شانس آوردم، رسما داشتم از بیرمانی تلف میشدم. معمولا انتخاب کتاب بر مبنای مترجم و تجربهی کارهای قبلی او، آخرین تیر ترکشی است که در تاریکی میاندازم. راستش، نه اینکه اصلا رمان دستم نباشد، اتفاقا بود، سه تا هم بود، «زندگی نو»ی اورهان پاموک، «با چشمان شرمگین» طاهربن جلون و «گدا» از نجیب محفوظ. دوتای اولی را بر مبنای کتابهای قبلی نویسندههایشان گرفتم، بر مبنای لذتی که از خواندن «قلعهی سفید» برده بودم و اندوه محو و فراموششدهای که «مرد خسته» نصیبم کرده بود و بعد از اینهمه مدت، همچنان ته ذهنم سوسو میزد.
اما وقتی «زندگی نو» را شروع کردم و بیش از یک ماه در همان پنجاه، شصت صفحهی اول درجا زدم، تازه دوزاریام افتاد که در هر زمان و موقعیتی، حس و حال دنیای خیالی پاموک با آن روایت واقعی ماجراهای خیالانگیزش را ندارم. «با چشمان شرمگین» هم، رمز و راز شرقیِ مشابهی داشت، با این تفاوت که اینیکی هم به نظرم بیش از حد کشدار و کسلکننده آمد، در نتیجه خواندنش در همان یک چهارم اول کتاب متوقف شد. «گدا»ی نجیب محفوظ را بر مبنای این تعریف پر آبوتاب، مشتاقانه شروع کردم و با ملالی از سر تعهد و ریاضت برای تمام کردن این کتاب کمحجم ادامه دادم، اما بیش از شصت هفتاد صفحه دوام نیاوردم. این سریالهای مصری و سوری را دیدهاید که گهگاه تلویزیون پخش میکند؟ دیدهاید چقدر بازیهایشان، تصنعی و اغراقشده است؟ بازیگرها صبر میکنند دیالوگ طرف مقابل تمام شود و بعد شروع به صحبت میکنند، کلوزآپ چهرهها هم که دیگر قوز بالای قوز است؛ به نظرم بعضا رمانهایشان هم از این خصوصیات ناخوشایند بینصیب نماندهاند. در «گدا» هم شما نمونهی همین تصنع و اغراقِ شدید و غلیظ را میبینید و البته اولین و آخرین چیزی است که در خواندن هر رمانی مرا فراری میدهد. به هرحال «انزجار» را به نیت تجربیات قبلیام از خواندن ترجمههای پرویز شهدی گرفتم و امیدوار بودم از سر شانس و اقبال هم که شده، اینبار هم ذائقه و سلیقهی ادبیمان جور در بیاید، پربیراه هم نرفته بودم گویا.
«امیلی و پنهلوپه» خیلی ساده داستان مردی است که زنش او را دوست ندارد. این را از همان صفحات اولیه میفهمیم که ریشار با نوستالژی تمام، سعادت و عشق بینظیر ماههای اول زندگی زناشوییاش را به یاد میآورد که مانند هوای ناپیدای اطرافمان از آن بهرهمندیم و هیچ حواسمان به قدر و ارزشش نیست. حالا اما از آن روزها و بوی خوش از دست رفتهاش خبری نیست. حالا ریشار مانده است و سردی، بیتفاوتی و در نهایت نفرت و انزجار همسرش که او را وامیدارد، صفحات زندگیاش را از ابتدا ورق بزند و خورهوار و با سماجتی چارهناپذیر به دنبال پاسخ این پرسش بگردد که «چرا دیگر مرا دوست ندارد؟».
از همان روزهای اول شروع میکند، از روزهای عشق و فقر، بعد نوبت به فداکاریها میرسد، دست کشیدنش از کار مورد علاقهاش یعنی نمایشنامهنویسی و روی آوردنش به فیلمنامهنویسیهای تجاری، همان زمان است که سروکلهی باتیستا، تهیهکنندهی نسبتا معروف آن سالهای ایتالیا پیدا میشود و در اوج فقر و بدهیهای عقبافتاده به داد آنها و زندگیشان میرسد. بعد همزمان با روبهراه شدن اوضاع مالی، وضعیت میان او و امیلی روزبهروز وخیمتر و بدشکلتر میشود تا جاییکه به تمامی ویران میشود و ریشار که از ابراز نفرت صریح و گزندهی امیلی یکه خورده است، با سرخوردگی و افسردگی عمیق و فلجکنندهای به دنبال ریشههای ماجرا میگردد. ریشههایی که عاقبت در فیلمنامهی اودیسه و تفسیر روانکاوانهی کارگردان آلمانی که قرار است به همراه ریشار این فیلمنامه را بنویسد، پیدا میشود. تفسیری که از نظر ریشار، اولیس را در حد مردی بیعرضه و بیغیرت و بیشخصیت پایین میآورد و مثل تمام چیزیهای مدرن، تفسیری کثیف و زشت و پست و پیشپاافتاده و به معنای واقعی کلمه «مدرن»، از حماسهی هومر بدست میدهد.
رینگولد کارگردان آلمانی معتقد است که اولیس برای فرار از مشکلات زندگی زناشویی و زنی که دیگر او را دوست ندارد، درواقع به جنگ تروا پناه میبرد و پس از آن نیز، ضمیر ناخودآگاهش به یاری او میآید تا به انحای مختلف سفر بازگشت را هرچه طولانیتر کند. اما چرا پنهلوپه از اولیس بیزار میشود؟ رینگولد میگوید چون پنهلوپه بدوی است و اولیس متمدن، چون اولیس در برابر خواستگاران پنهلوپه که در خانهی او اقامت میکنند، نهتنها واکنش تندی نشان نمیدهد چراکه از عشق پنهلوپه نسبت به خودش مطمئن است، بلکه متمدنانه از آنها پذیرایی هم میکند تا بتواند با عقل و منطق و استدلال، مشکلات خودش با آنها را حلوفصل کند. رینگولد معتقد است همین رفتارِ از سر خودداری و تمدن است که ارزش اولیس را پیش چشم زنی سنتگرا و بدوی چون پنهلوپه از بین میبرد و او اولیس را بیش از پیش پست و حقیر میشمارد. در انتها نیز اولیس تنها با کشتن بیرحمانه و خونین خواستگاران است که میتواند عشق و احترام پنهلوپه نسبت به خودش را دوباره بدست آورد، رفتاری که بر مبنای منش و کردار اخلاقی اولیس از ابتدای داستان تا به انجا، از او بعید بوده است. ریشار مولتانی، قهرمان داستان اما از این تفسیر امروزی و حقیرانه از شاهکار هومر منزجر است. از تفسیر باتیستا، تهیهکننده فیلمهای تجاری با آن غولها و زنان عریان و زلمزیمبوهای هالیوودی و مشمئزکننده هم بیزار است. او خود دنیای هومر را میخواهد با همان سادگی و شرافت و سادهدلی و بیغلوغش بودن و طبیعی بودن و...البته شکوه و عظمت جهانی که امروزه از دست رفته و برگشتناپذیر مینماید. به قول ریشار، «رینگولد میخواست از دنیای پررنگ و رونق و درخشان، سرزنده از باد، روشن از خورشید، مملو از افرادی ظریفطبع و جسور، حفرهای بدشکل و پریدهرنگ، بدون خورشید و بدون هوا، بسازد: یعنی ضمیر ناخودآگاه اولیس. آنوقت دیگر اودیسه ماجرای کشف شگفتانگیز مدیترانه، در اوان دوران زندگی خیالانگیز بشریت نخواهد بود. بلکه فاجعهی خانوادگی مردی از زمان ماست که با تضادهای روح آشفتهاش درگیر است» و این شاید همان سرنوشت تلخ و محنتباری است که بر سر تمامی اسطورههای بزرگ و خیالانگیز در دنیای مدرن میآید وقتی در حد مشکلات پست و روزمرهی انسانهای حقیر و معمولی، کوچک و مبتذل میشوند.
با تمام اینها تفسیر کارگردان آلمانی به ریشار کمک میکند تا مشکلات خودش با امیلی را، با روشنبینی تمام حلاجی کند و نقش باتستا به عنوان کارفرما و نشانههایی که دال بر فریب امیلی از سوی اوست، حدس بزند. او فکر میکند که جواب معمایش را پیدا کرده است، فکر میکند امیلی به این سبب از او متنفر شده است که فکر کرده است ریشار او را در ازای پول و کار به باتیستا فروخته است. اینکه او تلاشی برای دور نگه داشتن امیلی از باتیستا نشان نمیدهد و حتی وقتی از روی بهارخوابِ ویلا، شاهد بوسیدن امیلی از سوی باتیستا است، با خودداری و ضعف نفسی آشکار واکنش نشان میدهد. اما هیچکدام از اینها کمکی به او نمیکند. امیلی قبل از اینکه او ابتکار عمل را بدست گیرد، او را ترک میکند و همراه باتیستا به رم بازمیگردد و البته در میانهی راه، به واسطهی تصادفی ابلهانه و بیمعنا جان میسپارد. تمام معمای حلناشدهی «چرا دیگر مرا دوست ندارد» برای همیشه در هالهای از ابهام فرو میرود و ریشار به گفتهی خودش تمام این داستان و خاطرات را به رشتهی تحریر درمیآورد تا مگر بار دیگر امیلی را در خیالش زنده کند و جواب معمایی را که برای ابد خورهی روحش خواهد بود، بدست آورد.
گذشته از آنکه ادبیات ایتالیا را همواره به واسطهی تشابه غریب فضاهای اجتماعی، تعصبها، کوتهفکریها و تمام تلاش مذبوحانهی آدمها برای مواجهه با این دنیای تنگ و خفقانآور اجتماعی دوست داشتهام، نثر و روایت آلبرتو موراویا بیش از آنچه انتظار داشتم، دلچسب و دلنشین آمد. انبوه صفات تاثیرگذاری که او برای توصیف جزئیترین وقایع و صحنهها و احساسات بکار میبرد، قدرت جادویی صفات در برانگیختن احساساتی تاثیرگذار اما ناخودآگاه را به رخ خوانندهاش میکشد. داستانِ گفتگوهای درونی ریشار، تناقضها، بنبستها، احساسات چارهناپذیر و گاه افسار گسیختهای که همگی در خلال نثری روان و جذاب و بیش از همهای اینها، تاثیرگذار روایت میشود و من هیچ نمیفهمم ژان لوک گدار چگونه توانسته است از چنین رمان درونی و به قول رینگولد، کارگردان آلمانی داستان، «روانشناسانهای»، یک فیلم و نمایش تصویری بسازد. گفتن ندارد اما ترجمهی پرویز شهدی هم از این رمان ترجمهی بینقصی است. رمان را بهخاطر حس عمیق و تکاندهندهی «انزجار» و فضای هولناکی که در پیرامون خود بهوجود میآورد، بخوانید و از تعبیرات ساده و روان اما حرفهای و هنرمندانهی موراویا در ترسیم این کشاکشهای درونی و روحی یک آدم معمولی لذت ببرید.
پینوشت: واقعا متاسفم که این معرفیِ سادهی کتاب، اینقدر طولانی شد و به بازگویی کل داستان و وقایعش انجامید اما خب شما که بهتر میدانید، چارهی دیگری نداشتم؛ اینروزها اگر لحظهای از ذهنم و وراجیهای تمامنشدنی و اعصابخردکنش غافل شوم، بدجوری کار دستم میدهد. ترجیح میدهم با همین پستهای طولانی و بیان جزئیات نهچندان لازم، سرش را حتی برای مدتی کوتاه هم که شده، گرم نگه دارم.
