تبليغاتX
شور و شر - apathy <

شور و شر

به‌طور مبهمی احساس می‌کنم در برابر هجوم حیرت‌انگیز و خردکننده‌ی مصایب ریز و درشتی که این روزها از زمین و آسمان برایم می‌بارد، تنها باید مقاومت کنم و البته مقاومت در این شرایط چیزی نیست مگر هیچ‌کاری نکردن.

نمی‌دانم از شدت ضربه‌ها و لمسی و کرختی بعد از آن‌هاست که این را می‌گویم یا از روی تجربه‌ای رمزآلود و شهودی. به‌هرحال حس می‌کنم زمانی‌که همه‌چیز این‌چنین اغراق‌شده و بی‌معنی بهم می‌ریزد، بهترین و سازگارترین واکنش بی‌تفاوتی است. جایی در یکی از همین مجلات قدیمی خواندم که واکنش روانیِ زندانیان اردوگاه‌های کار اجباری در دوران فاشیسم، نوعی بی‌تفاوتی عمیق بود به هر آنچه که بر خود و اطرافیان‌شان می‌رفت. نویسنده نوشته بود که بعد از بهت اولیه، آن‌ها شکنجه‌های طاقت‌فرسا و هولناک را به‌گونه‌ای نظاره و تحمل می‌کردند که انگار برای شخص دیگری جز خود آن‌ها اتفاق می‌افتد. اوضاع و احوال این روزهای من هم کم‌وبیش بر همین منوال است، تمام آن‌چه رخ می‌دهد را با گونه‌ای بی‌تفاوتی یاس‌آلود و گاه حتی با پی‌رنگی از شگفتی دنبال می‌کنم، انگار این وقایع درهم پیچیده و غریب، برای شخص دیگری جز خود من اتفاق می‌افتد.

این است که نمی‌خواهم فکر کنم، در این شرایط بغرنج و نامفهوم، هر نوع واکنش آگاهانه‌، تنها شرایط را پیچیده‌تر و غیرقابل‌ فهم‌تر می‌کند، حتی یک واکنش کوچک، به پیش‌پاافتادگی یک مژه برهم زدن ساده نیز ممکن است حجم روابط پیچیده‌ی حاصل از انبوه متغیرهای بیرونی را چند برابر کند. همین است که قدرت تجزیه و تحلیلم را از دست داده‌ام، درواقع ترجیح می‌دهم همه‌چیز را در ذهنم مسکوت باقی بگذارم، خیلی ساده چون از پس‌شان برنمی‌آیم، از پس فکر کردن و مسائل را متین و موقر کنار هم قرار دادن و الویت‌بخشی و تخمین پیامدها و...اوه، غیرممکن است، شاید اگر یکی دو تا بود، یک کاری می‌توانستم بکنم اما حالا، با این پیوندهای عجیب و نامانوسی که با هم برقرار کرده‌اند، تقریبا غیرممکن است به نتیجه‌ی معقولی برسم.

با تمام این‌ها، ذهنم بیش از حد وراج است. بی‌جهت خودش را خسته می‌کند و بعد فرسوده و ناتوان از انجام کارکردهای همیشگی، درمانده و مستاصل بر جای می‌ماند. خودم بهتر می‌دانم که نمی‌شود این‌طور ادامه داد، باید یک فکری به حال این ذهن لجوج و حراف بکنم، چاره‌‌ی موقتی‌اش شاید خواندن رمان و دیدن فیلم و احیانا کار کردن و بعد که خستگی تا سر حد مرگ فشار آورد، خوابیدن باشد. خیلی رمان‌های خوب و خوش‌خوانی دم دستم نیست، راستش مدت‌هاست که پیشنهاد جالبی دریافت نکرده‌ام، یکی را خودم الله بختکی و بر حسب نام مترجم انتخاب کرده‌ام که گویا از ته مانده‌های شانسم مایه گذاشته و رمان بدی از آب در نیامده است اما تنها دویست و پنجاه صفحه است که حتی کفاف یک نیم‌روز را هم نمی‌دهد. بعد می‌ماند چندتایی فیلم‌نامه و ...«لی‌لی و مایاکوفسکی»، کاش بشود حواس ذهنم را با همین چهارتا و نصفی کتاب پرت کنم وگرنه بدجوری ابلهانه و بچگانه، پاپِی حلاجی این روزها و سونامی مصیبت‌هایش می‌شود. 

 

پی‌نوشت۱: پایان‌نامه را همچنان کج‌دار و مریز ادامه می‌دهم، گرچه آن حالت شتابناک و بیش از حد عصبی‌کننده‌ی قبلی، حالا جایش را به آرامشی رخوت‌آلود داده است که کار را از سر عادتی ملا‌ل‌آور اما چاره‌ناپذیر ادامه می‌دهد.

راستش می‌خواستم به چندتایی از دوستان ای- میل بزنم اما فکر کردم استراحت در این هفته‌های آخر شهریور برای تجدید قوای اکثر دوروبری‌هایم ضروری است، این شد که نخواستم بی‌جهت کسی را در موقعیت ناخوشایندِ رودربایستی قرار دهم. خلاصه این‌که من تا حد زیادی به کمک یکی دو نفر برای جمع‌وجور کردن سریع‌تر داده‌های خام نیاز دارم، کار شاقی هم نیست، یک فیش‌برداری ابتدایی و ساده از همان نشریات قدیمی است، به‌هرحال از میان دوستان دانشگاه تهران که منع عبور و مرو به کتابخانه مرکزیِ این دانشگاه را ندارند، هر کدام که وقت و حوصله‌اش را دارند، خیر دنیا و آخرت می‌بینند اگر با یک ای- میل کوچک و اظهار آمادگی، یکی دو روز در هفته‌‌ی آتی، حدود پنج شش ساعتی به کمک من بیایند. مهم وقت و حوصله و یک علاقه‌ی حداقلی به انجام کار است، باقی‌اش را فکر می‌کنم دوستانه با هم کنار می‌آییم.

 

پی‌نوشت۲: ناگفته پیداست که نه اوضاع روحی‌ام مساعد است و نه وضعیت جسمی‌ام روبه‌راه است، به بزرگواری خودتان ببخشید اگر ای-میل‌ها را فراموش می‌کنم و یا خیلی دیر و زیادی کوتاه جواب می ‌دهم.

+  جمعه شانزدهم شهریور 1386  توسط بهاره  با موضوع:  پشت صحنه