تبليغاتX
شور و شر - نفرت <

شور و شر

«کیفیت عشق دو نفر که بهم وابسته‌اند از یک لحظه به لحظه‌ی دیگر تغییر می‌کند، گاه ناگهان متعالی می‌شود، سپس به موضوعی پیش‌پاافتاده تنزل می‌کند، بعد هم به چیزی دل‌سوزانه و امیدبخش تبدیل می‌شود، فقط برای این‌که ناگهان به نفرتی غم‌بار و ویران‌ساز بدل گردد.»*

ما احتمالا هرگز درنخواهیم یافت رمز آن پیچش غریبی که جریان لبریز و باشکوه عشق را به توده‌ی درهم فشرده و عظیمی از نفرت تبدیل می‌کند. این دگردیسی شیطانی و اندوه‌بار، آن‌چنان کند، آرام و نامحسوس صورت می‌گیرد که ذهن و حواس بشری عاجز از درک و رویت آن است. همین است که ناگهان یکه می‌خوریم از تغییر حیرت‌انگیزی که در خودمان، احساس‌مان و رفتارهای ریز و درشت‌مان رخ می‌دهد. گاه تصورش برای‌مان آن‌چنان دشوار و درک‌ناشدنی است که لجوجانه از پذیرش‌ش سرباز می‌زنیم و با سماجتی کودکانه سعی می‌کنیم نشانه‌های آشکار کینه و نفرت را به عشقی از ریخت‌افتاده و ناقص تعبیر کنیم. گاه اصلا تشخیص نمی‌دهیم، عمیقا رنج می‌بریم و دیگری را رنج می‌دهیم و همچنان فکر می‌کنیم از سر عشق و دوست‌داشتنی خودخواهانه، این‌چنین جهان محنت‌باری برای خودمان و دیگری ساخته‌ایم.

گذشته از کلیشه‌ی رایج عشق و نفرت به مثابه‌ی دو روی یک سکه، عوامل به اشتباه انداختن انسان در تشخیص مرزهای باریک و درهم پیچیده‌ی این‌دو بسیار است. عشق و نفرت هر دو می‌توانند برای سال‌ها منتظر بمانند. منتظر فرصتی برای ظهور، عشق البته در درخشان‌ترین نقاط روح و روان ما جای می‌گیرد و نفرت در گوشه‌های تاریک و نموری که گهگاه حتی خودمان هم از وجودشان بی‌خبریم. عشق می‌تواند مدت زمان بسیاری با همان طراوت و قدرت اولیه در روح آدمی پایدار بماند و نفرت نیز می‌تواند به همین سیاق، عمق و حدت خود را برای مدتی نامعلوم حفظ کند. عشق البته در روح می‌شکفد، ریشه‌هایش را در عمیق‌ترین و دوردست‌ترین نقاط روح می‌پراکند و با گذشت زمان بزرگ‌تر و باشکوه‌تر می‌شود. نفرت اما به‌عکس عمل می‌کند، با گذشت زمان، هرچه بیشتر در خود فرومی‌رود، مثل سیاهچاله‌ها، به نقطه‌ای کور و ناپیدا اما پرچگالی و هولناک در روان تبدیل می‌شود که امکان حیات هر گونه روشن‌بینی و نور را در خود از بین می‌برد.  

عشق توانايی‌های ذهنی و گاه حتی جسمی آدمی را چند برابر می‌کند؛ تیزهوشی، خلاقیت، انگیزه و اراده‌ای متفاوت از گذشته در فرد ایجاد می‌کند به‌گونه‌ای که او خود را به‌سادگی، بر ممکن ساختن هر ناممکنی توانا می‌بیند. نفرت نیز به طریقی مشابه توانایی‌های فرد در تشخیص موقعیت‌های مناسب را به گونه‌ای باورنکردنی افزایش می‌دهد به‌طوری‌که گاه خود فرد نیز از تیزبینی غریبش در کشف نقاط ضعف و معدود فرصت‌هایی که زمینه‌ی شدیدترین ضربه‌ها و آسیب‌ها به طرف مقابل را فراهم می‌کند، بهت‌زده می‌شود.

به همان اندازه‌ای که عشق روح و روان آدمی را به تمامی درگیر می‌کند و او را از توجه به هر نوع محرک دیگری بازمی‌دارد، نفرت نیز، گرچه به صورت بی‌اختیار و ناخودآگاه، بخش عمده‌ای از انرژی روحی-روانی فرد را به خودش اختصاص می‌دهد. 

به‌هرحال چه بخواهیم و چه نخواهیم، نفرت به همان اندازه‌ی عشق نیرومند است و به همان اندازه‌ای که عشق زیروزبرکننده‌ی جهان و فرح‌بخش است، نفرت نیز می‌تواند ویرانگر و اندوه‌بار باشد. تشخیص عشق و نفرت در شکل حاد خود، به سختی ممکن است، به‌خصوص زمانی‌که شما برای مدتی طولانی موضوع عشقی شدید و بیمارگونه قرار گرفته باشید، به سختی می‌توانید آن‌را از همزاد ناقص‌الخلقه اما نیرومندش یعنی نفرت تمیز دهید. مدت‌ها همچنان رنج‌های یک ارتباط انسانی را با یادآوری نوستالژیک روزهای خوش از دست رفته، بر خود هموار می‌کنید و آن‌را ضمائم اجتناب‌ناپذیر عشقی می‌دانید که برای مدتی کوتاه از آن بهره‌مند شده‌اید. این خودفریبیِ غریب اما قابل‌فهم ممکن است تا مدت مدیدی ادامه داشته باشد، تا زمانی‌که شما از سوی طرف مقابل، ناگهان به تیزبینانه‌ترین و درعین‌حال کینه‌توزانه‌ترین شکلی، در آسیب‌پذیرترین موقعیت ممکن، مورد آزار قرار می‌گیرید و این ضربه‌ی شدید مانند شوکی الکتریکی شما را به خودتان بازمی‌آورد تا در پس خاکسترهای برجای‌مانده از یک عشق پرسوزوگداز، چهره‌ی سرد و کریه اما خروشان نفرت را نظاره کنید.

 

*به نقل از: «درباره‌‌ی قهرمانان و گورها»، نوشته‌ی ارنستو ساباتو

+  جمعه شانزدهم شهریور 1386  توسط آروین  با موضوع:  گزنه |