«باله با انگشتان شکسته» یک اجرای شستهرفته و سهربعه از نمایشی است که نهتنها متن تمیز و بیحشو و زوائدی دارد، بلکه بازیهای درخشان و میخکوبکنندهای را نیز نصیب تماشاگرش میکند. فکرش را بکنید، کل وسایل صحنه دو تا صندلی و ملافههای رویشان است بهعلاوهی سه تابلوی نقاشیِ معنادار که به دیوار انتهای صحنه آویزانند.
داستان از خلال گفتگوهای دو خواهری روایت میشود که یکی از آنها، بعد از ده سال زندان به خانه بازگشته است. داستان زندگیهایی تباه شده که به شکل دانههای یک زنجیر در هم قفلشده و بههم مربوطند. داستان مادری که اول چهرهی هیولاییاش روایت میشود با آن وسواس جنونآمیز و بلاهایی که در کودکی بر سر دو دخترش میآورد و بعد، در یک چرخش ناگهانی و بهجا، چهرهی دختر جوانی ترسیم میشود که با ظرافت هرچه تمامتر میرقصد، به مردی دل میبندد و بهخاطر اینکه مرد رقص دوست ندارد، دیگر نمیرقصد و ...سرآخر رها میشود با کتاب دعا و بوی حنای موها و ...دو دخترش. در خلال همین روایت گفتگویی و لبریز از جزئیات تکاندهنده و تاثیرگذار از رفتارهای مادری که دو ماه پیش مرده است، زندگی تباهشدهی دو خواهر هم شکل میگیرد که یکی ده سال از بهترین سالهای عمرش را بابت پولی که هیچ نمیفهمیم بابت چهچیز و کجا ضروری بوده است، گوشهی زندان میگذراند و دیگری، دختر کوچکتر، تبدیل به پیردختری ترشیده و سخت مریض میشود.
بازیهای دو بازیگر این نمایش، گلچهره سجادیه و رویا افشار، واقعا درخشان و بهیادماندنی است. گلچهره با آن ادای تاکیدی و با تشدید کلمات که ذرهذره نفرت فروخورده در روحش را آشکار میکند و رویا افشاری که در نقش صنم، بازیای تا مغز استخوان طبیعی و جاافتاده در نقش را ارائه میدهد. بهخصوص رویا افشار پیچیدگی نقش صنم، خواهر کوچکتر را خیلی خوب درآورده است، علیرغم کمحرفی و خجالت و ...ترس ریشهدارش از همهچیز.
بهنظرم گذشته از یک متن خوب و تمیز و بیحاشیه، بازیهای دو بازیگر اصلیترین عاملی است که نمایش تکپردهایِ فرهاد شریفی را از یکنواختی و کسالت و کممایگیِ محتمل چنین اجرای ساده و کمبازیگری نجات میدهد و تماشاگرش را برای چهل دقیقهی تمام، با نفسهای حبسشده و عضلاتی منقبض بر روی صندلی نگه میدارد. گواینکه متن نمایش هم از همان متنهای ساده و بیشیلهپیلهای است که ذرهای نطقهای فلسفی و بالای منبری ندارد و فقط جزئیات است و جزئیات. رفتارهایی معمولی، خاطراتی پیشپاافتاده اما ماندگار، جزئیات لزج و سردِ کودکی که برای تمام عمر در گوشههای ذهن هریک از ما حک شده است و گفتگوهایی طبیعی و متناسب با موقعیت، تمام آن چیزی است که وقتی با بازی چهره و لحن گفتار و بازی بدن و مکثها و نگاههای تکاندهنده و درخشان همراه شود، از «باله با انگشتان شکسته» یک نمایش موفق و تاثیرگذار میسازد که با تلخی تمام، روایتگر زنجیرهی زندگیهای تباه شده است.
پینوشت: چند روز پیش هم نمایشی دیدم با عنوان «همهی دزدها که دزد نیستند» در محل کانون سمندریان که توسط جمعی از هنرجوهای این کانون با نام «گروه تئاتر گیلگمش» اجرا شد. نمایشی که من بیاغراق در هشتاد درصد زمانش از خنده ریسه میرفتم. در بروشور کوچک و سردستی نمایش، نویسندهی متن را «داریوفو» نوشتهاند. متنی نهچندان قوی و درخشان که با بازیهای بیشتر آماتوریِ بازیگران نمایش همراه شده بود. بااینحال موقعیتهای طنزآمیز بکارگرفته شده، موقعیتهایی بودند که بیشتر به واسطهی نوع بازی و اجرا و طراحی مناسب موقعیتها و استفاده از ظرفیتهای بالقوه کمیکشان، خندهدار و طنزآمیز جلوه کرده بودند.
متن نمایش زیادی فانتزی و تصنعی بود که در پیوند با محدودیتهای بسیار سالن و طراحی صحنهی حداقلی، شکل نمایشهای عامهپسند و سردستی در مجالس و مهمانیها را گرفته بود. روایت تدریجیِ گرهخوردن مسائل سه زوجی که دوتای آنها، در روابط عاشقانه و نامشروع با یکدیگر درگیر بودند و هیچکدام از زنان و مردان داستان هم خبری از خیانتها و روابط همسرش نداشت و تنها به دنبال پنهان و رفعورجوع کردن خیانت و روابط خودش بود، در این میان پای یک زوج دیگر هم به واسطهی دزدی مرد از خانهی یکی از این دو زوج سرشناس و خیانتکار به میان میآید و...خب، انبوه موقعیتهای طنزآمیزی که قابلیت طرح در چنین روابط پیچیده و بغرنجی دارند.
گرچه اجرا در کانون سمندریان، محدودیتهای نمایش جزئیات داستان و روابط مردان و زنان را به حداقل کاهش داده بود، اما به نظر من شخصا، کلیت نمایش، نقطهی تمرکزش را خنداندن صرف تماشاگر با نحوهی اجرا و شوخیهای موقعیتی قرار داده بود. نمایش را به واسطهی آشنایی با یکی از بازیگران نمایش دیدم که به نسبت دیگر بازیگران، بازیای روان و طبیعی داشت، شاید چون آنقدرها هم نقش بازی نمیکرد و تنها کمی اغراق در حرکات و لحن کند و زنانهی طبیعیاش، دقیقا بهکار همان نقشی میآمد که برعهده گرفته بود.
