خیلی خب، قبول؛ سینما سینماست. احتمالا هرگز نمیشود یک فیلم را خواند و به همان اندازهی دیدنش از آن لذت برد، حتی اگر آن فیلم، یکی از کلاسیکترین کمدیهای تاریخ سینما باشد، حتی اگر یادداشت آخر فیلمنامه، خندههای از ته دل تماشاگران در نود درصد سکانسهای فیلم را با شور و حرارتی آنچنانی توصیف کرده باشد، حتی اگر کتاب، فیلمنامهی مشهوری باشد با عنوان «بعضیها داغشو دوست دارن» و نویسندهی آنهم نویسندهی شوخطبع و طنازی مثل بیلی وایلدر و رفقایش.
راستش اولش فکر کردم حس طنزم را از دست دادهام که اینطور یبس و تصنعی و با لبخندی ماسیده روی صورتم، صفحات کتاب را یکی بعد از دیگری ورق میزنم؛ اما بعد که یادم آمد چطور همین چند وقت پیش، خودم را بابت خواندن همین طنز گزنده و صریحِ عربدوستی در فضای سرد و جدی کتابخانه و خندههای ریز و فروخورده و تمامنشدنیِ همراهش به رسوایی کشانده بودم، فکر کردم احتمالا مشکل از جای دیگری است. مساله شاید «خواندن» تمام آن شوخیهای پی در پیای است که با لحن یکنواخت و کسلکنندهی خواننده در ذهنش رژه میروند. فکر کردم احتمالا بخش عمدهای از بار کمیک چنین فیلمنامهای را بازیگران مشهوری بر دوش کشیدهاند که گویا با بازیهای فوقالعاده و طبیعیشان، به تمام این شوخیهای بیامان جان بخشیدهاند.
فیلم را ندیدهام البته اما با وجود این فکر نمیکنم آنقدرها هم که تعریفش را شنیدهام چنگی به دلم بزند، راستش چون این شاهکار وایلدری، علیرغم موضوع نسبتا جذاب و نوآورانهاش در زمان خودش، از آن دست کمدیهایی است که اصرار دارد شیپور دستش بگیرد و کمدی بودنش را با شوخیهای بیوقفه در هر موقعیتی جار بزند. شاید دارم ندیده و نشناخته قضاوت میکنم اما نمیدانم چرا عمیقا حس میکنم سلیقه و ذائقهام با طنزهای کنایی و استعاری بیشتر جور است تا با این شوخیهای رو و تا حد زیادی سطحی.
