کریستیان روشنفور را با «استراحت جنگجو» میشناختم که روایت نفسگیر و غیرقابلباورش از زنانگی و عشق و لذت، برایم روایتی منحصر به فرد و ماندگار بوده و هست. «استراحت جنگجو» را اگر نخواندهاید، بخوانید چون در نوع خودش یگانه است و مشابهش را حداقل من ندیدهام.
«بچههای کوچک قرن» را اما نه به اعتبار نویسنده و اثر قبلیاش، بلکه به اعتبار ذوق و سلیقهی مترجمش، ابوالحسن نجفی گرفتم که چند وقتی است بدجوری شیفته سلیقه و انتخاب ادبیاش برای ترجمه هستم. «بچههای کوچک قرن» اما نه در حدواندازههای خالق «استراحت جنگجو» بود و نه در مقیاس انتخابهای قبلی نجفی، کار قابل اعتنایی به حساب میآمد.
داستان در سالهایی از قرن بیستم میگذرد که حکومت فرانسه تصمیم میگیرد برای افزایش جمعیت و مثبت کردن نرخ منفی رشد جمعیتش، به خانوادههای پر فرزند و به نسبت تعداد فرزندان، کمکخرج بپردازد، بهگونهای که با آمدن چهارمین و پنجمین فرزند، خانوده از کار و درآمدِ مستقل از کمک دولت بینیاز شود.
«بچههای کوچک قرن» شرح خانوادههای شلوغ و پرسروصدا و کسالتباری است که انبوه بچههای ریز و درشت به حال خود رها شدهاند و اینجا و آنجا درهم میلولند و یارانههای دولتی هم صرف عیاشیهای پدر و مصرفگرایی مبتذل زنان دهاتی و خردهبورژوا میشود. هر بچهای که میآید، تلویزیون، یخچال، فرش و احیانا اگر دوقلو باشد، اتومبیل را به همراه خود میآورد.
داستان از زبان دختربچهای روایت میشود که فرزند اول خانواده است و وظیفهی تر و خشک کردن انبوه بیشمار و پایانناپذیر خواهر و برادرهای کوچکش را بر عهده دارد، زندگیای بیمعنی و تا سر حد مرگ، کسالتبار. همین است که او به تدریج و بیآنکه بفهمد، به کارگرِ ساختمانیِ خانههای نیمهسازِ روبرو دل میبندد و بعد از اینکه او ساختمانهای دوردست دیگری را برای کار انتخاب میکند و از محلهی آنها میرود، تمام فکر و ذکرش میشود پیدا کردن او و تکرار تجربهی لذتبخش و مبهمش در جنگلهای اطراف با او. در همین حینِ به این در و آن در زدن برای یادگرفتن موتور سواری و پیدا کردن عشقش است که کمکم بالغ میشود و خوب میفهمد که خواستهی اصلیاش چیزی نیست جز «نیاز به یک مرد» و از سر همان بیاعتنایی حاصل از ملال و بیمعنایی زندگی حقارتبارش است که با سرعتی باورنکردنی، به یک نیمه روسپی نسبتا موفق تبدیل میشود. پایان داستان هم البته سرهم بندی شدهترین پایان ممکن است. سر و کلهی یک مرد مستقل و نسبتا تحصیلکرده، به همراه عشق پر سوز و گدازش پیدا میشود و همه چیز به خیر و خوشی تمام میشود.
«بچههای کوچک قرن» نه از حیث توصیف و روایت نقطهی درخشانی دارد و نه منطق داستانیاش دلچسب و قابل پذیرش است. تمام داستان در تکههایی بیمعنا از زندگی ملالآور و حقیر یک خانوادهی پرجمعیت خلاصه میشود که تکرار و کلیشههای کسالتبار از لحظه لحظهی آن بیرون میزند. جز راوی داستان، انبوه دیگر شخصیتها، تنها به کار پسزمینهای گنگ و غیرقابل تشخیص میآیند که انگار از سر رفع تکلیف و با آب دهان مرده در حاشیههای داستان نقاشی شدهاند. گواینکه رفتار و کردار و بعضا سخنانِ راوی اصلی هم کلا بیربط و بیمعنی است. چه آن موقع که به تکالیف مدرسه عشق میورزد و چه آن زمانیکه با بیاعتنایی به رابطههای متعدد و با فواصل زمانی کوتاه تن میدهد و چه در انتهای داستان که عشق اول و آخرش را مییابد و به اصطلاح سعادتمند میشود، هیچ منطق قابل پذیرش و احساس قابل درکی از خودش بروز نمیدهد. بیشتر شبیه دختربچهی خل و چلی رفتار میکند که هیچ درکی از خودش و دنیای اطرافش ندارد و همینطور الله بختکی سر راهش کارهایی را انجام میدهد.
به هرحال «بچههای کوچک قرن» اگرچه از تمهای مورد علاقهی روشنفور در «استراحت جنگجو» یعنی تجربهی زنانه از عشق و لذت، بیبهره نیست اما به نظر من، شخصا، بیش از حد ملالآور، سرشار از پرگوییهای زائد و بعضا مبتذل و بدتر از همه، ناشیانه و خام آمد.
