی‌ای اخلاقی و تحقق تمام و کمالِ آرمانِ خودآیینی کانتی را در حوزه‌ای عمومی مثل وبلاگ جار بزند؟ خب برود توی دفترچه‌ی خاطرات و یادداشت‌های شخصی‌اش، این کارآگاه بازی‌های «چرا و چگونه این‌گونه شد» را در بیاورد، هی خودش را بگذارد وسط و تا می‌تواند به حرفش بگیرد و سربزنگاه حتی نقدش کند و چه می‌دانم اصلا توی سرش بزند و هر کار دیگری که فکر می‌کند درست است و مثلا به خودشکوفایی‌ِ بیشترش منتهی می‌شود؛ دیگر چرا بیاید این خوددرگیری‌های همیشگی و عجزهای معمول و رضایت‌های گهگاهی را به گوش هرکس و ناکسی برساند؟ اصلا برود آنقدر برای خودش تلاش فلسفی- اخلاقی کند تا جانش در بیاید، دیگر به دیگران چه دخلی دارد که هی چپ برود و راست بیاید و راپرت مصائبِ تحققِ زندگی خودآگاه و خودآیین و اصطلاحا اخلاقی را به اطلاع غریبه و آشنا برساند؟ اجازه اگر بفرمایید و کمی دندان سر جگر بگذارید، عرض می‌کنم همچنان، یک دلیل خیلی روشن دارد: چون زمانی‌که شما خودتان هستید و حوض‌تان، زمانی‌که مداوما تنها به تک‌گویی‌های ذهنی دست می‌زنید، هرچقدر هم که صادق و منصف و دقیق و زیرک باشید، از آنجایی‌که نقش متهم و دادستان و قاضی را یک‌جا بر عهده دارید، بیش از آن‌چه فکر می‌کنید مستعد خطا و بهتر بگوییم، خودفریبی‌های ناپیدا و هوشمندانه هستید. آدمیزاد است دیگر، هر چقدر هم چنین و چنان باشد، باز یک‌جاهایی هست که در مقابل خودش و خودفریبی‌های چاره‌ناپذیرش کم می‌آورد، سر خودش را خیلی تمیز و حرفه‌ای شیره می‌مالد، آن‌چنان کم‌نظیر و بی‌نقص تقلب می‌کند که دست‌آخر خودش هم  باورش می‌شود بُردش کاملا به‌حق و حقیقی بوده است.  اما زمانی‌که دست‌تان را برای nنفر آدمی که نه شما را می‌شناسند، نه تعلق خاطری بهتان دارند، نه اصلا برای‌شان فرقی می‌کند که شما چه کسی هستید و مشکل‌تان کجاست و پیامد مغلوب شدن‌تان در بحث با خودتان چیست، اصلا گاه خیلی هم بدبین و با سوءظن تلاش‌های صادقانه‌ی درگیری با خودتان را نظاره می‌کنند، کلی هم پیش‌داوری و تصور قبلی از چنین اداواطوارهای نامعمولی دارند و خلاصه کسانی که به معنای واقعی کلمه، «دیگری» هستند، آن‌وقت دیگر آن‌قدرها نمی‌توانید راحت و بی‌دغدغه قسر در بروید، می‌دانم، زیادی آرمانگرا و ایده‌آلیستی است اما باور کنید کافی است کمی شانس بیاورید و در طولانی‌مدت، خوانندگان کم‌شمار اما تیزبین و باحوصله‌ای پیدا کنید که در نقش یک هیات منصفه‌ی دقیق و منصف و حرفه‌ای، هیات منصفه‌ای که به این راحتی‌ها نمی‌شود سرش را کلاه گذاشت، سربزنگاه مچ‌تان را بگیرد و با آشکار کردن خودفریبی‌های نهان و زیرپوستی، نقص جدی شواهد و لنگیدن نامحسوس پای استدلال و توجیهات‌تان را متذکر شوند و با این‌ بازبینی‌های مداوم و عمیق، به تحقق آرمان خودآیینی واقعی و اخلاقی شدن بیش از پیشِ زندگی‌تان، یاری‌های جبران‌ناپذیر برسانند.

گذشته از این، مگر قرار نبود زندگی شما قابلیت کلیت و جهان‌شمولی داشته باشد؟ پس دیگر چه هراس و واهمه‌ای دارید؟ چرا فقط خودتان توی ذهنتان چرتکه بیندازید که اگر این نحو خاص مواجهه‌ی من با فلان معضل ریز و درشت، عام و جهان‌شمول شود، به نقض خودش منتهی می‌شود یا نه، بگذارید دیگران هم ببینند و قضاوت کنند، اصلا بگذارید از نحوه‌ی مواجهه‌تان آگاه شوند، چرا بی‌جهت پشت بهانه‌ی سردستی جامعه‌ی ما چنین است و چنان، قایم می‌شوید؟ اگر واقعا زندگی‌تان قابلیت کلیت و جهان‌شمولی دارد، پس خودتان قدم مورچه‌ای اول را بردارید و حداقل به اطلاع همین چهارتا و نصفی خواننده‌ی گذری برسانید که «چرا و چگونه، این‌گونه‌ی خاص زندگی می‌کنید». اگر هم خودتان و عمل‌تان را به محک نقدهای سخت و صادقانه زدید و دست‌آخر به هردلیلی مجبور شدیدکوتاه بیایید و بپذیرید که عمل‌تان در صورت عام شدن و انجام از سوی هر فرد دیگری، به نقض خودش منجر می‌شود و خلاصه کنش و مواجهه‌تان در مورد خاصی، اخلاقی نبوده است، چیز زیادی از دست نمی‌دهید، حداکثر این است که مثل سال‌های اول دبستان، جلوی همه ایستاده‌اید و با اعتراف به اشتباه‌تان، احیانا از سوی دیگرانِ کوچک و هوچی‌باز، هو شده‌اید، شخصا معتقدم در ازای یک کنش و مواجهه‌ی غیراخلاقی، این میزان از دست دادن حیثیت و آبرو و احیانا شرم‌زدگی در برابر دیگرانِ شناس و ناشناس، مجازات خیلی سخت و هولناکی نیست.

 

پی‌نوشت: نمی‌دانم چرا اما احساس می‌کنم شاید بازهم بیش از حد لازم افراط کرده‌ام و با پررنگ نمودن برخی وجوه اصلی بحثم، ملاحظاتی حاشیه‌ای اما ضروری و اجتناب‌ناپذیر را ناگفته باقی گذاشته‌ام. یکی مثلا این‌که واقعا بازنمایی تمامی مواجهه‌ی ما با جهان و معضلات ریزودرشتش، اساسا به قول علما، نه ممکن است و نه مطلوب. ما بنا به شرایط، ناگزیر از انتخابِ بازنمایی و تصویر و تشریح برخی مواجهات خاص و به سکوت برگزار کردن الباقی هستیم. مثلا مواجهه‌ی خود من به عنوان یک ایرانی و بیش از آن، به عنوان یک زن با دین و مذهب و خدا و پیغمبر خیلی جدی‌تر و اساسی‌تر از آن است که بشود نادیده‌اش گرفت، یا در مورد درگیری‌ها و رخدادهای عاطفی‌ و مسائلی از این دست نیز وضعیت مشابهی حاکم است، اما یک نگاهی که به دور و بر و انبوه سوءتفاهم رایج می‌کنم، بالکل از این‌طور شکرهای ناخورده پشیمان می‌شوم و ترجیح می‌دهم بازنمایی وبلاگی مواجهاتم با جهان و حدومرزهای پررنگ و کمرنگش را به نحوی فیصله دهم که هم خودم ادامه داشته باشم به لحاظ واقعی و هم این وبلاگ به لحاظ مجازی.     

+  چهارشنبه یازدهم مهر 1386  توسط آروین  با موضوع:  والس با ایده‌ها |