مردن خودش به اندازهی کافی ابلهانه است، وقتی در مقیاس میلیونها رخ دهد، بلاهتش از حد تصور میگذرد و جنگ نماد بارزی میشود از این بلاهت تصورناپذیر.
«شنبه و یکشنبه در کنار دریا» را به اعتبار مترجمش گرفتم، ابوالحسن نجفی که بعد از آن بیستویک تمیز و منحصربهفرد، شیفتهی خوشسلیقگیاش در انتخاب رمان و داستان برای ترجمه شدهام. گو اینکه ترجمههای حرفهای و بینقصش هم مزید بر علت شده است.
«شنبه و یکشنبه در کنار دریا»، داستان دو روز شگفتانگیز است که زمین در آن روز به روز کوچکتر میشود و جهان هرچه بیشتر رنگ بیمعنایی و بلاهت میگیرد. دو روز در اوایل جنگ جهانی دوم، در سالهای ۱۹۴۰، زمانیکه نیروهای فرانسوی و انگلیسی در عرض چند روز شکست سنگینی را تجربه کردهاند و بر روی تکهای از خشکی در کنار هم جمع شدهاند تا مگر با چند دانه قایق و کشتی قدیمی به خاک انگلستان فرار کنند، در همان حینی که آلمانها نزدیک و نزدیکتر میشوند و آن یک تکه زمین مضحک، کوچک و کوچکتر میشود.
در همین دو روز شکست و عقبنشینی فاجعهبار است که زندگی روزمره با تمام ریزهکاریهایش جریان دارد. دور هم جمع شدن آدمهایی که تا چند روز پیش اصلا یکدیگر را نمیشناختهاند و حالا مثل اعضای یک خانواده، کنار خرابهای که خانهشان محسوب میشود، دور هم جمع میشوند، غذا میپزند، گپ میزنند و در میانهی همان سکوتهای اجتنابناپذیر و نفسگیر، به مرگ فکر میکنند و به جسدهای تکهتکهای که دور و برشان ریخته است. به مرگهایی که از فرط تکرار، با غلظتی سرگیجهآور، در سراسر زندگی و تکتک لحظههای روزمرگی تهنشین شدهاند و همهچیز را رنگ بلاهت و بیمعنایی زدهاند.
مایا، شخصیت اصلی داستان، آدمی است که علیرغم بیعلاقگی و دلزدگی آشکارش نسبت به زندگی، همچنان ادامه میدهد و ناظر تمام آن بلاهت و بیمعناییای است که لحظه به لحظه سنگینتر و غیرقابلتحملتر میشود، آنچنان که در انتهای داستان، قدرت و انگیزهی هر گونه حرکت و زنده ماندن را از او سلب میکند. مایا همینطور راه میرود و تکههای بیمعنایی از چهرهی آدمها و رفتارهایشان را در ذهنش ثبت میکند، انگار که شاهد سکانسهای بیربط و پارهپاره شدهی یک فیلم سینمایی باشد. هر لحظه، هر فرد، از آن رفیق کشیش و الکساندر و مرگ ابلهانهاش بر سر چاه تا سوار شدن کشتی انگلیسی و آتش گرفتن آن تا...کشتن آن دو نرِغولی که قصد تجاوز به دخترک را داشتند و بعد خودش و او، با آنهمه خشونت و تحقیری که به خرج میدهد و دستآخر...مرگ؛ همه و همه تکههای بیربط و جداافتادهای هستند که در عین واقع شدنشان در یک روایت خطی و کلاسیک، عمق ابلهانهی جنگ و پیوند گریزناپذیرش با روزمرگی و بیمعنایی زندگی را به رخ خواننده میکشند.
ترجمهی نجفی البته حرف ندارد و از آنجاییکه نسخهای از کتاب که گیرم آمد، تاریخ چاپ ۱۳۴۶ را در صفحهی اولش داشت، کلی فحش و فضیحت رکیک مردانه هم چاشنی تند داستان بود و راهبهراه مثل نقل و نبات بر سر و روی خوانندهی هاجوواج و بیخبر از همهجایی مثل من میریخت.
پینوشت: شرمندهام اما خب بیظرفیتم دیگر، دقیقا از همان لحظهای که پایاننامهی کذا را تحویل استاد داور دادم، مثل قحطیزدهها، حریصانه تنها رمان خواندهام، آنقدر که یادگاریها و خردهریزهای به جا مانده از آنها در ذهنم، حالا شده است اندازهی یک کوه و همتی میخواهد ظبطوربط خاطرات این پرخوری و شکمبارگی چند روزه. به هرحال گفتم که اگر هی آمدید و رفتید و همچنان با یادگاریهای شخصی من از این شبنشینیهای اخیر مواجه شدید، بدانید ماجرا از کجا آب میخورد.
