تبليغاتX
شور و شر - بازی استریندبرگ: عصاره‌ی غلیظ زندگی <

شور و شر

نمایشنامه‌ی کوتاه «بازی استریندبرگ» عصاره‌ای است غلیظ از زندگی و هر آن‌چه در آن است و البته بیش از همه، عصاره‌ای از ملال ریشه‌دار و عمیقا مضحکی که در تاروپود لحظه به لحظه‌ی زمان در هم تنیده است. می‌گویید نه؟ «گفتگوی قبل از شام» را نگاه کنید: 

 

ادگار: یک چیزی بزن.

آلیس: چی؟

ادگار: هرچی دلت می‌خواد.

آلیس: آواز سولویگ.

ادگار: کوچ بویارها.

آلیس: تو به آهنگ‌هایی که من دوست دارم علاقه‌ای نداری.

ادگار: تو هم به آهنگ‌هایی که من دوست دارم.

آلیس: پس چیزی نمی‌زنم.

 

 ادگار: در بازه.

آلیس: ببندم‌اش؟

ادگار: اگه می‌خوای.

آلیس: پس نمی‌بندم.

  

آلیس: یک سیگار دود کن.

ادگار: دیگه توتون تند رو نمی‌تونم تحمل کنم.

آلیس: پس ملایم‌ترهاش رو بکش.

ادگار: ملایم‌ترش رو ندارم.

آلیس: سیگار کشیدن تنها چیزی‌یه که تو رو شاد می‌کنه؟

ادگار: شادی چیه؟

آلیس: نمی‌دونم.

ادگار: من هم نمی‌دونم.

 

آلیس: ویسکی؟

ادگار: بعد.

 

و هی می‌گویند و می‌گویند  ]...[

 

ادگار: یعنی تو زیرزمین هنوز شراب بورگاندی داریم؟

آلیس: نه.

ادگار: اما بورگاندی لازمه.

آلیس: برای چی؟

ادگار: باید بیست‌وپنجمین سال ازدواج‌مون رو جشن بگیریم.

آلیس: لازم نیست بیست‌وپنج سال بدبختی رو جشن بگیریم.

ادگار: ما گاهی وقت‌ها با هم خوب بودیم.

آلیس: خیال می‌کنی.

 

وای خدای من، می‌بینید؟ اصلا حرف نمی‌زند، تک‌جمله می‌گوید، انگار حوصله نداشته باشد بیش از این چیزی را کش بدهد و بی‌جهت به پرگویی‌های شبه فیلسوفانه دست بزند. آخر چطور می‌شود با همین چهارخط کلام ساده و زیادی پیش‌پاافتاده، راوی ملال ذاتی زندگی زن‌وشوهری شد که سال‌هاست تنها یکدیگر و کسالت کشنده‌ی دوروبرشان را با همین گفتگوهای بی‌سروته و تا سر حد مرگ تکراریِ پیش از شام، تحمل کرده‌اند. اصلا خود روایت را می‌بیند که چگونه تا مغز استخوانش ملال‌زده است؟ متوجهید؟ اصلا نیازی نیست چیزی بگوید، کسالت از سروروی جملات می‌بارد و با این‌حال همه‌چیز عمیقا مضحک است، آنقدرکه آدم دلش می‌خواهد دم‌به‌دم از ته دل قهقهه بزند، گرچه نه‌تنها مطلقا چیزی برای خندیدن وجود ندارد، بلکه اتفاقا اگر تنها کمی بیشتر بر سر هر جمله و کلمه، پاسست کنی، همه‌چیز در هاله‌ای از بیهودگی اندوهناک غوطه‌‌ور می‌شود. به‌هرحال نیازی به حتی یک کلمه حرف اضافه نیست، این گفتگوهای ساده و بی‌تجمل، عصاره‌ی غلیظ هر آن چیزی است که باید باشد.

البته نه این‌که همه‌‌اش هم روزمرگی و یکه‌به‌دوهای مسخره و معمولی باشد، نه، به‌هرحال آدمیزاد است، گهگاه فلسفه‌بافی هم می‌کند، حالا محض رضای خدا، فلسفه‌بافی‌شان را نگاه کنید:

 

ادگار: فلسفه ببافیم؟

کورت: بهتره نبافیم.

ادگار: با وجود این فلسفه ببافیم.

کورت: هر جور میل توست.

 

ادگار: تو خدا رو قبول داری؟

کورت: به نحوی.

 

کورت: تو چی؟

ادگار: من هم به نحوی.

 

ادگار: فکر می‌کنی از این به بعد هم باز جنگ و طوفان می‌شه؟

کورت: به نحوی.

کورت: تو چه طور؟

ادگار: فقط نابودی وجود داره.

 

می‌بینید؟ انگار تمام حشو و زوائد یک گفتگوی فیلسوفانه را کنار زده باشد و تنها مغز کوچک وسط‌ش با آن مزه‌ی گسِ فلسفه را تعارف من و شما کرده باشد. نه خداوکیلی سروته همین چهار کلام حرف را نگاه کنید، بی‌میلی یک طرف، اصرار دیگری، موضوعی تکراری و نخ‌نما، پاسخ‌های سهل‌وممتنع، عقاید شخصی و...عصاره‌ی غلیظ یک گفتگوی فلسفی.

یا وقتی وسط بحث بدخلق و لجباز و خسته می‌شوند:

 

ادگار: تو به من می‌خندی.

کورت: تو رو تحسین می‌کنم.

ادگار: تو فقط برای این اومدی اینجا که از دیدن منجلاب ازدواج ما کیف کنی.

کورت: یعنی چه؟ ازدواج شما که سعادت‌آمیزه!

ادگار: حتی یک ازدواج سعادت‌آمیز هم منجلابه. ازدواج کلا منجلابه. باد می‌آد.

 

و بعد همان جمله‌‌ی همیشگی که خود یک تنه گویای همه‌چیز است: «دیگه حرف‌ش هم نزنیم».

من واقعا نمی‌دانم دورنمات با چه جادویی توانسته این‌همه سادگی را با این‌همه عمق و در عین‌حال به شیوه‌ای فرح‌بخش و البته تا مغز استخوان واقعی پیوند بزند. فکرش را بکنید، ادگار فراموشی‌های لحظه‌ای دارد، اسمش می‌دانید چیست؟ «به ابدیت خیره شدن» و وسط داستان، وقت‌هایی که گاه‌وبی‌گاه ادگار به ابدیت خیره می‌شود، آلیس با لحنی ملال‌زده و از سر تکلیفی تکراری، پیش رویش زانو می‌زند و نفرت عمیق و بی‌حدوحصری را ابراز می‌کند که از پس سال‌ها تکرار و دستمالی‌‌شدن، بی‌رنگ‌ورو و مندرس به نظر می‌رسد.  و یا مرگ که راه‌به‌راه‌ وسط گفتگوهای مربوط و نامربوط، برای خودش جا باز می‌کند. می‌دانید اسمش چیست؟ «کود گل‌های قبرستان شدن» و آلیس اولین جمله‌ای که در لحظه‌های خیرگی ادگار به ابدیت، نفرتش را با آن تعمید می‌دهد همین است: «بویار مفلوک برو کود گل‌های قبرستون بشو».

 این نفرت ملال‌زده و از رنگ‌وجلا افتاده با آن حسرت‌های چاره‌ناپذیر همراهش برای یک زندگیِ بدیل و سعادت‌مندانه،  آنقدر در هر دم‌وبازدم زندگی‌های زن‌وشوهری جاری و ساری است که چنین گفتگویی طبیعی‌تر از هر نوع بحث و علت‌یابی فلسفی و غیرفلسفی به کار درک این فضای بی‌معنی و مضحک می‌آید:

 

کورت: آخه چرا این‌قدر از هم متنفرید؟

آلیس: نمی‌دونم.

کورت: باید یک دلیلی داشته باشه.

آلیس: زن و شوهریم.

 

آن اواخر داستان البته کمی هم هیجان‌های مسکینانه و همچنان تکراری و ملال‌آور وجود دارد، همان‌طور که در زندگی واقعی گهگاه پیش می‌آید، هیجان‌های کوچک و رقت‌انگیز مثل تمام انتقام‌های کودکانه و سردستی، خیانت‌هایی از سر عشق‌های از دست رفته و خنک کردن دلت وقتی همه‌چیز اطرافت فقط و فقط بوی آشنا و قدیمی بیزاری چاره‌ناپذیر گرفته است:

 

کورت: خیلی کیفور شده‌ی.

آلیس: انتقام گرفتن کیف داره.

کورت: تو خوب بلدی برقصی.

آلیس: کارهای دیگه‌ای هم بلدم.

کورت: مطمئنی؟

آلیس: امتحان کن.

کورت: دلم می‌خواد امتحانت کنم.

آلیس: پس باید انتقامت رو بگیری.

کورت: حالا می‌خوام انتقام‌م رو بگیرم.

آلیس: جرئتش رو نداری.

کورت: ولی هواش رو دارم.

آلیس: زیادی متینی.

کورت: نه اون‌قدرها.

 

با چشم‌های خودتان دیدید؟ باور کردید؟ گرچه این‌ها که خواندید تنها چند قطره‌ی کوچک بودند، کل‌ش را اگر یک نفس نوشیدید، اول‌ش از حال می‌روید و مدتی طول می‌کشد تا باز هوشیار شوید و ببینید و بفهمید و به یاد بیاورید که چه بر سرتان آمد و چگونه؛  بعد تازه شاید کم‌کم یادتان بیاید که من گفته بودم: «بازی استریندبرگ» فریدریش دورنمات عصاره‌ی غلیظ اما پروپیمانی از زندگی است، هیچ‌چیز کم ندارد، مطمئن باشید.

 

پی‌نوشت ۱: ترجمه‌ی «بازی استریندبرگ» طبق معمول کاری از استاد سمندریان است اما من نمی‌دانم چرا باز مثل همه ترجمه‌های ایشان، حس غریبی دارم در باب این‌که ظرایف قابل‌توجه و جبران‌ناپذیری در این ترجمه‌ی سردستی و نه‌چندان حرفه‌ای از دست رفته است. به نظرم دورنمات فارغ از محتوا و سبک بیانش، نثر شاهکاری هم داشته است که برگردان فارسی، چندان نشانِ برجسته‌ای از آن ندارد.

 

پی‌نوشت ۲: آخیییش، بالاخره از صفحه‌ی اول انداختمش بیرون آن پست نفرت‌انگیز و بدترکیب را، حالا حداقل نماد حقیرترین و شرم‌آورترین نقاط روح و روانم جلوی چشم‌م نیست. می‌توانستم به جای این پرکاری روزهای اخیر و سر بردن حوصله‌ی شما با پرگویی‌های طولانی و پشت‌سرهم، آن‌هم از نوع یادداشت‌های نه‌چندان جذاب کتاب‌های خوانده شده، خیلی ساده تعداد پست‌های به نمایش درآمده در صفحه‌ی اول را کمتر کنم. نخواستم اما، از شما چه پنهان، وجه خودتنبیهی‌ام گل کرده بود دوباره، هی می‌خواستم بروم و بیایم و آن پست مزخرف و زشت را مثل یک سیلی محکم توی صورت خودم بزنم. چندان آسان نبود البته، صدها بار وسوسه شدم و آمدم حذفش کنم اما هربار بلندتر و محکم‌تر از پيش به خودم ‌گفتم يا نبايد مي‌نوشتم‌ش يا حالا که نوشته‌ام بايد بماند براي ابد. به‌هرحال تمام شد این خودآزاری چند روزه. حالا مانده است تا یک نفس عمیق بکشم و مثل همين چند روز، تا حد امکان صمیمانه و دوستانه و در عین‌حال از روی عجز و استیصال، با همین وجود حقیر و کم‌مایه‌ام کنار بیایم.

+  دوشنبه نهم مهر 1386  توسط آروین  با موضوع:  همه کتابهای من |